Archive for فوریه, 2008

شنبه ٢٠ / ٤ / ١٣٦٦ … رسيدن به کانى برخ منطقه شلير

فوریه 26, 2008

هوا روشن بود که به اين دره که بين روستاي حەوتاش و قول ئەستير است رسيديم . سال گذشته نيز چند بار اينجا مانده بوديم و خاطرات زيادي از اينجا دارم . در اين محل سنگ کوچکي وجود دارد که سال گذشته هر بار اينجا مي آمديم اتاق خواب من بود و گاها بهمن و آرام نيز از دست سرما پناهنده ميشدند .

امروز وقتي رسيديم يکراست به طرف سنگ رفتم و چک و حمايلم را گذاشتم و همانجا سيگاري روشن کردم و با پک زدن سيگار خاطرات سال گذشته مانند فيلمي از جلو چشمم عبور کرد . با تمام شدن سيگار با بقيه رفقا پراکنده شديم که کمي چوب براي آتش روشن کردن جمع کنيم . ادامه ی مطلب…

جمعه ١٩ / ٤ / ١٣٦٦ … رفتن به منطقه شلير

فوریه 16, 2008

ساعت ٤ صبح که رسيديم واقعا خسته بودم و بعد از استراحتي کوتاه مدت گرفتم خوابيدم . هنوز حسابي آفتاب بالا نيامده بود که از شدت سرمايي بيدار شدم . پاهايم از سرمايي کاملا بي حس شده بود . بلند شدم و در جاي خودم سيگاري روشن کردم و با چشمان خواب آلود دور و بر خودم را نگاهي کردم . اکثر بچه ها خوابيده بودند و بدبخت تر از من ناصر اميدي بود که از شدت سرما مانند معتادها در حالت نشسته سرش را رو زانوهاش گذاشته بود و ميلرزيد . ادامه ی مطلب…

پنج شنبه ١٨ / ٤ / ١٣٦٦ … رفتن به روستاى کانى پرى

فوریه 9, 2008

هوا روشن بود که از محل ديده بانى به طرف محل استراحت بقيه رفقا در ته دره سرازير شديم . حوصله عجله راه رفتن را نداشتم و يواش يواش و همزمان سيگار کشيدن با کمال پشت سر بقيه رفقا راه ميرفتيم . وقتي به محل رسيديم اکثر رفقا خوابيده بودند و فقط تعدادي بيدار بودند که هر روز عادت دارند زودتر از همه بيدار شوند و با ساز کردن آتش و چاي خود را سرگرم کنند . ما هم به اين محفل پيوستيم و جلو آتش خودمان را گرم کرديم . ادامه ی مطلب…

چهارشنبه ١٧ / ٤ / ١٣٦٦ … رفتن به مکانى نزديک به آبادى وزمه له

فوریه 2, 2008

هوا تاريک بود که به مکانى در کوهستانهاى پشت آبادى سورين رسيديم و تا هوا روشني آنجا مانديم . وقتي هوا روشن شد به خاطر بدي اين مکان مسئولين واحد تصميم گرفتند که محل را ترک کنيم و به طرف دره کوچکي در نزديکي روستاي وزمه له برويم .
جنب و جوش تمام واحد را فرا گرفت و کساني که خوابيده بودند را بيدار کرديم و بعد از بار کردن بارها آماده حرکت شديم . بنا به دستور فرماندهي حق نداشتيم که چند نفر چندنفر با هم حرکت کنيم . گفتند با فاصله و دو نفر دو نفر به طرف محل مورد نظر حرکت کنيم . آرام را صدا زدم و گفتم بيا نکبت با هم برويم . ادامه ی مطلب…