Archive for ژانویه, 2009

پنج شنبه ١ / ۵ / ١٣٦٦ … خاتمه دور اول فعاليت ٬ سازماندهى جديد و شروع يک جوله در مناطق عمقى

ژانویه 14, 2009

امروز هم در دامنه کوه مشرف بر قول قوله هستيم . چون شب گذشته در ماموريت بوديم و طرفهاي صبح اينجا رسيديم ٬ تا ساعت ١٠ صبح خوابيدم . بعد از بيدار شدن و سر و صورت شستني مستقيم به طرف تدارکات رفتم و سهميه سيگار امروزم را گرفتم و به طرف آتشکده رفتم . بعد از يک ليوان چاي بي نهايت گرم پيش دکتر خالد رفتم . شب گذشته در کەرەويان من و دکتر خالد در يک خانه تقسيم شده بوديم و آنجا چند نان برداشته بوديم که در کوله پشتي دکتر خالد بود و چون گرسنه بودم سهم خودم را از دکتر گرفتم تا صبحانه ايي بخورم .

اکثر جاها که سايه بود تقريبا پر بود و تنها جايي که ميتوانستم در سايه بنشينم و صبحانه ام را بخورم کەپر مصطفى آرپي جي بود . در کمال آرامش و بدون مزاحمت صبحانه ام را در عمارت مصطفي ميل کردم . بعد از صبحانه خواب ولم نميکرد و به همين علت رفتم سراغ سنگي که زيرش يک سوراخ بود و ميشد سينه خيز وارد شد و در سايه سنگ چرتي داد. آنجا گرفتم خوابيدم .  ادامه ی مطلب…

چهارشنبه ٣١ / ٤ / ١٣٦٦ … رفتن به روستاي کەرەويان

ژانویه 6, 2009

امروز هم در همان اردوگاه موقتي پشت روستاي قول قوله هستيم . هنوز آفتاب بيرون نيامده بود که از خواب پريدم . بدنم سرد سرد شده بود و مثل هر روز لرزه لرز بلند شدم و به طرف آتشکده رفتم . تعدادي از بچه ها کنار آتش نشسته بودند و در حال چاي خوردن و سيگار کشيدن بودند . منم کنار آنها نشستم و اولين سيگار روز را ساخته و پرداخته کردم .

در کنار آتش در مورد روز گذشته حرف ميزديم و در جريان صحبتها متوجه شدم که شب گذشته يک تيم را به دەوەسينه فرستاده اند تا خبر دقيقتري از رحيم گير بياورند . بچه هاي اين تيم در مسير خود به يک چوپان بر ميخورند و مطلع ميشوند که روستا پر از نيروهاي رژيم است و به همين علت از رفتن به داخل روستا منصرف شده و بر ميگردند . اين چوپان به بچه ها ميگويد که از مردم روستا شنيده است که يک پيشمرگ اسير شده ولي از جزئيات ماجرا خبر ندارد .  ادامه ی مطلب…