امروز صبح در محل کمين ( مکان شماره ٢ در نقشه ) وقتي بيدار شدم هوا روشن شده بود . بچه هاي ديگر آتش کوچکي روشن کرده بودند و دايره وار دور آتش نشسته و خودشان را گرم ميکردند . هر چند هوا سرد بود ولي کمي خوابيدم . در جاي خودم چند دقيقه ايي نشستم تا خوب بيدار شوم و بعد پيش بقيه رفتم و به زور خودم را در حلقه دور آتش جاي دادم .
اولين کار بيرون کشيدن يک چوب از آتش بود و اولين سيگار روز را چاخ کردم . بحث اين دم صبح خوراک نامه بود . بچه ها داشتند با تعريف از غذاهاي مختلف شکمهاي گرسنه شان را سير ميکردند .
در حين حرف زدن هم گاه گداري با دوربين کوهستانهاي اطراف را نگاه ميکرديم . امروز ديده بانها سر وقت ما را عوض نکردند و مجبور شديم کمي بيش از وقت مقرر اين بالا بمانيم .
وقتي ديده بانها رسيدند کمي هم با آنها نشستيم و بعد از کوه به طرف محل استقرار واحد حرکت کرديم . در بين راه تصميم گرفتيم که هر کسي يک گوني گەون جمع کنيم و با خودمان ببريم . به همين خاطر پراکنده شديم و مانند کەتيره کن ها مشغول جمع کردن هر چيزي که به درد آتش زدن ميخورد شديم . بعد مانند اين قاچاقچي هاي سر مرز با يکي يک گوني روي کولمان راهي محل استراحت شديم .
وقتي پيش بقيه رسيديم ( مکان شماره ١ در نقشه ) هنوز همه بيدار نشده بودند و طبق معمول هواداران چايهاي لبريز و لبسوز دور آتشکده تجمع کرده بودند . ما هم بعد از انداختن بار و بنديلمان به رفقاي دور آتشکده پيوستيم .
تا طرفهاي ساعت ٩ صبح اکثر بچه ها بيدار شده و براي صبحانه خوردن در اطراف آتشکده تجمع کرده بودند . محافل کوچک و بزرگ دور آتش درست شده بود و هر محفلي در مورد چيزي صحبت ميکردند .
اکثر بچه هاي دسته ما هم کنار هم نشسته و يک محفل خودماني تشکيل داده بوديم و طبق معمول شانسي به اسم لزگين در آمده بود که کمي حالش را بگيريم . البته خارج از بد جنسي ما لزگين هم خودش خيلي بدش نمي آمد که به اين شکل هم که شده توجه دخترهاي واحد را به خودش جلب کند . تا ظهر وقت نهار و وقت راديو کومەله فقط گفتيم و خنديديم .
بعد از کمي گوش دادن به راديو کومەله و لحظاتي قبل از خوردن نهار جمال سقز به من و آرام گفت اگر وقت داريد سه نفري کمي حرف بزنيم و ما هم که از بيکاري سرمان براي بحث جدي ميخواريد قبول کرديم . رفتيم سهميه سه نفر نان و ماست گرفتيم و بعد با کمي فاصله از جمع نشستيم که هم نهار بخوريم و هم به جمال گوش بدهيم که بدانيم چه در دل دارد .
صحبتهايش را با کمي توضيحات شروع کرد و کم کم معلوم شد که با … بر سر بعضي مسائل درون واحد جر و بحث داشته اند و اکنون جمال داشت براي ما هم جزئيات را توضيح ميداد و هم درد دل ميکرد . چون جمال از ما به لحاظ عمر کوچکتر بود ما هم مانند ريش سفيد محل براي آب ريختن بر اين آتش کوچک کمي نصايح رديف کرديم و سعي کرديم که جمال را متقاعد کنيم که پيش آمدن اينجور مسائل در اين بيابان برحوت طبيعي است و راه حل اين است که از کش دادن موضوع صرف نظر کرد . سه نفري حدود يک ساعت صحبت کرديم و بعد تصميم گرفتيم تا دير نشده است کمي استراحت کنيم .
آرام و جمال در نزديکي آتشکده و پهلوي اسلحه و وسايلهايشان دراز کشيدند و خوابيدند . من هم کمي اينور و آنور را نگاه کردم و ديدم که کمال و پيام در جاي قباد که سايه است نشسته اند و مشغول حرف زدن هستند . قباد خودش ديده بان است و فرصت خوبي بود که زير اين سايه که درست کرده است چرت کوتاهي بدهم .
پيش کمال و پيام رفتم و گفتم ميخواهم اينجا بخوابم و اگر امکان دارد کمي ساکت باشيد . کمال گفت هتيم آمدي اينجا بهت جا داديم حالا هم طلبکاري ؟ بعد از کمي بگو مگو و شوخي گفتند باشه بخواب و من هم زير جامانه ام رفتم و خوابيدم .
هنوز دو ساعت نخوابيده بودم که با صداي کمال که ميگفت بلند شو جلسه داريم بيدار شدم .هنوز در خواب و بيداري بودم که ازش پرسيدم جلسه چي داريم و او هم در جواب گفت که جلسه در مورد حرکت امشب ميباشد .
بلند شدم و با کمال و پيام عازم آتشکده شديم . کم کم از گوشه و کنار همه بچه ها در حال آمدن بودند . قبل از جلسه چاي حاضر بود و يکي يک چاي ريختيم و منتظر شديم که ببينيم چه خبره .
رئيس جلسه کا عيسي بود که سخنانش را با اين شروع کرد که بنا به اطلاعاتي که کسب شده است واحد حزبيها در روستاهاي منطقه بانه و نزديک به کوهستانهاي قول قوله ديده شده اند و احتمال اين ميرود که براي استراحت به طرف قول قوله بيايند و به همين جهت ما هم بايد هر چه زودتر و قبل از آنها منقطه را بگيريم . براي همين هم گردان ٣١ بوکان به قول قوله رفته اند و امشب به آنها محلق ميشويم . در ادامه جلسه از وضع واحد حزب دمکرات کمي گفته شد . کا عيسى گفت که آمدن حزبيها به قول قوله قطعي نيست و فقط يک احتمال است ولي اگر شانس بياوريم آنها را در قول قوله گير بياوريم با توجه به برتريهايي که ما داريم از سال گذشته ضربه سختتري به آنها خواهيم زد .
از ماندن به خاطر اين واحد حزبيها در اين کوهستانها همه بچه ها خسته هستند و همه اميدوارند که اينبار گيرشان بياوريم تا قال قضيه کنده بشود و ما هم به فعاليت در مناطق ديگر ادامه بدهيم .جلسه با کمي صحبتهاي ديگر ادامه يافت که نوشتنش در اين دفتر جايز نيست .
بعد از جلسه جنب و جوش در اين دره شروع شد و همه در حال آمده شدن براي حرکت به سوي قول قوله شدند . هوا روشني حرکت کرديم . دسته ما مسئول بار است و طبق معمول در آخر صف حرکت ميکنيم . من و ناصر اميدى دو نفر آخر صف بوديم و در طول مسير کمي در مورد … حرف زديم و بعد بقيه مسير را به بگو و بخند اختصاص داديم .
با چند استراحت کوتاه و بلند بالاخره شب به دره پشت روستاي قول قوله رسيديم . ( مکان شماره ٣ در نقشه ) چون ما مسئول بار بوديم کمي ديرتر از بقيه رسيديم . وقتي به محل رسيديم بازار سلام و احوالپرسي با بچه هاي گردان ٣١ برقرار بود. بارها را اول انداختيم و بعد براي ديدن بچه هاي گردان ٣١ به محل تجمع رفتيم و ما هم تا توان در بدن داشتيم همه را بوسيديم ( چه شلپه شلپي ) .هر کسي در گردان ٣١ رفقاي صميمي و نزديکتري داشت که به سراغش ميرفت .
با همه سلام و عليک کرديم ولي رحيم را نديديم . رحيم اهل بوکان بود و در آموزشگاه کومەله با هم بوديم و يکي از رفقاي نزديکمان در گردان ٣١ بود . کمي در ميان جمعيت دنبال رحيم گشتم ولي اثري از او نديدم . از يکي از بچه هاي بوکان پرسيدم رحيم کجاست و در جواب شنيدم که رحيم رفته و خودش را تسليم کرده است . خيلي از اين خبر ناراحت شدم چون پسر بسيار خوبي بود و باور کردني نبود که به همين آساني اسلحه اش را بگذارد و برود .
کم کم سلام و احوالپرسي تمام شد و هر چند نفر در جايي و در محافلي دور هم جمع شده بودند و مشغول حرف زدن بودند . در طول اينمدت ليست نگهباني نوشته شده بود و اولين نگهبان بودم و به همين علت چک و حمايلم را برداشتم و به محل نگهباني رفتم .
هوا تاريک تاريک بود و چند متر بيشتر را نميديدم و به همين خاطر بيشتر روي حس شنوايي حساب ميکردم تا بينايي که آنهم چندان تعريفى نداشت . بعد از يکساعت نگهباني بالاخره نفر بعدي رسيد و من هم به محل استراحت برگشتم .
امشب به خاطر اينکه بچه هاي بوکان زود اينجا رسيده اند وظيفه فرستادن کمين ( محل شماره ٤ در نقشه ) شب به آنها سپرده شد و قرار شد فردا گردان ما ديده بان بفرستد .
بعد از نگهبانيم ديگر حوصله نشستن و حرف زدن را نداشتم و به همين خاطر داخل گوني چپيدم و جامانه ام را روي خودم کشيدم و خوابيدم .
ادامه دارد …

