بایگانیِ مارس, 2008

يكشنبه ٢١ / ٤ / ١٣٦٦ … حركت بسوى دره ايى در پشت روستاى هە نگە ژاله

مارس 25, 2008

در كاني برخ هستيم و صبح زود با سردى دم صبح از خواب پريدم . احساس ميكردم ستون فقراتم يخ زده است . هنوز آفتاب بالا نيامده بود و ديگر خوابم نميبرد . بلند شدم و كمى آنطرفتر را نگاه كردم ديدم چند نفر از بچه هاي گردان ٢٦ سقز آتش روشن كرده اند و دور آتش خودشان را گرم ميكنند .

منم بعد از دست و صورت شستنى رفتم و كنار آتش نشستم . در اين سرماي دم صبح يك چاي ميچسپيد . يك ليوان چاي ريختم و همزمان تنها پاكت سيگاري را كه داشتم بيرون آوردم كه سيگاري بكشم . همينكه بچه ها چشمشان به سيگار افتاد همه از دم گفتند يك سيگار هم به من بده . همه خودشان را  به يك سيگار دعوت كردند . تازه سيگارهايم نرسيده به ظهر تمام ميشد چون اينجا كسي سيگار ندارد . (ادامه…)