روز چهارشنبه ٧ / ۵ / ١٣٦٦ در دره ايي پشت روستاي اينچکه هستيم . شب وقتيکه به اين محل آمديم از درختان بلند و زياد خبري نبود . کنار يک چشمه آب با کمي درخت جوان بيد ويک حەسيل ( آب بند ) بار و بنديلمان را انداختيم و تصميم بر اين شد فردا را اينجا بگذرانيم .
شب مانند شبهاي قبل خيلي سرد بود و کنار اين حەسيل هم به نسبت سردتر . بچه ها علي الاجبار هر کسي جايي دراز کشيدند و خوابيدند . من و اسماعيل عجم هنوز بيدار بوديم بعد از کمي تصميم گرفتيم که اين اطراف را بگرديم تا که شايد خرمانى و يا علفهاي خشک پيدا کنيم . به طرف بالاي دره رفتيم و نزديک به ١۵٠ متر بالاتر به علفهاي خشکي که روي هم گذاشته شده بودند رسيديم . با ديدن منظره اين هتل چند ستاره خيلي خوشحال شديم و به محل استراحت رفقا برگشتيم و وسايلمان را برداشتيم و من پيام و کمال و ناصر اميدي را هم صدا کردم تا آنها هم بيايند و ميان علفها بخوابند. هر کداممان از يک طرف يک سوراخ در علفها درست کرديم و درون سوراخها خزيديم و خوابيديم .

مسير حرکت
(براي ديدن سايز بزرگتر روي عکس کليک کنيد)
تا ساعت ٩ صبح بيهوش بودم و امشب سرما را مانند شبهاي قبل احساس نکردم . ساعت ٩ با خشه خش اسماعيل که از درون گياهها بيرون مي آمد بيدار شدم و من هم از سوراخ خودم بيرون آمدم و با اسماعيل رو به چشمه آب رفتيم . به علت اينکه تو گياهها خوابيده بوديم ميبايست يک نيمچه نظافتي ميکرديم تا گرد و خاک و گياه خشک ميان موي سر را از خود پاک کنيم تا بلکم شکل آدميزاد به خود بگيريم .
بعد به محل تجمع رفتيم . خيلي از بچه ها بعد از اين شب سرد با طلوع آفتاب دوباره خوابيده بودند . با اسماعيل رفتيم پيش تدارکات و نان صبحانه را گرفتيم و با کمي ماست که با خود از اينچکه آورده بوديم خورديم .
بعد از صبحانه با اسماعيل گوشه ايي نشستيم و مشغول صحبت کردن شديم و همزمان راديو تهران را گوش ميداديم . بعد از کمي پيام و کمال و ناصر اميدي نيز به جمع ما پيوستند و تا وقت نهار و راديو کومەله محفلمان را با بحثهاي جدي و غير جدي گذرانديم .
تنها بحث جدي در مورد روحيه جمعي و کمک کردن به بعضي بچه ها بود که زودتر خسته ميشوند . اکثرا موافق بوديم که اگر همه بچه هاي پەل همکاري کنند و نفري ده دقيقه اسلحه رفقايي که زود خسته ميشوند را حمل کنيم ميتوانيم از بار خستگي اين رفقا بکاهيم و تصميم گرفتيم که اين مسئله را هم با ناصر کشکولي مسئول سياسي دسته در ميان بگذاريم .
وقت نهار همزمان بود با شروع برنامه هاي راديو کومەله. نهار دوباره نان و ماست بود. امروز اخبار راديو کومەله حسابي حال همه را گرفت . سکوت مطلق حاکم بود و همه با ناراحتي به راديو گوش ميدادند.
راديو کومەله خبر درگيري يکي از واحدهاي جنوب کردستان با واحدهاي حزب دمکرات در منطقه ژاوەرود را ميخواند . بعد از مشروح خبر اسم چهار تن از رفقا را خواند که در اين جنگ جان خودشان را از دست داده بودند.
اسمها را که خواند متوجه شديم که بچه هاي گردان آريز بوده اند که در اين درگيري جان خود را از دست داده اند .
خيلي ناراحت شديم و حتي ادامه خبر که حزبيها هم تلفات داده اند از ناراحتيمان نکاست . بعد از نهار و برنامه هاي راديو دوباره متفرق شديم و هر چند نفر در محفلي دور هم جمع شديم . تا عصر را بدين شکل گذرانديم .
طرفهاي عصر يک ابري روي منطقه را فرا گرفت و باران سريع و کمي باريد . اين ابر و باران کم از کجا تشريف آورد خودش شد يک معمايي براي همه . بعد از اين باران تدارکات از صاحب اين دشت کمي خيار خريد و بين ما تقسيم کردند . در حين خيار خوردن بوديم که ديده بانها خبر دادند که يک واحد حزبيها در کوههاي مقابل هستند .
با شنيدن اين خبر تمام واحدها سازمان داده شد و هر دسته ايي به طرف تپه ايي به حرکت در آمد. سعي و تلاشمان اين بود که تا امکان دارد دقت کنيم تا بلکم بتوانيم آنها را محاصره کنيم .
هنوز معلوم نبود که آنها واحد شناسايي هستند يا واحد سازمانده و معلوم نبود که آنها ما را ديده اند يا نه.
با رسيدن اولين واحدها به مکانهاي تعيين شده حزبيها محل خودشان را ترک کرده و فرار کردند . همه در محلهاي خودمان باقي مانديم و يک دسته به طرف محلي که حزبيها فرار کرده بودن رفتند. تا بچه ها به محل رسيده بودند حزبيها فرار کرده بودند و پيدا کردنشان با توجه به نزديک شدن به غروب امکان نداشت و به همين علت از محلهاي استقرار پايين آمديم و همگي به طرف روستاي اينچکه به راه افتاديم .
وقتي به اينچکه رسيديم مسئولين گردان گفتند که در خانه ها تقسيم نميشويم . ولي با اين حال از خانه هاي مردم کمي نان و ماست گرفتيم و در همان کوچه هاي روستا خورديم .
بعد از اين استراحت در اينچکه به طرف روستاي ترجان حرکت کرديم . در بين راه بعضي سازماندهي ها شد و هر کسي مسئول کاري شد که در ترجان انجام دهد. نصفي از دسته ما نگهباني يک قسمت از روستا را به عهده داشت و نصف ديگر براي کمک کردن به بچه هاي گردان ٣١ بوکان براي جمع آوري کمک مالي سازماندهي شده بودند.
من در تيمي بودم که ميبايست کمک مالي جمع کنيم چيزيکه اصلا خوشم نمي آمد . به همين علت به يعقوب گفتم گردآوري کمک مالي را با نگهباني عوض ميکنم .بعد از کمي بگو مگو بالاخره با نگهباني عوض کردم .
وقتيکه به ترجان نزديک شديم حرکت کردن با وجود نور شديد نورافکنهاي پايگاه روستا که روي راه منتهي به روستا تنظيم شده بود ٬ مشکل بود و ميبايست دست را روي چشمهايمان بگذاريم تا بتوان جلوي پايمان را ببينيم .
با عبور از اين قسمت نوراني وارد روستا شديم و در قسمتهاي بالاي روستا در خانه ها تقسيم شديم . تيم ما مسئول نگهباني يک قسمت بود و اولين پاس نگهباني به من رسيد و در کوچه ايي که به پايگاه روستا منتهي ميشد سر پست نگهبانيم رفتم . بعد از حدود ٤۵ دقيقه نگهبان بعدي من را عوض کرد و من هم فرصتي پيدا کردم که بروم شامي بخورم .
در خانه ايي در حاشيه روستا پيش بقيه رفقا رفتم . من هم اينجا شامي خوردم و بعد منتظر شديم که به ما اطلاع دهند که کي از روستا خارج ميشويم . در اين فاصله با شلوغ شدن روستا نيروهاي رژيم در پايگاه مشکوک ميشوند و واحد هاي گشتي را به داخل روستا ميفرستند . از پايين روستا صداي تيراندازي شروع شد . ما هم سريع خودمان را آماده کرديم و از خانه بيرون آمديم . کنار ديوارهاي همين خانه که در حاشيه روستا بود سنگر گرفتيم و منتظر تماس مسئولين گردان شديم . کمي نگذشته بود که سعادت پيش ما آمد و گفت که مسئولين گردان گفته اند که تيراندازي نکنيد و بدون سر و صدا از روستا خارج ميشويم .
بعد از تماسهاي بيسيمي بين مسئولين واحدها قرار شد واحدها هر يک از محل خودش به طرف محلي در بيرون روستا حرکت کنند و آنجا به هم ملحق شويم . ساعت ١٠ و ٣٠ دقيقه شب بود که اينکار را بدون سر و صدا و بدون اينکه بيخودي تيراندازي کنيم انجام داديم . بيرون روستا وقتي همه جمع شدند يک سرشماري شد و بعد از اينکه اطمينان حاصل شد که همه هستند به طرف محلي در نزديکي روستاي حاشي آباد حرکت کرديم .
محلي که قرار بود روز بعد مخفيگاه ما باشد به قول بچه ها يک بيشه زار بزرگ است که در فاصله بين دو روستاي ترجان و حاشي آباد قرار دارد. راه چندان دوري هم نبود و با چند استراحت به محل رسيديم .
وقتي به محل رسيديم متوجه شديم که از بيشه زاري که رفقا قولش را داده بودند خبري نيست . دستور استراحت صادر شد و ما سيگاريها در جمعهاي چند نفره به دور هم مشغول سيگار کشيدن شديم . بچه هايي که پيشنهاد اين محل را داده بودند فکر ميکردند که اشتباه آمده ايم و بعضيهاي ديگر ميگفتند همينجاست .
با اين بحثها که اشتباه آمده ايم يا نه کا عيسي عصباني شد . از اول پيشنهاد اين محل را محمد مهتدي داده بود . محمد مهتدي مسئول کميته ناحيه مهاباد است و از مدتها قبل همه ميدانستيم که کا عيسي از دخالت محمد مهتدي در کارهايش دل خوشي ندارد و حالا فرصتي دست داده بود که يقه محمد مهتدي را بگيرد . محمد مهتدي بدبخت هم هيچ تقصيري نداشت چون يا اشتباه آمده بوديم يا صاحب مزرعه همه درختها را برديده بود چيزيکه محمد مهتدي روحش هم ازش خبر نداشت. به قول ما سنندجيها کا عيسى ميدانست خطاي محمد مهتدي نيست ولي بهانه بني اسراييلي ميگرفت.
کا عيسي عصباني بود و مانند اين لاتهاي سنندجي دستمال ابريشميش را به پيشانيش بسته بود و وسط همه دراز کشيده بود و دستور داد که فردا همينجا ميمانيم . گفت چک و حمايلهايتان را در بياوريد اينجا مي مانيم .
کسي باور نميکرد در اين بيابان بدون درخت و اين همه پيشمرگه چطور کا عيسي دستور ماندن ميدهد .عاقبت همه مسئولين واحدها جمع شدند که بلکم کا عيسي را قانع کنند. کا عيسي بيشتر عصباني شد و داد ميزد بگذار فردا رژيم همه را اينجا قتل و عام کند ٬ اين خطاي محمد مهتدي است وووو. اين بگو مگو ها تا ساعت ٤ صبح طول کشيد .هوا در حال روشن شدن بود و کا عيسي همچنان جاي خودش دراز کشيده بود.
امشب يکبار پيام گفت حالا که کا عيسي عصباني است کمي حالش را بگيريم و بلند شد رفت پيش کا عيسي . گفت کا عيسي جان خودت بلند شو ما جوانيم نميخواهيم جوان مرگ بشيم .کا عيسي در آن عصبانيت با آن زبان خاص خودش با صداى بلند گفت برو بشين گەوجە گەوج . امشب کلي به اين گەوجە گەوج کا عيسي هم خنديديم .
بالاخره طرفهاي صبح و هوا روشني بچه هاي بوکان کا عيسي را متقاعد کردند که محلي در نيم ساعتي اينجاست و محل مناسبي براي ماندن است . کاعيسى با کش دادن استراحت در اين محل امتياز خودش را از محمد مهتدي گرفت و با رفتن موافقت کرد . حالا بدبختيش براي ما مانده بود که با تند تند راه رفتن به محل تعيين شده ديگري برويم . هوا روشن بود که با عجله خود را به مکاني در پشت روستاي حاشي آباد رسانديم.

محل تقريبى استراحت در نزديکى حاشي آباد
روز پنجشنبه ٨/۵/١٣٦٦ به دره ايي پشت روستاي حاشي آباد رسيديم . در اينجا دو دول ( دره ) وجود دارد . براي اينکه همه در يک محل متمرکز نباشيم گردان ٣١ بوکان به دره ديگر در همين نزديکي رفت .
بالاخره به مکاني آمديم که بهتر از آنجايي بود که قرار بود بمانيم . همه در حال درست کردن محل استراحت بودند و من هم تازه حمايلم را در آورده بودم که مسئول تقسيم کار واحد سرو کله اش پيدا شد و گفت ديده باني. چه خبر ناخوشي بود . دوباره حمايلم را بستم و با چند نفر ديگر راهي محل ديده باني شديم . نيم ساعت طول کشيد تا بالاي کوه رسيديم . خسته بوديم و بعد از کنترل مناطق اطراف و اطمينان از اينکه خبري نيست بين خودمان ديده باني را تقسيم کرديم . پاسهاي اول به من نيفتاد و تا ساعت ١٠ و ٣٠ دقيقه صبح آن بالا خوابيدم . ساعت ١٠ و ٣٠ دقيقه نوبت نگهبانيم فرا رسيد . بقيه بچه ها خواب بودند و نگهبان قبل از من هم رفت گرفت خوابيد .
من و سيگار و دوربين نگهباني را ادامه داديم تا نزديکيهاي ساعت يک که تيم بعدي براي تعويض ما به محل ديده باني رسيدند. بچه ها را بيدار کرديم و بعد از مدتي ديده بانها را به جا گذاشتيم و با فاصله راهي محل استراحت واحد شديم .
وقتي به محل استراحت رسيديم سهميه نهارمان را از تدارکات گرفتيم و بعد از نهار جايي گرفتم خوابيدم تا عصر که همه را براي چاي عصرانه و جلسه بيدار کردند . جلسه در رابطه با حزب دمکرات و وضع منطقه بود . خلاصه جلسه اينبود که از اين به بعد وارد منطقه ايي ميشويم که واحدهاي حزب دمکرات هم در حال فعاليتند و تعداد نيروهايشان از ما بيشتر است و در کل منطقه فعاليتي آنهاست و از اين به بعد احتمال دارد اگر از وجود ما باخبر شوند آنها ما را تعقيب کنند و ما بايد آمادگي حرکتهاي سريع و طولاني را داشته باشيم و همچنين جوله خودمان را با موفقيت به پايان برسانيم . به اصطلاح ديگر ما داشتيم وارد منطقه ايي ميشديم که حزب دمکرات احساس ميکرد که قدرت مطلقه است و ما هم با روداري و با مانور دادن در منطقه بايد حالشان را بگيريم . بعد از بعضي توضيحات امنيتي و آماده کردن واحد به لحاظ روحي براي اتفاقاتي که احتمالا روي دهد جلسه تمام شد .
تا غروب همين محل بوديم . غروب که شد آماده حرکت بسوي حاشي آباد شديم . بچه هاي گردان ٣١ زودتر از ما حرکت کرده بودند. دو نفر دو نفر به طرف روستا رفتيم . امشب با استقبال بي نظير مردم روبروشديم . براي شام در خانه ها تقسيم شديم . من و پيام و اسماعيل و مسعود به يک خانه رفتيم . بر عکس بعضي مناطق ديگر روحيه مردم اين روستا بالا بود . طبق روال هر شب بيشتر وقت را صرف تبليغ و ترويج کرديم .
ساعت ١٠ شب از خانه ها بيرون آمديم و روستا را ترک کرديم . حرکتمان را بسوي مکاني در پشت روستاي علم آباد و در دامنه کوه ترغه ادامه داديم . از اين به بعد از کوه و سر بالايي و سرپاييني خبري نبود . همه اش دشت بود . از حرکت امشب راضي بوديم . اين قسمت از مسير در مقايسه با راههاي منطقه سقز مانند اتوبان بود .

محل استراحت در نزديکى علم آباد
با سرحالي و بدون احساس خستگي به جايي در پشت روستاي علم آباد رسيديم و اينجا خودمان را براي استراحت روز بعد آماده کرديم . ليست نگهبان و ديده بان را نگاه کردم و ديدم ساعت ٢ بعداظهر نگهبانم . در اين محل هم خوشبختانه علفهاي خشک زيادي در يک مکان جمع شده است . امشب خيليها به اين هتل پناه آوردند و من هم از گوشه ايي خودم را زير علفها چپاندم و خوابيدم .
…………………………………………………………………….
توضيح : براى ديدن نقشه ها در سايز بزرگتر روي عکسها کليک کنيد