در کاني برخ شلير هستيم و طبق معمول سرماي دم صبح اجازه حتي چرتهاي نيم بند را نميداد و علي الاجبار بلند شدم و جامنه ام را مانند کت رو شانه هايم انداختم و به طرف آتشکده رفتم . از من سرمازده تر خالد لگزي بود که کنار آتش نشسته بود و کتريها را رو آتش گذاشته بود . صبح بخيري گفتم و کنار آتش نشستم و خودم را کمي گرم کردم .
خيلي دلم ميخواست سيگار بکشم ولي سيگارهايم دوباره تمام شده بود . نگهبان دم صبح ناصر کشکولي بود که براي خودش اينور و آنور ميچرخيد . با خالد لگزي صحبت ميکرديم که ناصر کشکولي يک سيگار کهنه پيدا کرده بود و برايم آورد .
سيگار از کهنگي رنگ سفيد کاغذش کاملا زرد شده بود ولي در اين بي سيگاري نعمت بود که سر ما ريخته بود . يک چوب از آتش بيرون کشيدم و سيگار را روشن کردم . سيگار جالبي بود که علاوه بر نيکوتين نصفي از مواد ١٠٤ گانه طبيعت را همراه خود داشت . سيگار که تمام شد صد رحمت آبدر حواله پدر ناصر کردم .
ناصر نگهبانيش که تمام شد رفت گرفت خوابيد ولي من و خالد لگزي همچنان پيش آتش نشستيم و چاي خورديم و بعد کمي برنج شب گذشته که مانده بود را روش ريختيم . در حين خوردن حسين نيز بيدار شد و پيش ما آمد و تا زمانيکه بقيه رفقا بيدار شدند سه نفري براي خودمان صحبت کرديم .
اکثر رفقا که بيدار شدند صبحانه ديگري با آنها خورديم و بعد از صبحانه هر چند نفر دوباره در محلهاي استراحتشان جمع شده و مشغول صحبت بودند . من و کمال و پيام هم در محل استراحتمان نشسته و داشتيم براي خودمان خاطره تعريف ميکرديم . يکي از خاطرات مربوط به سال گذشته در همين کاني برخ بود .
سال گذشته يک روز از منطقه سيد آباد شلير به طرف اين کاني برخ مي آمديم . در انتهاي دره سيد آباد راه به يک سربالايي به طرف کاني برخ ميرسيد . دقيقا وقتيکه اولين نفرات به سربالايي رسيدند يک مار سياه با سرعت داشت از راه پايين مي آمد . مار وقتي به اولين نفرات رسيد سريع در جاي خود خشک شد و مانند مارهاي کبري نصف بدنش در حالت ايستاده روبروي اولين نفر ايستاد . حسام و يکي ديگر از بچه ها از فاصله چند متري به طرف مار تيراندازي کردند . از تمام آن گلوله ها يکى به مار اصابت نکرد . ماره فقط ترسيد و خواست که از محل بگريزد که پيام يک سنگ برداشت و گفت کا حسام برو کنار اين همه گلوله را خسار کردى . سنگ را که پرتاب کرد انسان فکر ميکرد که با خط کش و نقاله و گونيا فاصله را اندازه گرفته است . سنگ دقيقا خورد رو کله مار و همانجا جانش را فداي شما کرد.
حسام از خجالت سفيد شده بود و اذيت کردن بچه ها شروع شد . همان شب در تاريکي کاني برخ يکي از مسئولين گردان آمد و به من و بهمن سالاري گفت يک گالته و گپ براي واحد ساز کنيد . ما هم قبول کرديم . معمولا گالت و گپهاي ما به غير از ترانه و جک يکسري برنامه هاي ديگر هم داشت از جمله خواندن جالبترين لحظات پيش آمده در واحد به صورت اخبار کمدى. بهمن مامور اجراي خواندن اخبار روز ميشد و مهمترين اخبار را ميخواند و من هم اخبار اقتصادي را ميخواندم .
برنامه گالته و گپ شروع شد و بعد از چند ترانه بهمن خلاصه اخبار را خواند و خبر کشتن مار را خواند و توضيح داد که يکي از کسانيکه تيراندازي کرده است مسئول سياسي گردان بوده است و در يک جنگ تن به تن با يک مار کبري صفت زخمي شده است و دکترهاي واحد براي اولين بار در محل زخم وارده خون زرد رنگ مشاهده کرده اند و از کسانيکه داراي گروه خوني آي بيکلاه هستند درخواست ميشود براي اهداي خون به کاني برخ مراجعه کنند. با تمام شدن اين جمله کسي نمانده بود از خنده خودش را بگيرد . قرار شد بعد از اخبار اقتصادي بهمن مشروح خبر را بخواند . قيافه حسام با هر دقيقه گالته و گپ از عصبانيت سرخ و سرختر ميشد .
نوبت من رسيد که اخبار اقتصادي را بخوانم در ميان جمعيت نگاه عصباني حسام را که ديدم تو دل خودم گفتم تازه بدبخت شديم فردا يک جلسه برامون ميگيره . با ترس و لرز و دو دلي شروع کردم . معمولا اخبار اقتصادي براي خنده بود و هنوز جمله قيمت امروز يک عدد تپاله ديواندره در بازار بورس را تمام نکرده بودم که حسام مجلس را بر هم زد و بهانه خودش را گير آورد و گفت کافيه اين نوع حرفها تحقير زحمتکشان و زندگي آنهاست و غيره . اکثرا از عکس العمل حسام به خنده افتادند ولي در کل موفق شد برنامه را به هم بزند و ديگر نشد که مشروح خبر با آب و تاپ اجرا بشود.
امروز به خون زرد حسام سه نفري کمي ديگر خنديديم و بقيه روز را تا ظهر و وقت راديو کومەله به از هر دري سخني اختصاص داديم . بعد از نهار و راديو تصميم گرفتم کمي بخوابم . عصر با زور بيدارم کردند و گفتند بلند شو تصميم گرفتيم برويم . بعد از چاي عصرانه آماده حرکت به طرف محل استقرار گردان در پشت وزمەله شديم .
از بچه هاي کاني برخ خداحافظي کرديم و به طرف ميله مرزي به راه افتاديم . اينبار به جاي همان مسير که آمده بوديم تصميم گرفته شد از مسير سه کوچکه – ميشياو- بەياندره به وزمەله برگرديم . مسير کمي طولانيتري است ولي درعوض به دو روستا ميرويم . قبل از حرکت از کاني برخ از طرف مسئولين گردان ٢٦ چند هزار تومان پول به ما داده شد که در روستاهاي سر راه خرج کنيم . اکثرا سيگاري بوديم و تنها چيزيکه اين مسير طولاني را کوتاه تر ميکرد خريد سيگار در ميشياو يا بەياندره بود .
در سه کوچکه که يک روستاي مخروبه است اولين استراحت را کرديم و بعد به طرف ميشياو رفتيم . در طول راه فقط مشغول شوخي بوديم . تا به ميشياو رسيديم . غروب بود و مردم هنوز شام نخورده بودند . قبل از تقسيم در خانه هاي مردم قرار شد تا ساعت ١٢ شب اينجا بمانيم و همچنين از مردم روستا در مورد حضور نيروهاي حزب دمکرات کمي پرس و جو کنيم .
براي شام خانه کسي بوديم که سال گذشته هم چند روزي خانه شان مانده بوديم و ما را ميشناخت . از حضور واحدهاي حزب دمکرات پرسيديم و در جواب گفت که امسال اينجا نيامده اند . اينجا کمي توتون پيدا کرديم و شروع کرديم به پيچيدن سيگار پشت سيگار و حسابي نيکوتين بار زديم .
ساعت ١٢ شب از ميشياو به طرف بەياندره حرکت کرديم . در طول راه به خاطر امن بودن منطقه و تا رسيدن به بەياندره نوبتي پانتوميم اجرا ميکرديم و از اذيت کردن همديگر لذت ميبرديم .
به بەياندره که رسيديم طبق معمول تنها صداى غير طبيعي صداى نگهبان پاسگاه قديمي بود که از ترس هر ربع ساعت سکوت را ميشکست و داد ميزد ايست. اينقدر ايست را کش ميداد که ترس از وجودش بپره.
به داخل روستا که رفتيم دو دسته شديم و گشت سريعي در روستا زديم و وقتي مطمئن شديم گروه ضربت در روستا نيست در مکاني جمع شديم .در پاسگاه آبادي همه سربازهاي اجباري و بدبخت ژاندارمري هستند و بي ضررند و معمولا يک آتش بس بدون امضا بين ما وجود دارد. نه آنها تيراندازي ميکنند و نه ما بدجنسي به خرج ميدهيم .
يکي از بچه ها در يکي از خانه هاي اطراف را زد و صاحبخانه را بيدار کرد . از اول به ما اطمينان نداشت تا يکي از دخترها گفت خودمانيم کومەله هستيم و طرف با شنيدن صداي دختر فورا پايين آمد و در را باز کرد.
دکان آبادي را ميخواستيم و همراهمان آمد و نشان داد . صاحب دکان را بيدار کرديم و آمد دکان را باز کرد . همه دلمان را خوش کرده بوديم که چند پاکت سيگار گيرمان بياد که يکي از دخترها گفت کفشهاي من پاره شده است اگر امکان دارد با آن پول يک جفت کفش براي من بخريد . خوب همه به نشانه رضايت سري تکان داديم و هنوز اميد اينکه پولي براي سيگار بماند وجود داشت تا اينکه يکي ديگر از دخترها هم گفت منم يک جفت کفش ميخواهم و اين حرف مانند گرز رستم بر سر ما سيگاريها پايين آمد ٬ چه بدشانسيم . قبل از اينکه به اين يکي رضايت بدهيم از رفيق دخترمان پرسيديم مگه کفشهاي تو هم پاره شده و در جواب گفت احتياج دارم .
اينبار را علي الاجبار گفتيم باشه . از پولي که داشتيم چند پاکت سيگار خريديم به اضافه يک سانديس و کيک براي هر يک نفر و دو جفت کفش و از دکان بيرون آمديم .
اول ميخواستيم حرکت کنيم ولي بعد تصميم گرفتيم يک ساعتي استراحت کنيم . در خانه هاي اطراف دکان پخش شديم و مردم را بيدار کرديم . علي رغم اينکه خيلي دير وقت بود ولي چون مدتها بود کومەله اينجا نيامده بود مردم اين خانه ها استقبال خوبي از ما کردند .
ما سنندجيها کمال و من و پيام با همديگر به يک خانه رفتيم . اتاق نشيمن در طبقه دوم بود و تا وارد شديم فورا چراغ روشن کردند و نشستيم . اول يک مرد تقريبا ٤۵ ساله ما را راهنمايي کرد و بعد زنش هم آمد خوش آمد گويي کرد و سماور را که در گوشه اتاق بود روشن کرد .
با مرد صاحب خانه داشتيم صحبت ميکرديم که ناگهان در اتاق باز شد . هر سه نفرمان با ديدن نفري که از در وارد شد آچمز شديم . دختري هم سن سال خودمان وارد اتاق شد که به حدي زيبا و خوشگل بود که تاکنون من يکي همتايش را نديده بودم . سلامي کرد و سريع هر سه ما را يک نگاهي انداخت و يکراست رفت در نزديکي کمال نشست . معلوم بود که خارج از خوشگلي زبر و زرنگ هم هستش چون فورا خوشتيپترين و جوان خاصترين از ميان ما سه نفر که کمال بود را انتخاب کرد .
خوب اينم از بدشانسي ما و خوش شانسي کمال است نه در سياست رقيبيش ميشويم و نه در ظرافت و خوش تيپي. من با پيچيدن يک پيچستون که از ميشياو با خودم آورده بودم مانند بازنده شماره يک صحنه را داوطلبانه براي کمال به جا گذاشتم . پيام هم طبق معمول با چند شوخي و سوال ميخواست توجه اين دختر را جلب کند ولي دختره معلوم بود در اولين نگاه مخاطب خودش را انتخاب کرده بود و با جوابهاي کوتاه پيام را مانند بازنده شماره ٢ از ميدان به در کرد.
کمال و دختره با هم بحث ميکردند و براي اولين بار در يک روستاي دور افتاده و مرزي شاهد اين بودم که پدري از زبر و زرنگي دخترش در جر و بحث کردن با مردهاي بيگانه لذت ببرد .دختره با سوالهاي پيا پي کمال را به دنياي ديگري برده بود. از نگاههاي کمال ٬از لبخندهايش معلوم بود که دختره دلش را بد جوري به سرقت برده است.
کمال چهره سياسي اين محفل ما داشت کم کم آتويي دستمان ميداد که بعدا اذيتش کنيم . البته کمال حق داشت به اين سريعى تسليم شود چون اين دختر آنقدر زيبا بود که کمال سهله اگر خود مارکس هم امشب اينجا ميبود شيفته زيبايي اين دختر ميشد و حتما کاپيتالش را به دختره ميداد و ميگفت بخش ارزش اضافه اش را تو بنويس .
وقت اينجا زود رفت و با صداي يعقوب که دنبالمان آمده بود از جايمان برخواستيم و از صاحبخانه تشکر کرديم و از خانه خارج شديم . مرد خانه با ما به کوچه آمد . وقتي همه جمع شدند از مرد پرسيديم راه نزديکي به طرف وزمەله بلدي نشانمان بدي يا نه ؟
گفت دنبالم بياييد و از پشت آبادي يک راه سربالايي را به ما نشان داد و گفت :”بنگاناو بنگن ” دو ساعت به وزمەله ميرسيد . ما هم تشکر کرديم و به راه افتاديم . هنوز نيم ساعتي نرفته بوديم که راه را گم کرديم . حرکت را ادامه داديم ولي راه را پيدا نکرديم و واقعا خسته شديم . دو ساعت گذشت و نرسيديم و تازه فهميديم که دوباره سرمان کلاه رفته است چون هر ساعت مردم روستاهاي اين منطقه برابر چند ساعت عادي است . يعني اگر گفتند دو ساعت بايد خودت را براي ٦ ساعت آماده کني .
همه خسته بودند و تصميم گرفتيم از کوه پايين برويم و از روي جاده ماشين بانه- مريوان حرکت کنيم . بايزيد به من و پيام گفت بياين باهم ضد کمين برويم . نزديک صد متري ما جلوتر ميرفتيم و بقيه هم دنبالمان بودند . خسته خسته بوديم و هوا روشن شده بود و ما هنوز روي جاده مريوان – بانه بوديم .
ديگر ميبايست با دويدن بقيه مسير را رفت وقتي درون روستاي وزمەله رسيديم مردم بيدار بودند و بعضي خانه ها حيوانهايشان را بيرون کرده بودند . از آخرين خانه روستا که گذشتيم جلو خانه شان سبزيجات کاشته بودند و پيازهاي سبز توجه همه مان را جلب کرد . رحيم گفت من اگر از اين پيازها نخورم از اينجا تکان نميخورم و رفت کمي پياز و ديگر سبزيجات آورد و بعد به دره پشت آبادى رفتيم و براي يک استراحت طولاني بار و بنديلمان را انداختيم .
ادامه دارد …
