سه شنبه ٢٣ / ٤ / ١٣٦٦ … حركت بسوى كانى برخ

By soran

بعد از يك راهپيمايى نسبتا طولانى هوا روشني به دره برنج در منطقه شلير رسيديم .  همه خسته بودند و تقريبا مترهاي آخر را به زور كشيديم . هم خسته بودم و هم خوابم مي آمد . قبل از اينكه بخوابم از سيگارهاي غنيمتي يك سيگار هماي بيضي روشن  كردم . در حين سيگار كشيدن از طريق بيسيم با كاني برخ در تماس بوديم و از طريق رفقاي كاني برخ  اخبار مربوط به عمليات در ناحيه هاي ديگر را دريافت كرديم .
در كل عملياتهاي موفق و خوبي در همه ناحيه ها انجام شده بود و خوشحالي قيافه همه ما را گرفته بود . با شنيدن خبرها جنگ و جنگ نامه رفقا شروع شد و با شروع اين بحثها خوابم بد جوري پريد .خوابم نبرد و كنار آتش منتظر دم شدن چاي شدم .  چاي كه آماده شد يك چاي استاد فتاحي ريختم و آنقدر در اين خستگي دم صبح چسپيد كه يكي ديگر هم ريختم .


دور آتش بحثها گرم بود و تعدادي هنوز بيدار بوديم كه ناصر كشكولي از كاني برخ برايمان نان و حلوا آورد . شب گذشته رفقاي كاني برخ براي ما حلوا درست كرده بودند . مجبورا  نان و حلوايي خوردم و يك چاي ديگر روش ريختم.

هوا كه كمي گرم شد كم كم كنترل چشمهايم از دستم خارج شده و وقت آن رسيده بود جايي بگيرم بخوابم . كمي دورتر از جمع زير درختي جايي خوش كردم و گرفتم خوابيدم . آنقدر خسته بودم كه تا ساعت يك بعداظهر بدون بيدار شدن خوابيدم . ساعت يك هم از شدت گرما از خواب بيدار شدم وگرنه تا فردا ميخوابيدم .
وقتي بلند شدم از وقت راديو كومەله گذشته بود و شنيدن خبرها را از دست دادم . از بچه ها در مورد عمليات ناحيه هاي ديگر پرسيدم و بعد از شنيدن خلاصه ايي ازخبرها نهار كه كمي نان و حلوا بود را خوردم .اين حلوا انسان را ياد شبهاي جمعه مسجدهاي سنندج مي انداخت .هر كسي يكي از افراد خانواده اش را از دست ميداد شبهاي جمعه در مساجد حلوا پخش ميكرد و آنهم چه حلواهايي . بعضيها آنقدر اين حلوا را خوشمزه درست ميكردند كه انسان آرزو ميكرد هر هفته يك نفر از اين خانواده بهشت تشريف ببرد .

هوا بسيار گرم بود و حركت به طرف كاني برخ در اينموقع از روز امكانپذير نبود و به همين علت گفتند كه عصر حركت ميكنيم .
تا عصر وقت زيادي نبود ولي در اين گرما خيلي دور به نظر ميرسيد . براي گذراندن وقت بهترين روش كه همانا از هر دري سخني بود را شروع كرديم .
از اشتباهات و نكات جالب ديشب هر كس چيزي تعريف ميكرد .يكي از بچه ها كه او هم ژ٣ داشت گفت ديشب اول بار كه ماشه را فشار دادم صداي بسيار ضعيفي شنيدم و فكر كردم كه صداي اسلحه است ولي بعدا متوجه شدم كه صداي گلوله من نبوده و فلانى … يكي از دستش در رفته است .خيلي خنديديم و بعد بهش گفتيم خوب مگر نميتوانستي صداي گلوله ژ٣ و گلوله ايشان را از هم تشخيص بدهي؟ در جواب گفت مدتها بود ژ٣ حمل نكرده بودم صداش را فراموش كرده بودم . ماجراي جالبي بود و واقعا خنديديم به خصوص زمانيكه فلانى … قيافه اش از شوخيهاي ما قرمز شده بود.تا عصر بازار جنگ و جنگ نامه و شوخي گرم بود .

عصر آماده رفتن به كاني برخ شديم . هنوز گرم بود ولي گفتند حركت ميكنيم و اينبار چون دنيا امن و امان بود  در كمال آرامش و امنيت بسوي كاني برخ حركت كرديم .
چند ساعتي طول نكشيد و براي شام پيش رفقاي كاني برخ رسيديم . رفقاي كاني برخ همه به استقبالمان آمدند و به همه ما براي عمليات شب گذشته  خسته نباشيد و دستتان درد نكند گفتند . ما هم يك قيافه ۵ قراني به خودمان گرفته بوديم كه وصفش با كلمه امكان پذير نيست .

شام را كه ميل كرديم وقت آن رسيده بود كه هر چند نفر جايي برويم و براي خودمان استراحت كنيم. من و كمال و پيام رفتيم جايي براي خواب پيدا كرديم و كمي تميز كرديم و بعد همانجا گرفتيم نشستيم و مشغول حرف زدن شديم . بعد از يك ساعتي به كمال و پيام گفتم بايد زود بخوابيم چون از نصفه شب به بعد از دست سرما نخواهيم توانست بخوابيم . بد شانسي ما هيچ بادي نميوزيد و ميشوله هاي توپولوف شليري در تعداد زياد در حال مانور در اين منطقه بودند.
تا نصفه شب اين ميشوله ها نخواهند گذاشت كه بخوابيم و از نصفه شب به بعد سرما . حالا ميبايست فكري به حالش بكنيم . به كمال و پيام گفتم من وقتي بچه بودم براي فراري دادن ميشوله آتش روشن ميكرديم بعد رو آتش پهن ميريختيم و دود پهن ميشوله ها را فراري ميدهد.
كمال گفت خوب برويم از محل آتش كمي ذغال بياوريم و روش پهن بريزيم . پيام به طرف پاركينگ قاطرها رفت كه چند شمش طلاي سبز بياورد و من و كمال هم رفتيم يك پوت پر از ذغال آورديم . بعد از چند دقيقه ايي يك چقه دوكلي برپا كرديم كه ميشوله سهل بود خدا هم اينجا نميتوانست فرود بيايد . بعد در كنار اين دود گرفتيم خوابيديم .

چند ساعتي توانستم بخوابم . نصفه شب از شدت سرما از خواب پريدم . احساس ميكردم استخوانهاي بدنم يخ زده است. هيچ راه علاجي نبود و حوصله آتش روشن كردن هم نداشتم به همين خاطر تا صبح را با چرتهاي چند دقيقه ايي و توام با لرزيدن گذراندم تا بالاخره هوا روشن شد.

ادامه دارد …

یک پاسخ to “سه شنبه ٢٣ / ٤ / ١٣٦٦ … حركت بسوى كانى برخ”

  1. کورش ظاهری می گوید:

    زور جوانه کاک خالد هیوادارم هر بژی به کامه رانی.ایوه تاجی سری ملتی کوردن

يك پاسخ برايش بگذاريد