از ديروز عصر که از اينجا به طرف جاده حرکت کرديم تا کنون نخوابيده ايم و صبح زود پيش رفقا رسيديم . کاملا خسته بوديم و از قيافه ها معلوم بود که همه تشنه خواب هستند . بعد از اينکه اسير را تحويل نگهبان دادم به طرف آتشکده رفتم که با بقيه رفقا هم صبحانه ايي بخورم و هم استراحتى بکنم . دور آتش رفقايي که ديشب همراه ما نيامده بودند هر کسي سوالي ميپرسيد و هر کسي براي رفيق بغل دستي خود در حال توضيح دادن بود . ديشب در روستاي حەمزه قرني براي صبحانه امروز هر کدام کمي نان و ماست و کره با خودمان برداشته بوديم و براي صبحانه دور آتش هر چند نفر با هم همسفره شديم . (ادامه…)
بایگانیِ نوامبر, 2007
سه شنبه ۱٦ / ٤ / ۱۳٦٦ … حرکت بطرف کوهستانهاى اطراف روستاى سورين
نوامبر 29, 2007دوشنبه ۱۵ / ٤ / ۱۳٦٦ … کنترل چند ساعته جاده سقز – بانه
نوامبر 15, 2007امروز صبح زود از سرماي شديد بيدار شدم . عجيب بود ٬ هوا نسبت به شب گذشته خيلي تغيير کرده بود . وقتي از خواب پريدم تمام بدنم سرد سرد بود و ميلرزيدم . تنها من از سرمايي بيدار نشده بودم و سرمازده تر از من هم وجود داشت که کنار آتش نشسته بودند و با آتش و چاي خود را گرم ميکردند . دست و صورتي شستم و پيش بقيه رفتم و صبح بخيري گفتم و يکراست رفتم نزديک آتش و خودم را کمي گرم کردم . (ادامه…)
يکشنبه ۱٤ / ٤ / ۱۳٦٦ … در همان محل ديروز
نوامبر 7, 2007امشب با توجه به اينکه هم داخل گونيها چپيده و هم در مکاني به نسبت گرمتر از بيرون بوديم توانستيم کمي خوب بخوابيم و من تا صبح به غيراز يک دو بار مانند يک تخته سنگ تکان نخوردم . صبح همه را با اجبار بيدار کردند . بعضيها اعتراض داشتند که چرا ما را بيدار ميکنيد وقتيکه کار به خصوصي نداريم ولي مسئولين واحد تصميم خود را گرفته بودند و اعتراض به جايي نميرسيد . (ادامه…)