چهارشنبه ٣١ / ٤ / ١٣٦٦ … رفتن به روستاي کەرەويان

By soran

امروز هم در همان اردوگاه موقتي پشت روستاي قول قوله هستيم . هنوز آفتاب بيرون نيامده بود که از خواب پريدم . بدنم سرد سرد شده بود و مثل هر روز لرزه لرز بلند شدم و به طرف آتشکده رفتم . تعدادي از بچه ها کنار آتش نشسته بودند و در حال چاي خوردن و سيگار کشيدن بودند . منم کنار آنها نشستم و اولين سيگار روز را ساخته و پرداخته کردم .

در کنار آتش در مورد روز گذشته حرف ميزديم و در جريان صحبتها متوجه شدم که شب گذشته يک تيم را به دەوەسينه فرستاده اند تا خبر دقيقتري از رحيم گير بياورند . بچه هاي اين تيم در مسير خود به يک چوپان بر ميخورند و مطلع ميشوند که روستا پر از نيروهاي رژيم است و به همين علت از رفتن به داخل روستا منصرف شده و بر ميگردند . اين چوپان به بچه ها ميگويد که از مردم روستا شنيده است که يک پيشمرگ اسير شده ولي از جزئيات ماجرا خبر ندارد . 

اين دم صبح هر کسي چيزي ميگفت و مطمئن نبوديم که رحيم اسير شده يا خودش بر اثر فشار و خستگي تسليم شده است . در هر حالت خبر خوبي نبود و همه به شکلي ناراحت سرنوشت رحيم بودند .
صحبت ها تا وقت صبحانه ادامه يافت . همه بچه ها يکي پس از ديگري به جمع دور آتش ميپيوستند و در محافل چند نفره مشغول صبحانه خوردن ميشدند .

بعد از صبحانه مسئول سياسي دسته ناصر کشکولي که مدتها بود دلش براي جلسه و گير دادن به اين و آن تنگ شده بود يقه بدبخت ما را گرفت . من و آرام را به کناري کشيد و گفت در مورد جلسه ماهانه کمي حرف بزنيم. از روحيه جمعي و اعلام آمادگي براي ماموريت و مسئله عضويت و اشکالات و مشکلات واحد هر چه در دل داشت را براي مغزها و جسمهاي خسته ما توضيح داد . ما هم کمي اظهار نظر کرديم به اميد اينکه مطمئن شود که تفهيم شده ايم تا بلکم جلسه را زود تمام کند . نزديک به يک ساعت اين جلسه به طول انجاميد و بعد از اتمام با آرام به طرف محل استراحتمان رفتيم به اميد اينکه بتوانيم نيم چرتي بدهيم . قبل از اينکه خوابمان ببرد با آرام کمي پشت سر ناصر حرف زديم و کمي خنديديم . تا ظهر وقت نهار بدون دردسر خوابيديم .

بعد از خوردن نهار وقت آن بود که بعد از مدتها حمام نکردن و لباس نشستن يک نطافت عمومي انجام بدهيم . خيلي از بچه ها زودتر رفته بودند . آرام و پيام گفتند ما حوصله نداريم و به همين خاطر با علي رەش به طرف نظافتگاه رفتيم .
حمام و لباس شستن تا نزديکهاي ساعت ٤ طول کشيد و بعد از آن با سر و وضعي تميز پيش بچه هاي ديگر برگشتيم .

چاي در کتريها هنوز باقي مانده بود و يکي يک ليوان پر کرديم و همانجا پيش بقيه گرفتيم نشستيم .مجلس حرف زدن تا وقت راديو گرم بود . غروب راديو کومەله را گوش داديم چون امروز يادنامه شهيد خالد قارنه را ميخواند . با گوش دادن به اين يادنامه بار ديگر ماجراهاي آن روز برايم زنده شد . به ياد همايون هم افتادم که همان روز شهيد شد . به ياد اوقاتي افتادم که هيچ کس سيگار نداشت و ناگهان همايون با يک سيگار پيداش ميشد و مانند معتادها ما را دايره وار دور خودش جمع ميکرد و خودش سيگار را روشن ميکرد و بعد از اولين پک سيگار را رد ميکرد و با لهجه سنندجي ميگفت ” با بگەريت ” ( بگذار بگردد ). با گوش دادن به اين يادنامه در عالم خودم بودم که يعقوب صدايم زد و گفت بلند شو بايد به ماموريت برويم .

مسير امروز روى نقشه
مسير امروز روى نقشه
از يعقوب پرسيدم کجا ميرويم و در جواب گفت به روستاي کەرەويان ميرويم . از همين حالا معلوم بود که ماموريت خسته کننده ايي خواهد بود و به همين خاطر به يعقوب گفتم حالا تو اين دنيا روستا نبود به غير از دهکده ارواح و در ضمن نوبت دسته ما نيست که به ماموريت برويم . يعقوب گفت ميدانم نوبت دسته ما نيست ولي امشب همه بچه ها را احتياج دارند .

همزمان که ما در حال آماده کردن خودمان بوديم که به طرف روستاي کەرەويان برويم متوجه شدم که پەل شهيد خاني هم همه شان خودشان را آماده حرکت ميکردند . از يعقوب پرسيدم آنها کجا ميروند و او هم گفت که نيروهاي رژيم در پايگاه روستاي دەوەسينه هر شب گويا وارد روستا ميشوند و چون خيلي احساس امنيت ميکنند امشب قرار است که يک عمليات ايزايي رو پايگاه انجام شود . هدف دادن درسي به آنهاست که از اين به بعد جرات نکنند از پايگاهشان خارج شوند .

ما از بچه ها خداحافطي کرديم و از آنها جداشديم و به طرف قول قوله به راه افتاديم . هوا هنوز روشن بود که به روستاي خرابه قول قوله رسيديم . يکسر به سراغ درختهاي سيب اطراف روستا رفتيم و تا معده مان جا داشت سيب توش ريختيم و هر کسي تعدادي با خودش برداشت و بعد به طرف کەرەويان به راه افتاديم . با دو بار استراحت کوتاه مدت براي سيگار کشيدن تقريبا دو ساعتي در راه بوديم تا به روستا برسيم .

هوا تاريک بود و در ورودي روستا به دو تيم تقسيم شديم و روستا را گشتيم تا از خالي بودن روستا از نيروهاي رژيم يا حزب دمکرات مطمئن شويم . بعد از کنترل کردن در مکاني به هم رسيديم و در چند خانه نزديک به هم تقسيم شديم .

من و دکتر خالد با هم به يک خانه رفتيم . با دکتر خالد در خانه ها تقسيم شدن خاصيتهاي خود را دارد چون دکتر وظيفه تبليغ و ترويج را به عهده ميگيرد و ما هم از فرصت استفاده کرده و حسابي استراحت ميکنيم .از صاحبخانه در مورد آمد و رفت نيروهاي رژيم و حزب دمکرات پرسيديم و بعد از آن دکتر خالد رو غلطک افتاد و شروع کرد با صاحبخانه حرف زدن و منم به آنها گوش ميدادم تا سفره را انداختند .
خانواده فقيري بودند و فکر کنم بهترين غذايي را که داشتند رو سفره برايمان گذاشتند . نان و کره و توت . ما هم تشکر کرديم و همزمان با صحبت کردن شاممان را خورديم .

در اين فاصله يعقوب مردم را سازمان داده بود تا تدارکات ما را جمع و جور کنند . ساعت نزديکيهاي ١١ شب زمانيکه همه چيز آماده شده بود از روستا خارج شديم و به طرف قول قوله حرکت کرديم . با چند استراحت دودي ساعت ٤ صبح به محل استقرار گردان رسيديم .

قبل از ما پل شهيد خاني که به دەوەسينه رفته بودند برگشته بودند و هنوز تعدادي از آنها بيدار بودند . از آنها وضع را پرسيديم . در جواب شنيديم که امشب همه بچه ها اول وارد روستا ميشوند تا خبر دقيقي از رحيم پيدا کنند .
به قول مردم رحيم در حاليکه در خانه ايي را زده تا از آنها نان بگيرد سه نفر مسلح که در خانه مخفي بوده اند او را غافلگير کرده و اسير ميکنند و بعد او را به پايگاه روستا ميبرند.
چون خبرها نادقيق بوده است به همين خاطر بچه ها براي اطلاعات دقيقتر صاحب آن خانه که گويا رحيم آنجا اسير شده و دو نفر ديگر را با خود از روستا مي آورند و بعد حسابي با آرپي جي و تيربار پايگاه را کوبيده بودند .

از شنيدن اينکه رحيم اسير شده است خيلي ناراحت شديم چون اگر اين داستان درست باشد و رحيم خودش نرفته باشد او را شايد اعدام کنند .

بعد از شنيدن داستان شب گذشته وقت آن رسيده بود که بگيرم بخوابم . وقتي به محل استراحت هر شب خودم رفتم ديدم که مهمان ناخوانده ايي جايم را گرفته است و ناچارا در بين سنگها جايي را موقتا صاف کردم و در گوني عزيزم  مچاله شدم و خوابيدم .

ادامه دارد …

_ براى ديدن نقشه کل منطقه لينک زير را کليک کنيد

http://i41.tinypic.com/2w40cxt.jpg

يك پاسخ برايش بگذاريد