Archive for سپتامبر, 2007

سه شنبه ٩ / ٤ / ١٣٦٦ … درگيرى با نيروهاي رژيم در بالاتر از داروخان شلير

سپتامبر 29, 2007
نقشه مله به نيروهاى رژيم

نقشه حمله به نيروهاى رژيم

شب مجموعا بدي بود ٬ بادي نميوزيد و به همين علت تا دلمان ميخواست پشه اين منطقه ريخته بود .از بدبختي گروه خون من o+  و گروه خون محبوب پشه هاست . امشب به اندازه کافي و عليرغم ميل خودم به بانک خونشان خون اهدا کردم . با اين يادگاري از شب و با صداي يعقوب که مرتب ميگفت بلند شو ديده باني بيدار شدم . چشمهايم را گشودم و گفتم باشه بيدارم حالا ميام و کمي بعد بلند شدم حمايلم را بستم و اسلحه را برداشتم و به طرف آتش رفتم . نگهبانها در طول شب يکي پس از ديگري مواظب گوشت خوک بودند که رو آتش تا صبح حسابي بپزد و کتري چاي هم کنار آتش بود . ادامه ی مطلب…

دوشنبه ٨ /٤ / ١٣٦٦ … شلير

سپتامبر 26, 2007

مانند هر روز  در اين محل همه را براي صبحانه بيدار کردند . قبل از اينکه به طرف مقر و محل تجمع بروم چون هنوز حسابي بيدار نشده بودم  در جاي خودم با چشمان خواب آلود نشسته بودم و به اطراف نگاه ميکردم . براي اينکه حسابي بيدار بشوم اولين سيگار روز را هم روشن کردم و همزمان با آرام از پشه هاي شب صحبت ميکرديم . آرام گفت اين پشه ها آنقدر بزرگ هستند که اندازه يک خر ميشوند . منم با شوخي گفتم درسته که بزرگ هستند ولي به اندازه يک خر هم نميشوند و بهتره کمي از اين اندازه پايين بياي . او هم در جواب گفت حالا که اينجوري شد نه تنها پايين نميام از اين به بعد ميگم يک اسپ و ادامه داد و گفت باور کن امشب خواب چشمم نرفته است . ادامه ی مطلب…

يکشنبه ٧ / ٤ / ۱۳٦٦ … يک روز خوب در شلير

سپتامبر 20, 2007

صبح زود ساعت ۵ بود که گرفتم خوابيدم . کنار يک تخته سنگ زير جامانه ام بودم که با صداي بچه هايي که براي ديده باني آمده بودند بيدار شدم . بعد از چند دقيقه ايي از زير جامانه سرم را بيرون آوردم و ديدم کا جبار با آن قد بلندش بالاي سرم ايستاده است . کا جبار مسئول سياسي گردان است و انسان خيلي شوخ و سرحالي است . وقتي ديد که من بيدار شده ام نگاهي به من کرد و با شوخي گفت کمين آمدن براي حفاظت از واحد است نه خوابيدن . ادامه ی مطلب…

شنبه ٦ / ٤ / ۱۳٦٦ … شلير

سپتامبر 17, 2007

شب گذشته تا صبح ده ها بار از دست پشه بيدار شدم . هيچ راه علاجي هم وجود نداشت و ميبايست به جوري خودم را ميپوشاندم ولي با يک جامانه و يک گوني نميشد کار زيادي کرد و به همان خوابهاي کوتاه کوتاه ميبايست قناعت کنم . همچنان در عيسي کند شلير هستيم و طبق معمول هر روز با بيدار باش اجباري از گونيهايمان بيرون آمديم . همه بعد از سر و صورت شستن به طرف آتش که محل تجمع هر روزه ماست رفتيم و دايره وار به دور آتش نشستيم تا صبحانه را ميل کنيم . ادامه ی مطلب…

جمعه ۵ / ٤ / ١٣٦٦ … عيسى کند شلير

سپتامبر 9, 2007

شب خوبي بود و ميشد گفت که بعد از چند روز ماموريت امشب را با خيال راحتي خوابيديم . در طول شب بادي نميوزيد و به همين علت تا دلتان بخواهد پشه وجود داشت . با وصف اينکه يک گوني و از نصفه شب سه گوني هم داشتم ولي از حملاتشان در امان نبودم . صبح طبق معمول با صداي کسانيکه هميشه سحر خيزند و اولين چايها را مينوشند و مرتب سيگار ميکشند بيدار شدم . بعد از بيرون آمدن از داخل گونيها به اطراف نگاهي کردم و تنها منظره ايي که جلب توجه ميکرد گونيهاي سفيد بود که در داخل هر يک يکي از بچه ها خوابيده بود. ادامه ی مطلب…