حرکت بسوي مناطق عمقي ( قسمت دوم )

روز يکشنبه ٤ / ۵ / ١٣٦٦ بعد از برگشتن از کوخهاي اطراف روستاي مازواره در محل روز گذشته و در دره ايي نزديک روستاي قەبەغلو هستيم . ساعت ٣ نصفه شب اينجا رسيديم و فقط تا وقتي توانستم بخوابم که بدنم گرم بود و با سرماي دم صبح بيدار شدم .وقتي بيدار شدم هوا کمى روشن بود و با اين بدن سرد نميشد دوباره گرفت خوابيد .

 کمي اطراف را نگاه کردم و ديدم تعدادي از بچه ها بيدارند و آتش روشن کرده اند . جامانه ام را روي پشتم انداختم و رفتم کنار آتش نشستم . بچه ها چاي دم کرده بودند و در اين سرماي دم صبح و کنار اين آتش يک ليوان چاي دنيايي ارزش داشت .

 

مسير حرکت

مسير حرکت
(براى ديدن سايز بزرگتر روي عکس کليک کنيد)

 

کمي با بچه ها به دعاهاي مرد روستايي خنديديم و در حين اين خنديدنها بوديم  که يکي از بچه ها گفت دسته کريم ايلخاني هم از ماموريت  برگشته اند و با خودشان دو نفر داوطلب پيشمرگايتي آورده اند که هر دويشان کمي ديوانه به نظر ميرسند . از حالات و رفتار اين دو نفر کمي گفت و ما هم کمي خنديديم .   

 

مرتب به بچه هاي سرمازده دور آتش اضافه ميشد و مجلس بگو و بخند دم صبح گرم بود . اين مجلس تا وقت صبحانه که اکثر بچه ها بيدار شدند ادامه پيدا کرد . وقتي همه جمع شدند ما هم موفق به ديدن پيشمرگه هاي کريم ايلخاني شديم . کمي نگذشته بود که متوجه شديم يکي از اينها کاملا ديوانه است و براي خودش حرف ميزند و ديگري هم نصفه ديوانه است .از اين به بعد بازار دستگاه گرفتن کريم ايلخاني براي جذب دو نفر ديوانه براي پيشمرگايتي گرم شد .

 

يکي از اين دو نفر ريش بلند و کم پشتي داشت و قيافه اش مانند فقيه هاي مساجد بود و براي خودش حرف ميزد و گاه گداري از زير چشم به همه نگاه ميکرد و بعد دوباره مشغول حرف زدن با خودش ميشد. از اين حرکات و سکنات کلي خنديديم و اصلا نميشد انسان جلو خودش را بگيرد و نخندد.

در حين خنديدن و صحبت کردن يعقوب از اين پسر ريشو پرسيد : کاکه گيان شهر سقز ميري؟

او هم در جواب گفت : بله گاه گداري ميرم

يعقوب ادامه داد و گفت : از شهر چه خبر؟

پسره گفت : راستش من داخل خود شهر نميرم .

يعقوب گفت پس کجا ميري؟

پسره گفت : هر وقت هوس شهر به سرم بزند از بالاي اون کوه نگاه ميکنم

اکثرا نظاره گر اين پرس و جو بوديم و با آخرين جواب پسره صداي خنده اين دره را پر کرده بود.

بعد از يعقوب اينبار نوبت به کا مينه رسيد .

کا مينه با جديت رو به اين پسره ريشو کرد و گفت : کاکه گيان اين ريش چيه گذاشتي؟

پسره از زير چشم نگاهي به کا مينه انداخت و مانند اينکه تو دل خودش بگويد آخه مرد حسابي مگر نميدوني اين چيه و در جواب گفت :  توکه توک ( اين مو است مو )

دوباره صداي خنده بلند شد. همه ميخنديدند به جز کا مينه . کا مينه هم مثل اکثر ما فکر ميکرد حالا اين پسره در جواب سوالش ميگه مثلا عزادارم يا چيزي در اين نرخ .

کا مينه وقتي با اين جواب و خنده ما روبروشد بدون اينکه بخندد جديتر از دفعه قبل به پسره گفت خوب ميدونم توکه ( مو)  ولي چرا اينقدر درازه ؟

پسره با همان با مزگي دفعه اول با نشان دادن علامت وجب بوسيله دستش گفت : آخه يک بست ( وجب ) نميشه. با اين جواب کا مينه هم نتوانست خودش را بگيرد و به صف ما پيوست و حسابي خنديديم .

 

تا ساعت ١١ با بقيه بچه هايي که خوابشان نمي آمد مجلس از هر دري سخني داشتيم . ساعت ١١ چک و حمايلم را بستم و رفتم نگهبان قبل از خودم را عوض کردم و زير سايه درختي در صد متري بچه ها نشستم . يک ساعت نگهبانى را با نگاه کردن و سيگار کشيدن گذراندم تا نگهبان بعدي من را عوض کرد. وقتي از نگهباني برگشتم پيش کمال و جمال و اسماعيل نجار که با هم حرف ميزدند نشستم تا وقت نهار فرا رسيد.

در حين نهار خوردن به راديو کومەله گوش داديم . راديو خبر درگيري و شهيد شدن جعفر را خواند. بعد از نهار و راديو وقت آن رسيده بود که کمي بخوابم .

 

رفتم و جاي خودم خوابيدم . وقتي بيدار شدم نزديکيهاي غروب بود . قبل از تاريکي هوا اين دو پسر را به ده خودشان فرستادند و بهشان گفتند که بهتر است ده خودتان بمانيد و هوادار کومەله باشيد . وقتي اين دو پسر راهي ده خودشان شدند . گفتند که خودتان را حاضر کنيد ميخواهيم حرکت کنيم .

 

براي شام قرار شد به روستاي قه به غلو برويم . هوا که تاريک شد به طرف روستاي قه به غلو حرکت کرديم . در بين راه دو نفر دو نفر نزديک به هم حرکت ميکرديم و حرف ميزديم . من و عمر شوراوا با هم بوديم و تا رسيدن به نزديکي روستا کلي حرف زديم .

وقتي به روستا رسيديم در خانه هاي مردم تقسيم شديم و براي شام من و يعقوب و عمر شوراوا به يک خانه رفتيم . صاحب خانه به جوري از کومه له خوشش نمي آمد و حدس زديم که هوادار حزب دمکرات باشد . در مقابل بعضي سخنان نسنجيده اش تحمل بيش از حدي نشان داديم. فکر ميکنم آخرش از تحمل بيش از حد ما هم کمي خجالت کشيد . تا ساعت ١٠ شب در اين روستا بوديم . بعد از روستا خارج شديم و به طرف مکاني در نزديکي روستاي ديگري به اسم کويره گويز حرکت کرديم .

وقتي به مکان مورد نظر رسيديم هر کسي جايي گرفت خوابيد.

 

 

روز دوشنبه ۵ / ۵ / ١٣٦٦ در مکاني نزديک به روستاي کويره گويز هستيم . از شب که به اين محل رسيديم با چند بار بيداري کوتاه تا نزديکي ظهر در اين مکان خوابيدم. اين خواب طولاني خيلي به جا بود حسابي خستگيم در رفت .

 

براي نهار و راديو کومەله طبق معمول جايي جمع شديم . وقت نهار يعقوب آمد گفت اسلحه هايتان را تميز کنيد و آماده باشيد شايد به ماموريت برويم . بعد از نهار اسلحه ام را آوردم و کمي تميز کردم و بعد پيش بقيه بچه هاي دسته خودمان رفتم و تا عصر همينجوري با حرف زدن سپري شد. بعد از چاي عصرانه يعقوب همه بچه ها را براي جلسه دسته جمع کرد.

 

جلسه که شروع شد يعقوب گفت که در اين نزديکيها روستايي هست به اسم قشلاق و در اين روستا يک مقر وجود دارد و اکثر نيروي اين مقر اهل همان روستا هستند که رژيم به زور آنها را مسلح کرده است . امشب دسته ما قرار است که وارد روستا شود و اهالي مسلح روستا را بدون تيراندازي خلع سلاح کند. جلسه بعد از کمي ملاحظات امنيتي تمام شد و قرار شد يک تيم در هوا روشني حرکت کند و تيم بعدي با فاصله کوتاهي بدنبال تيم اول برود .يعقوب ٬ بهروز ٬ محسن و من اول حرکت کرديم . نيم ساعتي از حرکتمان بسوي قشلاق نگذشته بود که کا عيسي با بيسيم به يعقوب گفت که از خلع سلاح بسيجهاي اجباري منصرف شده اند و به جاي رفتن به قشلاق مثل ضد کمين به روستاي کويره گويز برويم .

 

بعد از اين تماس بيسيمي راهمان را به طرف کويره گويز کج کرديم . هوا روشن بود که به نزديکي روستا رسيديم . از دور کمي نگاه کرديم اوضاع روستا آرام به نظر ميرسيد . آرام آرام به طرف خانه هاي روستا رفتيم . وقتي به اولين خانه ها رسيديم مردم و به خصوص جوانها بيرون بودند. پرس و جويي کرديم که آيا نيروهاي رژيم در روستا بوده اند و يا آخرين بار کي به اينجا آمده اند . يعقوب با بيسم خبر داد که بقيه گردان هم بيايند. وقتي همه بچه ها رسيدند تمام مردم روستا بيرون ريخته بودند و چه استقبال عجيبي از ما کردند .

 

بعد از مدتي که در ميان مردم روستا بوديم در خانه ها تقسيم شديم . امشب هم من و يعقوب و عمر شوراوا با هم به يک خانه رفتيم . صاحب خانه يک پيرزن بسيار بامزه ايي بود و تا شام را برايمان حاضر کرد مرتبا با خاطرات قديمي و صحبتهاي خنده دار ما را خنداند. جالبتر از همه اين بود که هر از چند گاهي ميگفت : باوه سبدلو . خلاصه شام خوبي برايمان آماده کرد. سوپ گوجه فرنگي . بعد از شام يعقوب با بيسيم پرسيد که کي حرکت ميکنيم و گفتند که تا ١٢ شب اينجا استراحت ميکنيم . به همين خاطر دنبال بقيه بچه هاي دسته خودمان رفتيم و همه را به اين خانه آورديم .در اين خانه تا ساعت ١٢ شب استراحت کرديم و بعضيها هم فرصت کردند که چرتي بزنندد .

 

ساعت ١٢ شب از خانه ها بيرون آمديدم و به طرف دره ايي در نزديکي روستاي طاهر بغه حرکت کرديم . راه طولاني و بد نبود و تقريبا خوب و به موقع هم به مقصد رسيديم . طبق معمول بعد از رسيدن همه جايي براي خوابيدن خوش ميکردند که بخوابند ولي من حوصله نداشتم و حمايلم را زير سرم گذاشتم و زير جامانه ام خزيدم و خوابيدم . شايد يک ساعت نخوابيده بودم که از شدت سرما بيدار شدم . سرماي خشک و بدي بود که خواب را از انسان حرام ميکرد. در نزديکي محل استراحت صاحب دشت گياه جمع کرده و رو هم گذاشته بود و به اندازه يک خرمن بزرگ بود . جاي گرمتر و نرمتر از اينجا پيدا نميکردم . رفتم چک و حمايلم را آوردم و رفتم کمي گياهها را کنار زدم و جامانه ام را رو خودم انداختم و ميان گياهها دوباره خوابيدم .

 

 

روز سه شنبه ٦ / ۵ / ١٣٦٦ در دره ايي نزديک به روستاي طاهربغه هستيم . در ميان علفهاي خشک تا ساعت ١١ قبل از ظهر خوب خوابيدم . وقتي بيدار شدم فکر ميکردم که فقط من زرنگ بودم و اينجا  خوابيده ام ولي تمام بچه هاي دسته ما زير اين علفهاي خشک خوابيده بودند . به خاطر اينکه زير اين علفها خيلي اينور و آنور کرده بودم سر و شکلم تعريفي نداشت . گرد و خاک و گياه هاي خشک ميان لباسها و موهاي سرم حسابي آزار دهنده بود و ميبايست حتما حمام ميکردم . بخت بد من در اين دره آب چشمه آنقدر نبود که حمام کرد و به شستن سرم رضايت دادم . چون دير از خواب بيدار شده بودم صبحانه نخوردم و تصميم گرفتم سهميه صبحانه و نهار را با هم بگيرم تا حسابي سير شوم . به همين خاطر تا وقت راديو کومەله با بچه هاي ديگر بودم و از هر دري سخني داشتيم .

 

در حين گوش دادن به راديو نهار را هم صرف کردم . بعد از نهار با کمال کمي دورتر از جمع زير درختي دو نفري نشستيم و شروع کرديم به حرف زدن در مورد بعضي مشکلات جزيي که در دسته و در طول اين چند روز پيش آمده بود . بعد از حرفهاي جدي کمي هم غيبت خوب کرديم و خنديديم .

 

ساعت ٣ بعداظهر نوبت من و يعقوب بود که ديده بانها را عوض کنيم . به همين خاطر نيم ساعت زودتر به راه افتاديم به طرف کوهي که بين طاهربغه و ترجان قرار داشت . بعد مدتي ديده بانها را عوض کرديم . اولين بار بود اين منطقه آمدم و اسم ترجان را هم شنيده بودم . از روي کوهي که نشسته بوديم ترجان خيلي نزديک بود و با دوربين کمي خوب و با دقت نگاه کردم .يک پايگاه نيروهاي رژيم نزديک خانه هاي روستا است و روستاي نسبتا بزرگي است.

 

با يعقوب همزمان با سيگار کشيدن مشغول حرف زدن در مورد مردم منطقه شديم و بعدا هم با خاطرات جالب ساعات خسته کننده ديده باني را سپري کرديم .

 

غروب که فرا رسيد با بيسيم خبر دادند که پايين نياييد و از آنجا به طرف روستايي نزديک به ترجان به اسم اينچکه برويم . بچه ها هم در پايين به طرف اينچکه حرکت کردند و در بين راه به هم رسيديم و با کل واحد وارد روستا شديم . اين روستا پايگاه نداشت و با خيال راحت در خانه ها تقسيم شديم .

 

مردم اين روستا مردمان بسيار خوب و خوش برخوردي بودند و تا پاسي از شب مهمان اين روستا بوديم . ساعت ١٢ شب به همه دسته ها خبر دادند که هر چند روستا پايگاه ندارد و ميتوان فردا را اينجا ماند ولي بهتر است که براي استراحت روز بعد به دره پشت روستا برويم .

 

وقتي از روستا بيرون آمديم به طرف دره ايي در پشت روستا حرکت کرديم و بار و بنديلمان را انداختيم و خود را براي استراحت آماده کرديم.

یک پاسخ به “حرکت بسوي مناطق عمقي ( قسمت دوم )”

  1. اسعد می‌گوید:

    با سلام
    دستت درد نکند خالد
    در 9 نُهمین پارگراف از آخر نوشته، دو اصلاح پیشنهاد می کنم.
    در فارسی نمی گویند «بعد از کمی ….» آن طور که در زبان کردی می گوییم «دوای که می ….». بعد از مدتی، بعد از مدت کمی، یا کوتاهی، یا زیادی، یا درازی و … در زبان فارسی گفته یا نوشته می شود.
    در همان پارگراف و در آخرین جمله «…چُرتی بدهند.» فارس ها چرت را «می زنند» و نه «می دهند» آن طور که ما کرد ها می گوئیم: «چُرتیک به ین». «… فرصت کردند چُرتی بزنند.»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.