سه شنبه ٣٠ / ٤ / ١٣٦٦ … درگيرى يکى از واحدهاى ما در ده وەسينه و جانباختن رفيق جعفر پيره هەلو

By soran

هوا روشن بود و هنوز در حال راه رفتن بوديم . به خاطر اينکه تيم ديگر در دەوەسينه به کمين افتاده است ما هم اجازه استراحت در بين راه را نداشتيم . بالاخره بعد از مدتي به محل استقرار گردان رسيديم . بعضي از بچه ها بيدار بودند و بقيه هنوز در خواب بودند .
بعد از انداختن بار و بنديل از بچه هايي که بيدار بودند ماجراي تيم ديگر را پرسيديم . يکي از بچه ها گفت که تيم ديگر ديشب بدون هيچ مزاحمتي وارد روستاي دەوەسينه ميشوند و بعد از تقسيم شدن در دو خانه و بعد از شام از خانه ها بيرون مي آيند و دو نفر دو نفر به جمع آوري نان ميپردازند که ناگهان تيراندازي در روستا شروع ميشود . به علت دور بودن از هم هر کسي به طرف محل از قبل تعيين شده در خارج روستا حرکت ميکند . يکي از بچه هاي واحد به تنهايي به محل تعيين شده ميرود و چون بقيه را آنجا نميبيند بدون اينکه منتظر شود يکراست بطرف محل استقرار گردان در پشت قول قوله بر ميگردد و ماجرا را براي بقيه تعريف ميکند . چون از بقيه بچه هاي ديگر خبري نيست مسئولين گردان تصميم ميگيرند که واحد ديگري را با مسئوليت اسماعيل به طرف دوسينه بفرستند که سراغ بچه ها را بگيرند .

بعد از شنيدن اين خبر چون از ديروز در راه بوديم و خسته خسته بودم به طرف محل استراحت خودم رفتم که کمي بخوابم .وقتي به محل رسيدم ديدم صالح آخکند محل خوابمان را گرفته و زير يک پتو خوابيده است . خوابم مي آمد و بدون اينکه صالح را بيدار کنم من هم گوشه ايي از پتو را روي خودم کشيدم و خوابيدم .

به خاطر گرم شدن هوا نتوانستم زياد بخوابم و اجبارا بلند شدم و با چشم خواب آلود به طرف محل تجمع رفتم که سهميه نانم را بگيرم .هنوز به اصطلاح صبحانه خوردنم تمام نشده بود که از بيسيم خبردار شديم که بچه ها درگير شده اند .خبرها لحظه به لحظه از طرف ديده باني مخابره ميشد و ما هم نزديک کا عيسي نشسته و گوش ميداديم . اولين خبرها حاکي از آن بود که بقيه بچه هاي تيم ديگر که ديشب به ده وسينه رفته بودند در چشمه ايي که در بلنديهاي پشت دەوەسينه قرار دارد محاصره شده اند و در اولين تيراندازيها رفيقمان جعفر پيره هەلو جانباخته است و بقيه فعلا در همان مکان در محاصره هستند و واحد اسماعيل هم درگير شده است.
هر لحظه انتظار ميکشيديم که واحد اسماعيل محاصره را بشکند و بقيه بچه ها را نجات دهند . اکثر بچه ها بيدار بودند و به دستور کا عيسي در حالت آماده باش بوديم که اگر ضروري بود به طرف دەوەسينه برويم . هنوز از طرف اسماعيل هم درخواست کمک نشده بود . در حالت انتظار بوديم و به بيسيمها گوش ميداديم که از طرف ديده باني خبر رسيد که نيروهاي رژيم در بلنديهاي پشت بنەخوين ديده ميشوند .
نيروهاي رژيم از محلي که ديشب ما به روستا رفته بوديم به طرف بلنديهاي مشرف بر قول قوله آمده بودند و اندکي نپاييد که صداي زوزه اولين خمپاره ها و انفجار در چند صد متري محل استقرارمان همه را به جنب و جوش وا داشت .
با شدت پيدا کردن و نزديک شدن خمپاره باران براي اينکه تلفات زيادي ندهيم از محل استراحت دور و متفرق شديم و در بين سنگها پراکنده شديم .
نيروهاي رژيم که در ارتفاعات پشت بنەخوين بودند به خمپاره اندازها گرا ميدادند و معلوم بود که محل ما را حسابي ميبينند . خمپاره باران و تيراندازي و درگيري تا ظهر ادامه داشت و با شکسته شدن محاصره و نجات بقيه بچه هاي محاصره شده کم کم وضعيت عادي شد ولي همچنان و تا نزديکيهاي عصر اجازه برگشت به محل استقرار را نداشتيم . در اين فاصله وقت را غنيمت شمردم و کمي خوابيدم .
ساعت نزديکيهاي ٤ بعداظهر از خواب بيدارم کردند و گفتند بلند شو نگهبان اسير هستي. بعد از کمي نگهباني همه به طرف محل تجمع رفتيم و تا غروب نگهبان بودم .هنوز بچه ها بر نگشته بودند و اکثرا به خاطر از دست دادن جعفر در غم و اندوه بوديم و هنوز هم باورم نميشد که او را از دست داده ايم . يکي ديگر از ناراحتيهايمان هم رحيم بود که از او هيچ خبري نداريم و معلوم نيست که چه بر سرش آمده است .
غروب بچه ها خسته و با قيافه هاي ناراحت برگشتند و هر کس از راه ميرسيد در کنار آتش ميگرفت مينشست تا با نوشيدن يک چاي نفسي تازه کند . هنوز هوا تاريک نشده بود که مسئولين واحد تصميم گرفتند که گردان ٣١ را به روستاي بنه خوين همان روستايي که ما ديشب رفته بوديم بفرستند . بچه هاي ٣١ خودشان را که حاضر کردند در يک صف طولاني محل استقرار را ترک و به طرف بنه خوين رفتند.
وقت نگهبانيم تمام شده بود و به همين خاطر نگهبانى اسير را تحويل ناصر اميدي دادم و خودم هم براي شنيدن ماجراي درگيري امروز پيش بچه ها رفتم . هر کسي براي چند کسي ماجراهاي امروز را تعريف ميکرد .
کمال هم امروز از جمله رفقايي بود که با اسماعيل رفته بود و داستان جنگ و گريز امروز را او براي ما تعريف کرد .

محل تقريبى درگيرى خلاصه درگيرى امروز از زبان کمال اين بود که : ديشب يکي از بچه ها که با تيم ديگر به دەوەسينه رفته بودند نصفه هاى شب بر ميگردد و به مسئولين واحد خبر ميدهد که درگير شده اند و او بچه ها را گم کرده است . مسئولين واحد هم سريعا يک پل را با مسئوليت اسماعيل براى پيدا کردن بقيه واحد به طرف دەوەسينه ميفرستند .( خط زرد در نقشه مسير حرکت اين واحد را نشان ميدهد ) .

از طرف ديگر بقيه بچه هاى تيم ديگر که به دەوەسينه رفته بودند بعد از تيراندازي و گم شدن رحيم و بي خبري از نفر ديگر که پيش واحد برگشته است ٬ تصميم ميگيرند که به طرف چشمه ايي در بلنديهاي پشت روستاي دەوەسينه بروند . ( خط قرمز در نقشه مسير اين تيم را نشان ميدهد ) . بعد از رسيدن به چشمه آب تصميم ميگيرند که تا صبح اينجا بمانند تا که شايد دو نفر ديگر هم بدان محل برگردند . بعد از کمي استراحت  با خيال راحت همانجا ميخوابند .
در طول اين مدت نيروهاي رژيم از تاريکي هوا استفاده ميکنند و با هدف محاصره کامل منطقه کوهستانهاى اطراف را ميگيرند . ( خط آبى مسير نيروهاي رژيم را نشان ميدهد ) .
با روشن شدن هوا نيروهاي رژيم که بلنديهاي اين منطقه را در دست داشته اند متوجه بچه هاي ما ميشوند که کنار چشمه آب خوابيده اند . نيروهاي رژيم به جاي تيراندازي تصميم ميگيرند که به طور کامل محل استراحت تيم ما را محاصره کنند . به همين منظور به طرف کوههاى پشت چشمه حرکت ميکنند تا حلقه محاصره را تکميل کنند . در اين حين نيز واحد اسماعيل هم بدون هيچ آمادگى براي جنگ به کوههاى پشت چشمه نزديک ميشود .
به قول کمال بچه ها که فکر ميکردند منطقه امن است حمايلهايشان را روي قاطر بار زده بودند و فقط يکي يک اسلحه خالي همراه داشتند که ناگهان گلوله باران ميشوند و درگيري شروع ميشود . چند دقيقه ايي طول ميکشد تا واحد ما خودش را سازمان بدهد . با شروع تيراندازي  بچه هاي تيم ديگر که کنار چشمه آب در حال استراحت بوده اند نيز زير آتش قرار ميگيرند و در اولين تيراندازيها رفيق جعفر پيره هەلو جان خود را از دست ميدهد و بقيه در محاصره کامل بدون هيچ راه فراري در دور و بر چشمه سنگر ميگيرند .
بچه هاي واحد اسماعيل بعد از سازماندهى مجدد خود به فکر نجات واحد محاصره شده  مي افتند و به دو دسته تقسيم ميشوند ( دوفلش سفيد در ادامه خط زرد در نقشه ) گروهى براي درهم شکستن حلقه محاصره و گروه ديگر حرکت به سوي چشمه براى کمک به تيم محاصره شده .
خلاصه با زحمات و جنگ و گريز تيم محاصره شده را نجات ميدهند و به بلنديهاي پشت چشمه ميرسند و از اين به بعد تيراندازيهاي دورادور  بين آنها و نيروهاي رژيم رد و بدل ميشود تا اينکه کم کم دستور عقب نشيني به آنها داده ميشود و به طرف قول قوله بر ميگردند . اين خلاصه داستان امروز بود و در درگيري امروز جمال سقز هم زخمي شده است و خوشبختانه جاي نگراني نيست .
بعد از شام و کمي صحبت هر کسي به طرف محل استراحت خود رفت . من و آرام هم به طرف محل استراحت خودمان رفتيم و بعد از کمي صحبت در مورد حوادث امروز و مسائل پراکنده ديگر در گونيهايمان به خواب رفتيم .
ادامه دارد …

براى ديدن نقشه لينک زير را کليک کنيد
http://i33.tinypic.com/anla88.jpg

یک پاسخ to “سه شنبه ٣٠ / ٤ / ١٣٦٦ … درگيرى يکى از واحدهاى ما در ده وەسينه و جانباختن رفيق جعفر پيره هەلو”

  1. pjwak می گوید:

    بۆ ئاگه‌داری به‌رێزتان . htpp://pjwak.blogfa.com

يك پاسخ برايش بگذاريد