پنج شنبه ٢۵ / ٤ / ١٣٦٦ … ملحق شدن به گردان در کوه هاى پشت وزمەله

By soran

هوا روشن است و با عجله خودمان را به دره پشت آبادى وزمەله رسانديم . خيلى خسته بوديم و توان بيش از چند صد متر دور شدن از روستاى وزمەله را نداشتيم .  خيالمان راحت بود که بچه هاي گردان در کوههاي بالاتر مستقر هستند و به همين علت در کمال آرامش خودمان را براي خوردن صبحانه آماده کرديم .
خيلي خسته بوديم و اولين کاري که کرديم اينبود که براي رفع خستگي سر وصورت و پاهايمان را با آب سرد بشوريم . همزمان با شستن جورابها ما سيگاريها در کنار اين آب سرد و زلال  اولين سيگار روز را روشن کرديم .
پيام اولين نفري بود که سکوت را شکست و لعنت بدي براي مرد روستايي که سرمان را کلاه گذاشته بود فرستاد و بقيه هم با خنده لعنتش را همراهي کرديم . هر کسي اين کلمه “بنگا ناو بنگن ” را به شکل خاصي تکرار ميکرد و بقيه هم ميخنديدند  . سخن روز را اينجوري شروع کرديم .

بعد از کمي شوخي و خستگي در کردن براي جمع آوري چوب و گەون پراکنده شديم . چند دقيقه بعد هر کسي با چيزي برگشته بود و آتش را روشن کرديم . کتريها را کنار آتش گذاشتيم و آماده خوردن صبحانه شديم . تمام بچه ها دور آتش حلقه زده بوديم و از سفر جالب امشبمان صحبت ميکرديم و ميخنديديم .
در حال شوخي و صحبت بوديم که سه نفر از اهالي وزمەله را ديديم که به طرف ما مي آمدند . وقتي به ما رسيدند همه بلند شديم و بعد از سلام و عليکي آنها هم به جمع ما پيوستند و دور آتش نشستند .

بچه ها کمي از آنها سوال کردند و آنها هم گفتند که مردم اين خانه هاي آخر روستا امروز صبح شما را ديده اند و برايشان تعريف کرده اند که حتي يکي از پيشمرگان داخل باغچه شان رفته و کمي سبزي برداشته است .
وقتي اين را تعريف ميکردند رحيم را به اين سه مرد نشان داديم و گفتيم : دزد اينه و بعد هم ما و هم آنها با خنده مجلس را گرم کرديم .

رحيم کمي سرخ شده بود که همه بهش ميخنديدند و بعد رو به ما کرد و گفت بيا و خوبي کن در حق نامرد و به سه مرد اهل وزمەله گفت اين يعقوب مسئول ماست و اون به من دستور داده است و من هم اطاعت کرده ام . يعقوب هم گفت روت سياه من مگر نگفتم زود باش درنگه بايد بريم و تو گفتي تا از اين پيازها نخورم نميام .  خلاصه تا چاي حاضر شد فقط شوخي و صحبت بود .

چاي که آماده شد هر کسي هرچي داشت آورد و ريخت رو گوني تدارکات . اولين باري بود که سفره صبحانه اينقدر مواد غذايي جورواجور به خود ديده بود . بد نيست که بنويسم براي اين صبحانه چه موادي وارد اين معده بدبخت ما ميشود .چاي شيرين ٬ ماست ٬ پياز تر ٬ سبزي خوردن ٬ پنير ٬ کره ٬ کنسرو لوبيا ٬ مقداري کيک با نان .
سه مرد روستايي نيز با ما همسفره شدند و با همديگر صبحانه خورديم . بعد از صبحانه سه مرد روستايي خداحافظي کردند و رفتند و ما هم وقتش رسيده بود که کمي استراحت کنيم و بعد حرکت کنيم .
يعقوب گفت بهتره تا هوا گرم نشده است اين سربالايي را طي کنيم و پيش بچه هاي گردان برويم ولي کسي با اين پيشنهاد موافق نبود و همه گفتند يک ساعتي استراحت کنيم بعد راه بيفتيم و بالاخره موافقت شد که يک ساعت ديگر اينجا بمانيم .

من و کمال چند متر دورتر از جمع نشسته بوديم و در مورد ديشب صحبت ميکرديم که پيام با چهره ايي عصباني پيش ما آمد و گرفت نشست . ما هم پرسيديم چيه چه خبره ؟ با پچه پچ گفت داده … که ديشب يک جفت کفش خريد و نگذاشت که ما با پولها سيگار بخريم کفشهاي خودش تازه تازه است . با شنيدن اين حرف پيام منم عصباني شدم و گفتم ما چقدر ساده بوديم که ديشب قبول کرديم بدون اينکه اول نگاه کنيم . هر چي کمال خواست از عصبانيت من و پيام کم کند فايده ايي نداشت .
رحيم که مسئول تدارکات دسته است را صدا زديم و ماجرا را برايش تعريف کرديم . کم کم بايزيد و يعقوب هم آمدند و همه از موضوع مطلع شدند . به رحيم گفتيم برو بهش بگو کفشها را بايد تحويل تدارکات بدهي . حالا که نگذاشت ما سيگار بخريم بايد کفشها را پس دهد .
رحيم پيش داده … رفت و ازش پرسيد چرا تو ديشب نگذاشتي اين بچه ها با اون پول سيگار بخرند . تو که ميدانستي فقط به خاطر سيگار آن مسير طولاني را رفتيم . حالا هم کفشهايت تازه تازه است و اين کفشهاي اضافي را براي چي ميخواهي ؟ او هم در جواب گفت کفش با شماره پاي من کم يافت ميشود و من اين کفشها را نگه ميدارم تا اينها پاره بشود .
رحيم مانند مامور پيش ما برگشت و جواب را تعريف کرد و ما هم گفتيم روحيه جمعي کجا رفته است ؟ چرا بايد بعضيها فقط به خودشان فکر کنند؟ اگر کفشهايش پاره ميبود کسي چيزي نميگفت ولي ما چند روزه به جاي سيگار گياه ميکشيم و ميبايست ما را هم درک ميکرد . به رحيم گفتيم حالا که ما به سيگارهايمان نرسيديم کفشها را ازش بگير و تحويل تدارکات بده شايد يکي ديگر از دخترها احتياج داشته باشد .

ميبايست اينکار ميشد تا درسي بشود که او بداند  نيازهاي جمع از نيازهاي فردي اولويت بيشتري دارد . خلاصه کفشها را رحيم مانند تدارکات گرفت و ما هم از ناراحتي سيگارهاي از دست رفته براي خودمان پکر افتاديم .

بعد از اين ماجرا يعقوب گفت زود باشيد خودتان را حاضر کنيد بايد براي نهار پيش گردان برسيم . همه بلند شديم و چک و حمايلمان را برداشتيم و آماده حرکت شديم .

راه از اين به بعد سربالايي بود و هوا هم به شدت گرم نشده بود . يواش يواش و با صحبت کردن به راه افتاديم . هنوز کمي دور نشده بوديم که ماجراي داده فلاني و کفشها را فراموش کرديم .
در صف که حرکت ميکرديم من و کمال و پيام از شب گذشته حرف ميزديم . پيام گفت  راستي کمال ديشب خوب تبليغ سوسياليستي ميکردي براي دختره و بعد دو نفري شروع کرديم به خنده و اذيت کردن کمال . تا بالاي کوه را با اذيت کردن کمال گذرانديم.
بالاي کوه که رسيديم فرمان يک استراحت کوتاه مدت داده شد و هر کسي که ميرسيد زمينگير ميشد و از چهره ها  ميشد فهميد که همه خسته و تشنه خوابند .

بعد از استراحت به طرف محل استقرار گردان که حدود يک ساعت ديگر از اين محل دور بود حرکت کرديم و براي نهار پيش بقيه رسيديم . سلام و عليک که تمام شد همه دورمان جمع شده بودند تا سفرنامه اين چند روز را برايشان تعريف کنيم . سيگاريها هم طبق معمول اميدوار بودند که ما سيگاري همراه داشته باشيم و بدبختانه چندي طول نکشيد که چند پاکت سيگارى که ديشب خريده بوديم را خالي کردند . بعد از خوردن نهار وقت خواب رسيده بود و ميبايست کمي بخوابم .
در اين دره درختي وجود ندارد و بايد جلو اين آفتاب سوزان خوابيد . جاي خلوت تري پيدا کردم و گرفتم خوابيدم و چون خسته بودم تا ساعت پنج و نيم يکضرب خوابيدم .
شام را همينجا خورديم و به دستور فرماندهي همينجا خواهيم ماند و بايد دسته ها با فاصله از همديگر بخواند و تجمع در يک مکان مجاز نبود ولي اجازه داشتيم آتش روشن کنيم .

شب در اين کوهستانها بسيار سرد است و با يک گوني و يک جامانه  نميشود جلو سرما را گرفت . بعد از شام  براي هر دسته ايي جايي تعيين شد . ما وقتي به محل تعيين شده رفتيم بعد از دقايقي براي جمع آوري گەون براي آتش آواره اين بيابان شديم . هر کسي با کوله ايي گەون برگشت و آتش روشن کرديم . دور آتش تا پاسي از شب نشستيم و مجلس از هر دري سخني داشتيم بعد  دور آتش دايره وار هر کسي داخل گوني خود چپيد و آماده خواب شديم .
 
به نگهبانها گفته شد که هر از چند گاهي کمي گەون رو آتش بيندازند که ما بتوانيم کمي بخوابيم . تا صبح ده ها بار جايمان را تغيير داديم . بعضي نگهبانها زياده از حد آتش را گرم ميکرد و همه از شدت گرما مجبور بودند که جايشان را تغيير دهند و بعضيها يا يادشان ميرفت يا کم گەون ميريختند و باعث ميشد از شدت سرما دوباره به آتش نزديک شويم .
خلاصه امشب هم اينجوري و بدون يک خواب درست و حسابي به پايان رسيد .

ادامه دارد …

يك پاسخ برايش بگذاريد