Archive for آگوست, 2007

پنج شنبه ٤ / ٤ / ١٣٦٦ … ملحق شدن به بقيه رفقا در شلير

آگوست 29, 2007

کمي بالاتر از روستاي مخروبه “داروخان” در منطقه شلير هستيم . در مکاني که معمولا محل استراحت آدامس سازان پاوه ايي ميباشد هستيم . هنوز آفتاب بيرون نيامده بود که از سرماي دم صبح بيدار شدم . تمام بدنم سرد بود و نميشد دوباره خوابيد . در جاي خودم نشستم و جامانه ام را دور خودم پيچيدم و منتظر شدم که بقيه نيز بيدار شوند . کم کم آنها نيز يکي پس از ديگري از دست سرما به تکان خوردن افتادند . همه که بيدار شدند صبحانه ايي خورديم و بعد از صبحانه دوباره هر کسي جايي گرفت خوابيد . من خوابم نمي آمد و براي اينکه مزاحم بقيه نشوم چند متر دورتر از بقيه گرفتم نشستم و طبق معمول راديو اين رفيق اوقات تنهايي را روشن کردم و به برنامه هاي راديو تهران گوش ميدادم .اين دفترچه را نيز بيرون آوردم و کمي در مورد ديروز نوشتم . با خودم فکر ميکردم که چه چيزهايي را بنويسم و واقعا چه زود صحبتهاي ديروز را فراموش کردم . خلاصه آنچه را که به ياد آوردم را نوشتم و دفترچه را دوباره در کوله پشتيم قايم کردم . ادامه ی مطلب…

چهارشنبه ٣ / ٤ / ١٣٦٦ … برگشتن به شلير

آگوست 28, 2007

شب گذشته به خاطر گم کردن راه و آن بلاهايي که به سرمان آمد خيلي خسته شده بودم و پاهايم واقعا درد ميکرد . وقتي به اين دره پشت آبادي دولەشين رسيديم احساس ميکردم که به خواب درست و حسابي احتياج دارم . از وقتي که رسيديم تا نزديکيهاي ساعت ٩ خوابيدم تا اينکه براي صبحانه بيدارم کردند .آنقدر خوابم مي آمد که دوست نداشتم از جايم بلند شوم ولي تازه بيدارم کرده بودند و ناچارا بلند شدم . صبحانه ايي خورديم و بعد از کمي حرف زدن با بقيه دوباره خوابيدم تا اينکه نزديکهاي ظهر دوباره بيدارم کردند براي نگهبانى . ادامه ی مطلب…

سه شنبه ٢ / ٤ / ١٣٦٦ … رفتن به سوى روستاى دولەشين

آگوست 23, 2007

امروز در مکاني در نزديکي خانه باغ … هستيم . فاصله چنداني با خود خانه باغ نداريم و به خاطر بلندي اين محل تقريبا بر منطقه مسلط هستيم . امشب دو ساعت نگهبان بودم ولي با اين وصف ساعت ٨ صبح از خواب بيدار شدم . وقتي بيدار شدم به غير از نگهبان بقيه خوابيده بودند .
هنوز خواب و بيداري بودم که اولين سيگار روز را روشن کردم . همزمان با سيگار راديو را آوردم  تا به برنامه هاي راديو تهران گوش کنم . تا ساعت دور و ورهاي ٩ صبح همينجوري گذشت . ساعت ٩ بقيه را هم براي خوردن صبحانه بيدار کرديم . در جايي که هستيم قسمتي از جاده ماشين آبادي چم پاراو را ميبينيم . هنوز خوردن صبحانه شروع نشده بود که متوجه شديم که يک گروه ضربت رژيم از طريق جاده ماشين به طرف آبادى چم پاراو در حرکتند .

ادامه ی مطلب…

دوشنبه ١ / ٤ / ١٣٦٦ … در اطراف آبادى چم پاراو

آگوست 17, 2007

بعد از چند ساعت خواب نزديکهاي ساعت ٩ صبح با صداى پچ پچ  بقيه از خواب بيدار شدم . بچه هاي ديگر قبل از من بيدار شده بودند و در حال درست کردن چاي بودند . من هم بعد از سرو صورت شستني به جمع پيوستم .هنوز چاي دم نکشيده بود که دو نفر را ديديم که بطرف ما مي آيند .وقتي دو نفر به ما رسيدند بعد از سلام و عليک ما خودمان را معرفى کرديم و آنها نيز خودشان را معرفي کردند و گفتند که از اهالى آبادى چم پاراو هستند و اکنون به طرف مزرعه شان ميروند . با توجه به اينکه در اين آبادى مردم مجموعا با رژيم همکاري نميکنند دليلي وجود نداشت که به آنها اعتماد نکنيم و اجازه داديم که بروند. ادامه ی مطلب…

يکشنبه ٣١ / ٣ / ١٣٦٦ … رفتن به مکانى نزديکتر به جبهه جنگ

آگوست 12, 2007

در مزرعه ايي هستيم و در سوارخى که صاحب مزرعه مانند پناهگاه درست کرده است خود را مخفى کرده ايم . صبح زود که رسيديم خوابيدم  . هر چند در اين سوراخ جاي دراز کشيدن وجود ندارد ولي با اين وصف در حالت نشسته و تکيه دادن به ديوارهاي اين پناهگاه تا ساعت ١٠ قبل از ظهر خوابيدم . ساعت ١٠ که بيدار شدم خواستم از سوراخ خارج شوم که سر چشمه آب سر و صورتي بشورم . نگهبان که حامد بود گفت صاحب مزرعه اينجاست . از رفتن صرف نظر کردم .ما دو نفر بيدار بوديم و بعد از چندي بقيه را هم بيدار کرديم . ادامه ی مطلب…

شنبه ٣٠ / ٣ / ١٣٦٦ … ( حرکت بسوى چەم پاراو )

آگوست 7, 2007

هوا روشن شده بود که به يک خانه باغ رفتيم . صبح زود کسانيکه در خانه باغ بودند بيدار بودند و ما هم قبل از ورود به خانه خودمان را معرفى کرديم و با استقبال صاحبخانه روبرو شديم .داخل خانه شديم و همراه با صاحبخانه صبحانه ايي خورديم . کمي در مورد موقعيت منطقه حرف زديم و در مورد آمد و رفت نيروهاي رژيم پرسيديم . اطلاعات مفيدي دريافت کرديم از جمله کدام گروه ضربت به اينجا رفت و آمد دارد و تعداد آنها و اسم چند جاش مشهور منطقه و غيره. ادامه ی مطلب…

جمعه ٢٩ / ٣ / ١٣٦٦ … ( رفتن به ماموريت به طرف آبادى چەم پاراو )

آگوست 7, 2007

امروز در مکانى اينطرف مرز در خاک شلير عراق هستيم . شب که اينجا رسيديم هر سه نفرمان بدون گذاشتن نگهبان خوابيديم . دور و برهاي ساعت ٧ بود که مامند من و دکتر حميد را بيدار کرد و گفت بچه ها بلند شويد برويم ديره .بعد از يک صبحانه نيمچه مفصل بلند شديم و بارها را بار قاطر کرديم و براى اينکه خسته نشويم حمايلهايمان را نيز رو بار انداختيم و فقط با اسلحه به راه ادامه داديم .نيم ساعتي که از محل دور شديم مامند بيسيمش را باز کرد تا با بچه ها تماس بگيرد . با باز شدن بيسيم متوجه شديم که اوضاع عادى نيست . اکثر بيسيمهاي رفقاي ديگر باز بود و مرتبا با کا عسيى در تماس بودند . ادامه ی مطلب…

پنج شنبه ٢٨ / ٣ / ١٣٦٦ … ( ماموريت يک شبه به آبادى “سەرتەزين” )

آگوست 7, 2007

امروز صبح براى صبحانه خوردن همه را بيدار کردند . از قيافه ها معلوم بود که همه خوب استراحت کرده اند و کسى به اين بيدار باش اعتراضى نداشت .براى صبحانه طبق معمول دور آتش جمع شديم ٬ براى صبحانه مربا داشتيم که با استقبال روبرو شد .همزمان با صبحانه جلسه ايي کوتاه نيز داشتيم . در اين جلسه از تحرکات نيروهاى رژيم در اطراف شلير توضيحاتى داده شد .بنا به آخرين خبرات نيروهاى رژيم در چند جهت تمرکز کرده اند و احتمال اينکه از اين چند جهت دست به عمليات بزنند زياد اعلام شد . براى رويارويى با يک حمله احتمالى قرار است امروز بعد از صبحانه محل استراحت را عوض کنيم و به مکان بهترى که پوشش جنگلش بهتر است برويم . ادامه ی مطلب…

چهارشنبه ٢٧ / ٣ / ١٣٦٦ … ( محلق شدن به گردان در شلير )

آگوست 7, 2007

در دره مران هستيم و تصميم گرفتيم که اينجا استراحتى بکنيم و بعدا راه را به طرف محل استراحت رفقاى گردان ادامه بدهيم . اينجا اولين کارى که کرديم اين بود که احمد را از روى قاطر پايين آورديم . بعد يکى يک سيگار روشن کرديم و رفتيم کنار جويبارى که از نزديکيمان ميگذشت و سر و صورتي شستيم و پيش احمد برگشتيم .مرديکه روز گذشته به بانه رفته بود که برايمان تدارکات تهيه کند ٬ برايمان شيرينى گرفته بود و حالا وقتش بود که حساب شيرينيها را برسيم . رحيم تدارکات واحد را صدا زديم و گفتيم که شيرينها را تقسيم کن . براى هر ۵ نفر ٢کيلو نيم شيرينى داد و گفت بقيه را براى رفقاى گردان نگه ميدارم . کسى اعتراضى نکرد چون ما اين چند روز به اندازه کافى غذاى خوب خورده بوديم . ادامه ی مطلب…

سه شنبه ٢٦ / ٣ / ١٣٦٦ … ( تحويل گرفتن احمد عراقى و حرکت به سوى منطقه شلير )

آگوست 7, 2007

در پشت آبادى دولەشين هستيم و چند صد مترى با آبادى دور هستيم . اهالى اين آبادى انسانهاى خوبى هستند و نوبتى يکى از آنها در پشت آبادى در حالت آماده اطراف را کنترل ميکرد . ما هم خودمان ديده بان گذاشتيم و بدين شکل امنيت برقرار است .شب که اينجا رسيديم خوابيده بودم و وقتى بيدار شدم ديدم همه به جز من بيدارند و آتش روشن کرده اند و دور آتش مجلس بگو بخند است و مجلس فقط من را کم داشت . رفتم سر و صورتى شستم و آمدم دور آتش پيش بقيه نشستيم . ادامه ی مطلب…