يکشنبه ٢٨ / ٤ / ١٣٦٦ … قول قوله

By soran

         
مکان روى نقشه

امشب زود گرفتم خوابيدم و تا نصفه هاي شب بدون مشکل خوابيدم ولي از نصفه شب به بعد سرماي شديد اين منطقه ادامه اين خواب شيرين را بر ما حرام کرد و تا صبح فقط  شغل ما چرت و نيم چرت شد. قبلا در همينجا که ميمانديم خودمان را در سوراخ خرسي که در اين نزديکي بود پناه ميداديم ولي بچه هاي بوکان که زودتر از ما به اينجا رسيده بودند هتل گرم و نرم ما را گرفته بودند و امشب هر بار سرما استخوانهاي بدنم را ميتزاند يک حرف آبدار حواله اين بچه هاي بوکان ميکردم .

بالاخره امروز هم مثل بقيه روزهاي گذشته با سر و صورتي خاکي بيدار شديم . قبل از صبحانه با آرام تصميم گرفتيم که تا هوا گرم نشده است سايه ايي درست کنيم . در بين سنگها و با گەون و گياه هاي خشک و جامانه هايمان  يک سايه براي محل استراحت امروزمان درست کرديم .

بعد از اينکه کارمان تمام شد به طرف آتشکده رفتيم تا با بقيه بچه ها صبحانه مان را ميل کنيم . صبحانه مثل هميشه نان و ماست و چاي شيرين بود . در محل صبحانه خيلي معطل نکرديم و بعد از خوردن صبحانه به طرف محل استراحتي که درست کرده بوديم رفتيم تا بقيه روز را با حرف زدن بگذرانيم .

هنوز يک دقيقه با خيال راحت زير اين سايه لم نداده بوديم که مهمانهاي ناخوانده يکي پس از ديگري و بدون اجازه جا را بر خودمان تنگ کردند . پيام ٬ ناصر اميدي ٬ کمال ٬ جمال هم به ما پيوستند و اولين جرقه حرف زدنهاي امروز را زديم . بحثها از سياست و حرکت واحد شروع شد و ناگهان به مقر يکي از شاخه هاي سازمان چريکها در چوخماخ در کردستان عراق رسيديم . باز هم بهمن سالاري و شاهکارهايش موضوع روز شد .

چوخماخ روى نقشه

چوخماخ روى نقشه

بد نبود کمي به اين شاهکارهاي بهمن بخنديم بخصوص که کمال و جمال و ناصر اميدي اين داستان را نشنيده بودند . پارسال واحد حفاظت از ناوەندي ( مرکزيت کومەله ) بوديم که يک روز گفتند که خودتان را حاضر کنيد که با کا فاروق باباميري به چوخماخ و مقر يکي از اين سازمان چريکها برويد . يک دسته همراه کا فاروق رفتيم . بهمن هم با ما بود . خلاصه به مقر سازمان چريکها رسيديم و طبق معمول ما به چادر اعضايشان رفتيم و کا فاروق پيش مرکزيت آنها رفت . هنوز چند دقيقه ايي ننشسته بوديم که چند عضو اين سازمان که سرشان براي بحث ميخواريد شروع کردند به بحث کردن در مورد خود مختاري و مبارزه مسلحانه و جنگ حزب و کومەله و غيره . از بخت بد ما همه مقالات لنين و مارکس و انگلس را حفظ بودند . ما هم واقعا نسبت به آنها از نظر مطالعات خيلي بيسواد بوديم . جواب هر توضيح و دفاع ما از سياستهاي  کومەله را آنها با گفتن اينکه مارکس يا لنين در کتاب فلان پاراگراف شماره فلان و خط شماره فلان ميدادند . پارگراف باران و خط باران شده بوديم و ما را کاملا آچمز کرده بودند . بهمن که خودش قديم چريک بود از اول ساکت شد تا آنها حسابي ما را گاراژ زدند . از اين به بعد بهمن وارد معرکه شد و او هم شروع کرد به دفاع کردن بوسيله پاراگراف و خط . ما هم کمي مات و مبحوت شده بوديم که اين بهمن چطور اين همه کتاب را حفظ کرده است .
اينبار بهمن بود که زور آورده و آنها را گوشه نشين کرده بود . مسابقه پارگرافها و خطها به حالت تساوي که رسيد اين بچه هاي چريک گفتند حالا يک چاي بياريم و از چادر رفتند بيرون و براي چند لحظه ما را تنها گذاشتند .

در اين چند لحظه فرصتي دست داد که آفريني به بهمن بگوييم و بعد سوال کرديم چطور يادت آمد اين پاراگراف در فلان صفحه مجموعه آثار لنين است ؟ بهمن گفت هەتيوانه بي صدا باشيد در مجموعه آثار لنين آن صفحه که من ازش فاکت آوردم سفيد است . ما هم همه زديم زير خنده و بعد گفتيم يعني اين همه فاکت از لنين آوردي دروغ بود؟ او هم گفت آره
بعد گفت تا آنها بروند تحقيق کنند که آيا لنين همچين چيزي گفته يا نه ما از اينجا دور شديم . حالا خنده ما از اين بود که بچه هاي چريک به درک ما خودمان خيلي به جدي به بهمن گوش ميداديم و فکر ميکرديم واقعا لنين بدبخت اين حرفها را زده است . امروز هم يکبار ديگر به سادگي خودمان و بچه هاي چريک  و کلاهبرداري بهمن کمي خنديديم .

خاطره ديگري از همان سال و مربوط به سازمان چريکها هم تعريف شد . چندين سازمان چريک در اين دره چوخماخ بودند که از نظر اسم و تعداد و تقريبا همه چيز خيلي شبيه بودند و تفکيک کردنشان سخت بود .روزي يک پسر کامياراني که کومەله براي پيشمرگايتي قبول نکرده بود رفته بود پيشمرگ اين چريکها بشود . چادر اين سازمانها نزديک هم بود و اين پسر هم پيش همه رفته بود و بالاخره پيش يکي از شاخه هاي چريک مانده بود و بعد از يک هفته از دستشان خسته شده بود و دوباره پيش کومەله آمده بود پيشمرگ شود . اين پسر بيسواد بود ولي خيلي خوين شيرين بود . دکتر مصطفي اولين کسي بود که پرسيد فلاني پيش کدام از اين سازمانها بودي . پسره هم بيسواد بود و نميتوانست نه از نظر اسم و نه از نظر سياست آنها را از هم جدا کند جواب داد : لاى ئەوانه وا شەش نەفر و کەريکن ( پيش آنها که شش نفر و يک خر هستند ) . با اين جواب کي مانده بود خودش را بگيرد و نخندد . اين پسره خيلي دقت کرده بود که بداند فرق اين سازمانها چيست و تنها تفاوتي که احساس کرده بود اين بود که اين شاخه يک خر بيشتر از آنهاي ديگر داشت . با تمام شدن اين خاطره و چنده خاطره ديگر  امروز را به نهار رسانديم .

براي نهار از زير سايه زديم بيرون و به طرف تجمع رفتيم . هوا آنقدر گرم بود که تصميم گرفتيم سهميه نهارمان را بگيريم و دوباره زير سايه خودمان برويم . همين کار را هم کرديم و راديوي دسته خودمان را هم برديم که راديو کومەله را در جاي خودمان گوش دهيم . در حين نهار به خبر عمليات گردان آريز در روستاي تەوريور در جنوب کردستان گوش داديم . عمليات خوب و موفقي بود و با شنيدن خبر کلي خوشحال شديم . بعد از راديو هم يک ساعتي را به حرف زدن اختصاص داديم و بعد از آن تصميم گرفتم بخوابم چون امکان داشت شب نوبت کمين ما بشود.
 هنوز دو ساعت نخوابيده بودم که با صداي آرام که ميگفت بلند شو نەکبت چاي عصرانه حاضر شده است از خواب پريدم . روي سرم مانند نگهبان ايستاد تا بيدار شدم .

قيافه اش را که نگاه کردم ماتم زده و ناراحت به نظر ميرسيد . بهش گفتم چيه چه خبره و او هم در جواب گفت خبر بسيار بدي برات دارم . ادامه داد و گفت که خبر رسيده است که رفقا رحمان داشخانه و احمد خاکي شهيد شده اند . با شنيدن اين خبر بينهايت ناراحت شدم . ازش پرسيدم چه جوري ؟ کجا؟ بعد گفت همين حالا خبر رسيده است و گويا در خانه ايي محاصره شده اند و تا فشنگ آخر مقاومت کردند و بعد شهيد شده اند و گفت بلند شو برويم همه بچه ها کنار آتش جمع شده اند .

بلند شدم و همراه آرام به طرف تجمع رفتيم . از دور ميشد جو را تشخيص داد . همه ناراحت و ماتم زده و اکثر سيگاريها در حال سيگار کشيدن بودند . ما هم به جمع پيوستيم . از شدت ناراحتي سيگاري روشن کردم و من هم ساکت مانند بقيه در افکار خودم خاطرات تلخ و شيرين با اين رفقا را ورق ميزدم . مدتي طول کشيد تا سکوت شکسته شود و بچه ها در محافل کوچک و بزرگ با تعريف خبر و خاطرات اين رفقا يادشان را گرامي ميداشتند . خبر هم همان بود که آرام تعريف کرد گويا در يک خانه که مخفي شده بودند محاصره ميشوند و در يک جنگ نابرابر با نيروهاي رژيم جانشان را از دست ميدهند .

در حين حرف زدن بوديم که کمال گفت خالد بلند شو بريم يک قدي بزنيم . دو نفري کمي دورتر از جمع و در محوطه اين اردوگاه موقتي شروع کرديم به صحبت کردن و همزمان قدم زدن . در رابطه با از دست دادن اين رفقا کمي من را دلداري داد و مثل هميشه وظيفه بزرگي خودش را به جا آورد . کمال امروز مسئله جالب ديگري برايم تعريف کرد که خيلي شنيدني بود .

با صحبت کردن و ناراحتي از دست دادن دو رفيق امروز را هم به غروب رسانديم . بعد از خوردن شام حوصله نشستن نداشتم و رفتم ليست نگهبانها و کمينها را نگاه کردم و با آرام راهى منزلگاه خودمان شديم . خوشبختانه نه کمين هستم و نه نگهبان و اگر سرما اجازه بدهد امشب کمي خواهم خوابيد . بعد از کمي حرف زدن و دود آخر داخل گونيم رفتم و با نگاه کردن به آسمان پر ستاره راهي خواب شدم .

ادامه دارد …

 

یک پاسخ to “يکشنبه ٢٨ / ٤ / ١٣٦٦ … قول قوله”

  1. نسان می گوید:

    خالد عزيز! سلام٬ از نقل قولهاي سفيد لنين كلي لذت بردم. و خنديدم. موفق باشيد. نسان

يك پاسخ برايش بگذاريد