امشب زود گرفتم خوابيدم و تا نصفه هاي شب بدون مشکل خوابيدم ولي از نصفه شب به بعد سرماي شديد اين منطقه ادامه اين خواب شيرين را بر ما حرام کرد و تا صبح فقط شغل ما چرت و نيم چرت شد. قبلا در همينجا که ميمانديم خودمان را در سوراخ خرسي که در اين نزديکي بود پناه ميداديم ولي بچه هاي بوکان که زودتر از ما به اينجا رسيده بودند هتل گرم و نرم ما را گرفته بودند و امشب هر بار سرما استخوانهاي بدنم را ميتزاند يک حرف آبدار حواله اين بچه هاي بوکان ميکردم .
بالاخره امروز هم مثل بقيه روزهاي گذشته با سر و صورتي خاکي بيدار شديم . قبل از صبحانه با آرام تصميم گرفتيم که تا هوا گرم نشده است سايه ايي درست کنيم . در بين سنگها و با گەون و گياه هاي خشک و جامانه هايمان يک سايه براي محل استراحت امروزمان درست کرديم .
بعد از اينکه کارمان تمام شد به طرف آتشکده رفتيم تا با بقيه بچه ها صبحانه مان را ميل کنيم . صبحانه مثل هميشه نان و ماست و چاي شيرين بود . در محل صبحانه خيلي معطل نکرديم و بعد از خوردن صبحانه به طرف محل استراحتي که درست کرده بوديم رفتيم تا بقيه روز را با حرف زدن بگذرانيم . ادامه ی مطلب…



