پنج شنبه ١ / ۵ / ١٣٦٦ … خاتمه دور اول فعاليت ٬ سازماندهى جديد و شروع يک جوله در مناطق عمقى

By soran

امروز هم در دامنه کوه مشرف بر قول قوله هستيم . چون شب گذشته در ماموريت بوديم و طرفهاي صبح اينجا رسيديم ٬ تا ساعت ١٠ صبح خوابيدم . بعد از بيدار شدن و سر و صورت شستني مستقيم به طرف تدارکات رفتم و سهميه سيگار امروزم را گرفتم و به طرف آتشکده رفتم . بعد از يک ليوان چاي بي نهايت گرم پيش دکتر خالد رفتم . شب گذشته در کەرەويان من و دکتر خالد در يک خانه تقسيم شده بوديم و آنجا چند نان برداشته بوديم که در کوله پشتي دکتر خالد بود و چون گرسنه بودم سهم خودم را از دکتر گرفتم تا صبحانه ايي بخورم .

اکثر جاها که سايه بود تقريبا پر بود و تنها جايي که ميتوانستم در سايه بنشينم و صبحانه ام را بخورم کەپر مصطفى آرپي جي بود . در کمال آرامش و بدون مزاحمت صبحانه ام را در عمارت مصطفي ميل کردم . بعد از صبحانه خواب ولم نميکرد و به همين علت رفتم سراغ سنگي که زيرش يک سوراخ بود و ميشد سينه خيز وارد شد و در سايه سنگ چرتي داد. آنجا گرفتم خوابيدم . 

هنوز حسابي چشمهايم گرم نشده بود که با صداي انفجار چند خمپاره از خواب پريدم . از سوراخ که بيرون آمدم ديدم که خمپاره ها در جهت دەوەسينه و در چند صد متري به زمين خورده اند . همزمان که هر کسي ميدويد که چک و حمايلش را بردارد خمپاره باران شدت بيشتري به خود گرفت و کم کم به محل استقرار نزديک ميشد . معلوم بود که ديده بان ندارند که به آنها گرا بدهد چون خمپاره ها هر بار جايي ميخورد. علت خمپاره باران هم معلوم بود . بعد از زدن پايگاه دەوەسينه نيروهاي رژيم شک کرده بودند که بايد اينجا باشيم .

به همه دسته ها گفتند که با فاصله در بين سنگها متفرق شوند . منم هم خوابم مي آمد و هم هيچ جا بهتر از زير اين سنگ پيدا نميکردم . خمپاره سهل بود با بمب هم اين سنگ تکان نميخورد به همين خاطر دوباره زير سنگ خزيدم و بعد مدتي با کم شدن صداي خمپاره ها خوابم برد . خوشبختانه در اين خمپاره باران به کسي آسيب نرسيد.

طرفهاي ساعت ٢ بود که با صداي پرويز بيدار شدم که ميگفت بلند شو برو پيش واحد خودت . از سوراخ بيرون آمدم و پيش بچه هاي دسته خودمان که در بين سنگها بودند رفتم . سهميه نهارم را گرفتم و نهار ناقابلي را اينجا ميل کردم . ساعت ٣ بعداظهر بود که گفتند جلسه داريم و کم کم بچه هاى خوابيده را بيدار کرديم و از ميان سنگها به طرف محل تجمع رفتيم .

وقتي همه بچه ها جمع شدند جلسه شروع شد . خلاصه جلسه اين بود که اين مدت وظيفه ما اين بوده است که از رفتن واحدهاي حزب دمکرات به جنوب جلوگيري کنيم و هر چند تاکنون آنها را پيدا نکرده ايم ولي موفق شده ايم که برايشان مزاحمت ايجاد کنيم تا در اين منطقه به آساني رفت و آمد نکنند . طبق آخرين خبرها واحد حزبيها از اين منطقه دور شده است و فعلا ديگر ضرورتي ندارد که در اين کوهستانها بمانيم .
به همين علت مسئولين واحد يک جوله سياسي – نظامى در مناطق عمقي تر و تحت نفوذ حزب دمکرات را در دستور کار قرار داده بودند . بر همين مبنا کل نيرو را به دو دسته تقسيم کرده بودند . هر کسي که سالم بود و هنوز انرژي و رمقي در بدن داشت در واحدي که قرار است جوله را انجام دهد سازماندهي شد و بقيه رفقا از زخمي ٬ خسته ٬ مسن و غيره در واحد ديگري سازمان داده شدند که به طرف منطقه شلير بروند که در آنجا يک محل موقت براي استراحت بزنند تا راهي از ميان جبهه براي عبور به طرف اردوگاه پيدا ميشود .

امروز هم يک تيم خوب براى برگشتن به شلير و از آنجا براي شناسايي راه در ميان جبهه هاي جنگ ايران وعراق سازمان داده شد بود. تقريبا واحدي که براي جوله انتخاب شده بود حالت رزميتر و سبکتري دارد و علتش هم اين است که هم در مقابل رژيم و هم در مقابل حزب دمکرات قادر به دفاع از خود باشد . اين خلاصه ايي از جلسه امروز بود و بعد از آن ليستها خوانده شد . از بچه هاي ما آرام و بايزيد ميبايست به شلير برگردند و تقريبا بقيه بچه هاي هم محفلي در واحد جوله سازماندهي شديم .

بعد از جلسه واحدي که قرار بود به شلير برگردد خود را آماده حرکت ميکردند . دور و بر آتشکده شلوغ شلوغ بود و مجلس روبوسي و خداحافظي گرم گرم بود . بعد از روبوسي با بقيه بچه ها با هم محفليها دور آرام جمع شديم و تا وقت حرکت در کنارش بوديم . واحد شلير حرکت کرد و ما هم بعد از آنها خودمان را آماده حرکت کرديم . ( براي ديدن مسير روي نقشه اينجا را کليک کنيد )

قبل از حرکت نفري دو برساق براي شام در بين همه پخش شد و بعد از خوردن شام بارها را بار قاطرها کرديم و از همان مسير شب گذشته به طرف کەرەويان به راه افتاديم . در بين راه در قول قوله کمي سيب خورديم و راه را ادامه داديم . شب به روستاي کەرەويان رسيديم و براي استراحت در خانه هاي مردم تقسيم شديم . اينجا دوباره شام مختصر ديگري خورديم و بعد از استراحت کافي از خانه ها بيرون آمديم و به سوي دره ايي در پشت روستاي تەموته به راه افتاديم . با چند استراحت کوتاه و بلند طرفهاي صبح به دره مورد نظر در پشت روستا رسيديم . به محض رسيدن جايي براي خوابيدن صاف کردم و چون نه نگهبان و نه ديده بان بودم گرفتم خوابيدم .

يك پاسخ برايش بگذاريد