دوشنبه ٢٩ / ٤ / ١٣٦٦ … رفتن به يکي از روستاهاي بانه

By soran
مسير تقريبى امروز

مسير تقريبى امروز

امروز هم در اردوگاه موقتي پشت قول قوله هستيم . سرماي خشک دم صبح ديگر اجازه خوابيدن را به کسي نميداد و اکثر بچه ها بيدار بودند و در محافل کوچک و بزرگ دور آتش خودشان را گرم ميکردند . من هم خودم را به نزديکترين محفل رساندم و با گفتن کلمه صبح بخير خودم را در دايره دور آتش چپاندم و کمي خودم را گرم کردم . در اين سرما و در اين وضعيت جاي رفيق گرامي و هميشگي يار اوقات بيخوابي و خستگي  ٬ سيگار عزيز خالي بود و به همين خاطر وقت را تلف نکردم و کيسه توتونم را بيرون کشيدم و يک پيچستون درست و حسابي درست کردم و اولين دودهاي امروز را تقديم محيط زيست کردم .

دم صبح بود و هنوز تا خوردن صبحانه وقت زيادي داشتيم . بحث امروز بچه ها بازگو کردن خاطرات از رفقاي شهيدمان رحمان و احمد بود . انگار همين ديروز بود که در همين منطقه از يک رودخانه عبور ميکرديم و رحمان جلو من حرکت ميکرد و آنقدر بد راه ميرفت که به جاي او من پام ليز خورد و در آب رودخانه افتادم و تمام لباسهايم خيس شد و بعد وقتي از رحمان عصباني شدم که چرا بد راه ميروي با خنده هاي او و دوستان روبرو شدم . پسر خوب و خوش قلبي بود و در مدتي که مسئول نظامي دسته ما بود خيلي زود با همه دوست شده بود و خيلي زود اعتماد همه را به خود جلب کرده بود . امروز هم اين دم صبح به اندازه کافي غصه خورديم ولي تازه غصه دردي را دوا نميکرد و اين بچه ها را براي هميشه از دست داده بوديم .

کم کم آفتاب محل استراحت ما را فرا گرفته بود و وقت خوردن صبحانه فرا رسيده بود . براي خوردن صبحانه به طرف محل تجمع هر روزه رفتيم و منتظر شديم تا گونيهاي نان تدارکات به رويمان لبخند ناچيزي بزنند . امروز هم طبق معمول صبحانه شاهانه داشتيم ٬ نان و چاي شيرين .

بعد از صبحانه با آرام به طرف محل استراحت خودمان رفتيم و سايه امروزمان را کمي پينه کاري کرديم و بعد خودمان را براي بحث و خاطرات و شوخي قبل از نهار آماده کرديم .هنوز شروع نکرده بوديم که دکتر خالد فرا رسيد و گفت اجازه هست اينجا پيش شما بنشينم و ما هم گفتيم اختيار داريد خانه خودتان است بفرما . سه نفري شروع کرديم به بحثهاي جدي در مورد … کم کم پيام ٬ کمال و ناصر اميدي هم به محفل ما اضافه شدند . تا ظهر و وقت نهار بعد از بعضي بحثهاي جدي و سياسي بقيه وقت را به شوخي اختصاص داديم .

وقت نهار که فرا رسيد همه به طرف محل تجمع رفتيم تا در حين گوش دادن به راديو کومەله نهارمان را بخوريم . حدود ٤٠ دقيقه ايي طول کشيد تا نهار و چاي و راديو تمام شد و دوباره به طرف محل سکونت خودمان بازگشتيم تا اگر امکان داشته باشد چرتي بدهيم . زير سايه که رسيديم خوابيدم .

هنوز حسابي چشمم گرم نشده بود که با صداي يعقوب بيدار شدم که ميگفت بلند شو جلسه داريم . دوست داشتم بخوابم ولي يعقوب سمجتر از آن بود که فکرش را ميکردم و بالاخره مجبورم کرد که بلند شوم . بعد به طرف محلي رفتيم که تعداد ديگري از بچه ها با کا عيسي نشسته بودند . چون همه بچه ها نيامده بودند شک کردم که چه خبره و با کنجکاوي من هم پيش آنها نشستم . وقتي که تعدادي که ميبايست به جلسه بيايند حاضر شدند جلسه با سخنان کا عيسي شروع شد .

کا عيسي گفت که : همچنانکه خبر داريد ما به دنبال واحد حزبيها که در روستاهاي بانه ديده شده اند به اينجا آمده ايم و حدس ميزنيم که دير يا زود اين واحد حزبيها براي استراحت وارد اين کوهستانها بشوند . در ادامه سخنانش گفت که بعد از جلسه به دو تيم تقسيم ميشويد و در دو جهت مختلف حرکت ميکنيد . تيم اول به طرف روستاي “دەوەسينه” و تيم دوم به طرف روستاى ” بنه خوين ” ( توضيح : اسم اين روستا در دفترچه خوب خوانده نميشود ولي به کلمه بنه خوين يا تپه خوين خيلي شبيه است و چون خودم هم حضور ذهن ندارم بنه خوين را انتخاب کردم ) . کا عيسي گفت در مسير حرکت به طرف اين دونقظه دو هدف را داريم که اولي کنترل چند مکاني است که براي استراحت واحد حزبيها مناسب است و هدف دوم جمع آوري اطلاعات دقيقتر در آن روستاها و تهيه تدارکات براي واحد است . در ادامه صحبتهايش کمي توصيه هاي نظامي کرد و بعد گفت حالا خودتان را حاضر کنيد و حرکت کنيد .

ما هم به طرف محلهاي خودمان رفتيم و چک و حمايلمان را بستيم و آماده حرکت شديم . تيم ما من ٬ پيام ٬ دکتر خالد ٬ يعقوب ٬ سيد حسين و چون ما کسي را در اين روستا که ميخواهيم برويم نميشناختيم رحمان سدبارى از بچه هاي بانه همراهمان آمد . قبل از حرکت کمال آمد پرسيد کجا ميرويد و من هم گفتم چند دره در ارتفاعات مقابل را کنترل ميکنيم و بعد به يک روستا منطقه بانه ميرويم و او هم مثل هميشه گفت هتيم مواظب خودت باش و ما را با يک لبخند بدرقه کرد .

از بچه ها جدا شديم و در اين هواي گرم به سمت مکانهايي که قرار بود کنترل کنيم حرکت کرديم . در بين راه و در دره ايي که خودمان به اسم دره نوشته ها نامگذاري کرده ايم  به يک چوپان رسيديم . اينجا کمي پيش اين چوپان نشستيم و در حين استراحت کمي در مورد اينکه اين روزها نيروي مسلح اين دور و ورها ديده است يا نه از او سوال کرديم . او هم در جواب گفت کسي را نديده است . بعد از او خداحافظي کرديم و راهمان را ادامه داديم .راه سربالايي و خسته کننده بود . به بلندترين نقطه که رسيديم با دوربين مکانهايي که قرار بود کنترل کنيم را با دقت نگاه کرديم و هر کسي يکدور با دوربين براي خودش چرخي در اين منطقه را زد . بعد از اطمينان از منطقه دور و بر مان راه را به طرف روستا ادامه داديم . در بين راه که به طرف دره پشت روستا پايين ميرفتيم به يک چوپان رسيديم که آتشش روشن بود و چايش آماده . ما را به چاي دعوت کرد و ما هم بدون نه گفتن دعوتش را پذيرفتيم و بعد از چاي و کمي سوال و جواب در مورد نيروهاي رژيم و حزب دمکرات به طرف روستا رفتيم .

هوا تاريک بود که به روستا رسيديم . در تپه مقابل روستا يک پايگاه نيروهاي رژيم وجود داشت و به همين خاطر روستا را اول کنترل کرديم وسپس به طرف بالاي روستا رفته و در دو خانه تقسيم شديم که هم استراحتي بکنيم و هم شامي بخوريم .

ما به خانه ايي رفتيم که از آوارگان شهر بانه بودند و چون روستا برق داشت در خانه تلويزيون داشتند و ما هم بعد از مدتها فرصتي دست داد که کمي تلويزيون نگاه کنيم . در حين صحبت کردن با صاحبخانه تلويزيون هم نگاه ميکرديم . برنامه مسابقات موتورسواري داشت و برنامه بعدي سريال سلطان و شبان بود که نگاه کرديم .

صاحبخانه انسانهاي خوب و مهرباني بودند و ما را به يک شام درست و حسابي دعوت کردند . شام خوردن که تمام شد از آنها تشکر کرديم و بيرون آمديم تا هم در دکانهاي روستا وسايل مورد نياز را بخريم و هم پرس و جويي در مورد واحد حزبيها بکنيم . در يکي از دکانها که نان تر داشت حسابي و تا معده مان جا داشت نوشابه و نان تر بار زديم و بهتر از همه سيگارهاي معطر و خوشبو روش کشيديم . حسابي تلافي چند روز گذشته در قول قوله را در آورديم .

وسايلها که آماده شد از يکي از خانه هاي روستا يک قاطر قرض گرفتيم . پسر صاحبخانه قرار شد که همراهمان بيايد و قاطر را از قول قوله با خودش برگرداند . بار را بار کرده بوديم و آماده رفتن بوديم که يک جوان اهل روستا پيش ما آمد وگفت يک کار فوري با شما دارم .

پسره گفت در اين روستا يک جاسوس وجود دارد و اسم فرد جاسوس را داد . پسره گفت اين جاسوس خانمي است که براي نيروهاي رژيم در پايگاه روستا نان درست ميکند و در عوض پول اگر پيشمرگ وارد روستا شود به آنها خبر ميدهد .

تصميم گرفته شد که به خانه اين خانم برويم و با تعريف ماجرا به او يک تذکر بدهيم که از کار جاسوسي دست بکشد . به پسره گفتيم بيا خانه اش را نشانمان بده . راه به طرف خانه  فرد جاسوس يک کمي سربالايي بود و من و پيام و رحمان سدباري داشتيم به طرف خانه ميرفتيم که متوجه شديم که لامپهاي اين خانه بطور غير عادي چند بار روشن و خاموش شد .

اين روشن و خاموش کردن چراغها رمز بين اين خانم و پايگاه بود . همزمان با روشن و خاموش شدن لامپها پايگاه نيروهاي رژيم  روستا را زير گلوله گرفت . با تيربار راه خروجي بالاي روستا گلوله باران ميشد . مردمي که در درون روستا در آمد و رفت بودند همه در رفتند و ما هم سريع پيش بقيه بچه ها رفتيم و در کنار ديوار آخرين خانه روستا منتظر شديم تا شدت گلوله باران کم شود تا از روستا خارج شويم .

با کم شدن صداي تيراندازي با فاصله از روستا خارج شديم و از همان مسير که آمده بوديم به طرف قول قوله رفتيم . در بين راه دوباره پيش همان چوپان رفتيم که ما را به چاي دعوت کرده بود . چوپانه با خودش لحاف اضافي داشت و اين باعث شد که به طمع بيفتيم که تا نزديکهاي صبح اينجا بخوابيم . دوباره آتش را روشن کرديم و يک چاي درست کرديم . جاي اين چوپان خيلي با صفا بود و چاي هم خيلي چسپيد .

تا طرفهاي نصفه شب پيش اين چوپان نشستيم و نخوابيديم .بعد يعقوب گفت بهتره برويم و در يکي از دره هاي نزديک به قول قوله استراحت کنيم و اينجا به لحاظ امنيتي خوب نيست و هرچه گفتيم اين چوپان لحاف دارد و اينجوري و آنجوريه به کفشش نرفت و علي الاجبار به طرف قول قوله حرکت کرديم .

تا هوا روشن شد ما در راه بوديم و به غير از چند استراحت فرصت لنگر انداختن دراز مدت برايمان پيش نيامد . هوا روشن بود و هنوز تا پيش بچه ها مسافت زيادي مانده بود . در مکاني نزديک به بچه ها تصميم گرفتيم کمي بخوابيم و بعد حرکت کنيم . تازه داشتيم بعد از کمي نشستن راه خوابيدن را طي ميکرديم که يعقوب بيسيمش را باز کرد که با نگهبان گردان تماس بگيرد و بگويد که با کمي تاخير بر ميگرديم . وقتي تماس برقرار شد متوجه شديم تيم ديگر هم در دەوسينه به کمين افتاده است و يکي از بچه ها گم شده است و به دستور کا عيسي  و به خاطر معلوم نبودن وضعيت منطقه ما هم اجازه خوابيدن پيدا نکرديم و هر چه زودتر بايد به گردان ملحق شويم . با تمام شدن تماس بيسيمي و  فرستادن چند لعنت و حواله کردن چند کلمه آبدار براي کا عيسي از خوابيدن صرف نظر کرديم و به طرف محل استقرار گردان حرکت کرديم .

ادامه دارد …

يك پاسخ برايش بگذاريد