امروز هم در اردوگاه موقتي پشت قول قوله هستيم . سرماي خشک دم صبح ديگر اجازه خوابيدن را به کسي نميداد و اکثر بچه ها بيدار بودند و در محافل کوچک و بزرگ دور آتش خودشان را گرم ميکردند . من هم خودم را به نزديکترين محفل رساندم و با گفتن کلمه صبح بخير خودم را در دايره دور آتش چپاندم و کمي خودم را گرم کردم . در اين سرما و در اين وضعيت جاي رفيق گرامي و هميشگي يار اوقات بيخوابي و خستگي ٬ سيگار عزيز خالي بود و به همين خاطر وقت را تلف نکردم و کيسه توتونم را بيرون کشيدم و يک پيچستون درست و حسابي درست کردم و اولين دودهاي امروز را تقديم محيط زيست کردم .
دم صبح بود و هنوز تا خوردن صبحانه وقت زيادي داشتيم . بحث امروز بچه ها بازگو کردن خاطرات از رفقاي شهيدمان رحمان و احمد بود . انگار همين ديروز بود که در همين منطقه از يک رودخانه عبور ميکرديم و رحمان جلو من حرکت ميکرد و آنقدر بد راه ميرفت که به جاي او من پام ليز خورد و در آب رودخانه افتادم و تمام لباسهايم خيس شد و بعد وقتي از رحمان عصباني شدم که چرا بد راه ميروي با خنده هاي او و دوستان روبرو شدم . پسر خوب و خوش قلبي بود و در مدتي که مسئول نظامي دسته ما بود خيلي زود با همه دوست شده بود و خيلي زود اعتماد همه را به خود جلب کرده بود . امروز هم اين دم صبح به اندازه کافي غصه خورديم ولي تازه غصه دردي را دوا نميکرد و اين بچه ها را براي هميشه از دست داده بوديم . ادامه ی مطلب…
