ديروز که اينجا رسيديم فکر ميکردم که تمام شب را خواهم خوابيد ولي اينطور نشد . به جاى يک خواب درست و حسابي يا به خاطر سرما و يا به خاطر گرمي آتش مرتب کار ما دور شدن و نزديک شدن به آتش شد . امشب لباسهايم به خاطر نزديکي به آتش از چند جا سوخته بود .
صبح زود تقريبا همه بيدار بودند و هر کسي در جاي خودش نشسته يا در حالت دنده يک کنار آتش خودش را مچاله کرده بود . به خاطر خوابيدن روي زمين قيافه بچه ها وحشتناک بود و سر و صورت خاکي حکايت از تعقيب و گريز با آتش را بيان ميکرد .
بعد از سيگار دم صبح با پيام رفتيم که سر و صورتي بشوريم و همچنين کتريها را پر آب کنيم . هنوز زود بود و ترافيک به طرف چشمه به اوج خود نرسيده بود . بعد از خانه تکاني درست و حسابي کتريها را پر آب کرديم و به طرف آتشکده برگشتيم . در اين سرماي دم صبح يک چاي گرم ميچسپيد . کتريها را روي آتش گذاشتيم و منتظر چاي شديم .
در اين فاصله راديو را هم روشن کرديم و به ترانه هاي عربي گوش ميداديم . صداي خواننده زن شباهت زيادي به همان خواننده دستمال پاره کن ام کلسوم داشت . ام کلسوم شانس آورد و اولين موضوع بحث امروز شد . قبلا چند بار فيلم کنسرتهاي اين خانم را ديده بوديم و به طرز عجيبي در حين خواندن دستمالي را که در دست داشت پاره ميکرد . کمي حول اين دستمال پاره کردن خنديديم و چون اين ترانه دم صبح بيشتر به قران خواندن شبيه بود تا ترانه يک خاطره از کلاس قران سال سوم دبيرستان براي بچه ها تعريف کردم .
سال سوم در دبيرستان شاپور سال پر از خاطره ايي بود . در اين سال کسي نبود که حوصله داشته باشد کلاسهاي خسته کننده قران برود و هر بار کسي پيدا ميشد که اين ساعات خسته کننده را تبديل به خنده ميکرد . يک همکلاسي داشتيم که اسمش ي… بود و عادت داشت وقتي در صبحگاه ميگفتند صلوات او هم به سبک مشتيها ميگفت : الهم صلي علا ريقنەي قالاو و جوچکەي مشک . روزي تصميم گرفتيم که کاري کنيم ي… با صداي بلند و تنها در کلاس قران اين صلوات را بخواند . براي اينکار هم ميبايست سر ي… کلاه بگذاريم و هم سر معلم .
به همين خاطر به ي… گفتيم که سر کلاس قران همه اين صلوات تو را با هم بخوانيم . چون ماجرا جالب به نظر ميرسيد ي… قبول کرد و حالا مانده بوديم که چه طوري معلم را قانع کنيم . روز موعود که رسيد به همه بچه هاي کلاس به جز ي… گفته شد اگر سر کلاس قران گفتند صلوات جواب ندهيد و ساکت بمانيد . درس قران که شروع شد يکي از بچه ها به معلم گفت آقا اينجوري قران خواندن خيلي خسته کننده است و پيشنهاد داد که امروز آقاي معلم قران را به سبک عبدالباصد بخواند و شاگردان کلاس در بين هر آيه مانند اين نوارهاي قران الله الله بگويند .
معلم با اين پيشنهاد ذوق زده شده بود و فکر ميکرد علاقه به کلاس قران زياد شده و به همين خاطر قبول کرد . خلاصه معلم مانند عبدالباصد و با حنجه و منجه شروع کرد به خواندن و بين هر آيه به جاي الله الله هر کسي چيزي ميگفت و بعد با خنده هاي کنترل نشدني ادامه ميافت . معلم چند بار تذکر دار ولي فايده نداشت . بعد از ده دقيقه ايي وقتي معلم قران خواندن را تمام کرد يکي از بچه ها گفت صلوات . ناگهان کلاس ساکت شد و ي… هم که از برنامه خبر نداشت تا زور داشت فرياد زد . الهم صلي علا ريقنەي قالاو و جوچکەي مشک . قيافه سرخ شده ي… و عصبانيت معلم باعث شد که آنروز کلاس قران تبديل به خنده شود . بعد از اين خاطره با همديگر کمي خنديديم و بحثها حول ترانه هاي عربي ادامه يافت .
تا طرفهاي ساعت ٩ اکثر بچه ها بيدار شده بودند و در محافل چند نفره دور آتشکده مشغول صبحانه خوردن بودند . من چند ساعتي بود که بيدار بودم و شب هم خوب نخوابيده بودم و تصميم گرفتم تا آفتاب سوزان ما را محاصره نکرده است کمي بخوابم . جايي دور از جمع را انتخاب کردم و زير جامانه ام خوابيدم .
ساعت ٢ بعداظهر از شدت گرما در حاليکه تمام بدنم خيس عرق بود از خواب بيدار شدم . بعد از اينکه حسابي بيدار شدم سرو صورتي شستم و به محفل خودمان پيوستم . کمال ٬ پيام ٬ آرام ٬ ناصر اميدى در حال غيبت کردن بودند و مانند پياز داخ داخل آش فقط من را کم داشتند . غيبت زيادي در مورد … شد . هنوز مجلس گرم بود که دکتر خالد سر رسيد و پرسيد چه خبره؟ اجازه هست منم بشينم ؟ ما هم گفتيم بفرما بحث خاصي نيست . وقتي نشست کمي سکوت حاکم شد و بعد او سکوت را با سوالي شکست و گفت اين ماموريت چند روزه چطور بود؟
ما هم هر کسي کمي در اين مورد براش تعريف کرديم . وقتش رسيده بود کمي کمال را اذيت کنيم . به کمال گفتيم براي دکتر خالد تعريف کن در بياندره چطوري تبليغ سوسياليست ميکردي . کمال هم با خنده گفت باوه …گل منو دستگاه ميگيريد ؟ دکتر خالد گفت تعريف کنيد ببينم چي شده و حالا نوبت ما رسيده بود که يک ريپ حسابي به کمال بدهيم .
من شروع کردم و گفتم در بياندره خانه ايي رفتيم که دختر بسيار زيبايي داشتند و کمال وظيفه تبليغ را به عهده داشت و به دختره ميگفت ميداني سوسياليسم يعني چه ؟ و بعد به جاي جواب سوالش براي دختره ميگفت : ميگم اسمت چيه؟ و باشنيدن اسم دختره ميگفت چرا اسمت ماه نيست ؟ ما هم به کمال اشاره ميکرديم تبليغ و کمال ادامه ميداد که براي اين ميگم چرا اسمت ماه نيست به اين خاطر است که ما در سوسياليسم در کره ماه اردوگاه خواهيم زد . در حاليکه مرتب کمال ميگفت خوا روت رەش کا من هم بيشتر تو ماجرا آب ميريختم و بقيه ميخنديدند .
پيام ادامه داد و گفت اين هيچي نيست در ميان تبليغش به دختره چشمک ميزد و ميگفت نميخواهي يک شوهر سوسياليست داشته باشي؟ خيلي داستانهاي ديگري براش ساز کرديم که اينجا نميشود نوشت و در کل حسابي اذيتش کرديم و خنديديم و دست آخر به دکتر خالد گفتيم مسئول سياسي خوبي هستي که شاگردانت را اينجور دل تر تربيت ميکني و خواستيم موج را عوض کنيم و کمي دکتر را اذيت کنيم ولي دکتر پيچتر از آن بود که دم به تله بدهد و با منحرف کردن بحث خودش را نجات داد .
بعد از کمي شوخي از دکتر خالد پرسيديم در اين چند روز که ما نبوديم از حزبيها چه خبر؟ او هم گفت در اين چند روز طبق خبرهايي که به ما رسيده است واحد حزبيها در همين منطقه است و به همين خاطر هر شب تيم هاي شناسايي به محلهاي مختلف رفته اند که سرنخي از اين واحد پيدا کنند . تيم هاي شناسايي در اين چند روز موفق نشده اند که محل دقيق اين واحد حزبيها را شناسايي کنند و فعلا جستجو بدون نتيجه بوده است و همچنين ادامه داد که گردان ٣١ بوکان نيز در حال برگشت به اين منطقه است و احتمالا فردا پس فردا به ما ملحق خواهند شد .
با اين صحبتهاي دکتر خالد معلوم شد که به دنبال اين واحد حزبيها بايد تا مدتي ديگر در اين کوهستانها ويلان باشيم تا پيداشان کنيم . خلاصه صحبتها با شوخي و جدي تا غروب ادامه داشت . غروب براي شام جمع شديم و نان و ماست درست و حسابي ميل کرديم . در حين شام ليست نگهباني و کمين و ديده بانها خوانده شد و ما که دلمان را خوش کرده بوديم که امشب هم بگيريم بخوابيم اسممان در ليست کمينها بود .
حالا که کمين هستم بايد زود بخوابم چون نصفه شب بيدارم ميکنند و به همين خاطر طرفهاي ساعت ٨ با شب بخير گفتن به بقيه رفتم توي يک گوني چپيدم و خوابيدم .
ساعت ٢:٣٠ دقيقه نصفه شب نگهبان بيدارم کرد و بعد از اينکه همه آماده شدند به طرف نوک کوه به راه افتاديم . به محل کمين که رسيديم در بين سنگها پخش شديم . باد سردي ميوزيد و راه فراري نبود و بايد تا صبح تحمل کنيم . ساعت ٤:٣٠ دقيقه بود که به بچه ها گفتم من ميخوابم و در جاي خودم جامانه ام را رويم کشيدم و خوابيدم .
ادامه دارد …