حرکت بسوي مناطق عمقي ( قسمت چهارم )

روز جمعه ٩ / ۵ / ١٣٦٦ در مکانى در پشت روستاي علم آباد هستيم . شب گذشته براي رسيدن به اين محل راهپيمايي زيادي نکرديم و شايد يکي از معدود شبهايي بود که خسته نشديم و شاد و شنگول به محل تعيين شده رسيديم . وضع خواب هم با توجه به اينکه زير علفهاي خشک خوابيدم هم بد نبود . در کل شب خوبي بود . از شب که به اين محل رسيديم تا ساعت ١٠ صبح مانند بچه ايي که در بيشکه ( گهواره ) با طناب بسته باشند از جايم تکان نخوردم و يکضرب خوابيدم . 

بعد از بيداري طبق معمول هر روز به تدارکات مراجعه کردم و سهميه صبحانه ام را گرفتم . بعد گوشه ايي نشستم و ميل کردم . بعد از ميل صبحانه تا شروع راديو کومەله و نهار فقط جک و خاطره تعريف کرديم و خنديديم . وقتي بازار جک گفتن و خاطره گرم ميشود نميشود از بهمن سالاري يادي نکرد و نخنديد. واقعا جايش خالي است . امروز هم بعضي از جکهاي معروف بهمن را بازگو کرديم و خنديديم .

چون اسم بهمن به ميان آمده بود خاطره ايي از بهمن را تعريف کردم  که چگونه باعث شد که تذکر بگيريم . سال گذشته در اردوگاه ناوندي مالومه بوديم و معمولا برنامه هاي گالته و گپ را من و بهمن و پيام و آرام به راه مي انداختيم و قبل از برنامه ها با هم همنظري ميکرديم که چه برنامه تازه ايي داشته باشيم .

يکروز بهمن آمد و گفت برنامه تازه ايي به فکرم رسيده است . منم پرسيدم چيه بگو . بهمن ادامه داد و گفت شنيدم عده ايي از اين معتادها در يکي از اين کشورهاي شرق آسيا براي خودشان راديويي راه انداخته اند و با صداي مخصوص معتادها براي مواد مخدر تبليغ ميکنند . بعد گفت براي شوخي ما هم به زبان فارسي اداي اينها را دربياوريم . اسم اين راديو به قول بهمن» راديو شان » بود . 

منم گفتم خوب حالا يکبار تو با فارسي بگو ببينم چطوريه . بهمن آرم راديو حزب کمونيست ايران : اين صداي حزب کمونيست ايران است وووو را کپي کرده بود و با لهجه خاص معتادها به جايش اين صداي شان است را گذاشته بود و بعد ادامه ميداد و ميگفت صداي شان صداي معتادهاي بي پولي است که براي چند گرم در روز مبارزه ميکنند و براي مجاني شدن هرويين و حشيش و دنيايي پر از مواد خمار کننده مبارزه ميکنند و بعد ادامه ميداد ما فکر ميکنيم روزي چند گرم مواد خمار کننده حق همه انسانهاست و ما اعلام ميکنيم که سرزمين خشخاش پرور افغانستان کعبه معتادان جهان است وووو

وقتي اين جملات را با آن لهجه زيباي بهمن (البته همراه با حالت فوق العاده جالب چشمهايش) شنيدم حسابي خنديدم و گفتم برنامه ات حرف ندارد و حتما بچه هاي گردان از خنده روده بر خواهند شد . بهمن چند روزي روي لهجه معتاديش کار کرد و مرتبا به آرم برنامه اش کم و زياد ميکرد . بالاخره شب موعود فرا رسيد .

بعد از چند ترانه ايي معمولا برنامه کمدي داشتيم . نوبت برنامه کمدي که رسيد اعلام کرديم که امشب برنامه جديدي داريم و بعد از بهمن خواستيم که برنامه اش را اجرا کند.

بهمن استاد خنداندن انسانهاست . برنامه را چنان اجرا کرد که اکثرا ميخنديدند. البته پيام هم در بعضي قسمتها کمي بهمن را کمک کرد . همچنانکه برنامه در حال اجرا بود قيافه چند نفر در ميان بچه هاي گردان خوب نميگفت . حسام و سيد حسين خيلي جدي و کمي هم ناراحت نظاره گر اين ماجرا بودند . خلاصه آن شب با شادي و خنده  به خير گذشت تا روز بعد . عصر روز بعد در حال صرف چاي عصرانه بوديم که دکتر خالد من و پيام و بهمن را صدا کرد و گفت جلسه داريم . 

چهار نفري به يک چادر رفتيم و دکتر خالد گفت حسام و سيد حسين هم خواهند آمد . حسام و سيد حسين با آن جديت شب گذشته و اخم کرده وارد چادر شدند . دکتر خالد جلسه را شروع کرد و گفت : گالته و گپ خوبه و از اين حرفها و بعد گفت ولي ديشب از خط قرمز عبور کرديد و با اجراي آن برنامه و کپي برداري از آرم صداي حزب کمونيست ايران در واقع راديو حزب کمونيست ايران را مسخره و تحقير کرديد و اين يک نوع بي احترامي و توهين به راديو حزب است . با خاتمه اين جملات تازه فهميديم که راديو شان بهمن کار دستمان داده است .

هر چي توضيح داديم بابا اين شوخي بود فقط براي اينکه بچه ها بخندند ووو  ولي تو کفش اين سه نفر و به خصوص حسام که مسئول سياسي گردان بود نرفت . قيافه هاي حسام و سيد حسين اينقدر جدي و خشک بود که اگر آنها را حتي در آب اقيانوس هندم مي انداختي خيس نميشدند . تازه گير افتاده بوديم و راه فراري نبود . هر چه تلاش کرديم با توضيح  يه جوري خودمان را خلاص کنيم فايده نداشت چون اينها قبل از جلسه تصميم خود را گرفته بودند . وقتي ديديم قانع کردن اين قيافه هاي خشک و جدي امکانپذير نيست مجبورا و براي خلاصي از دستشان از خودمان انتقاد کرديم . وقتي جرم را پذيرفتيم حکممان صادر شد و هرکداممان يک تذکر گرفتيم . تازه شانس آورديم ما را چک ( پس گرفتن اسلحه ) نکردند. بعد با قيافه ايي ناراحت و پکر چادر را ترک کرديم . وقتي از چادر دور شديم پيام به بهمن گفت برو بابا با خود و  اين صداي شانت نزديک بود اخراجمان کنند . بهمن از من و پيام معذرت خواهي کرد که باعث اين شده است که ما هم تذکر بگيريم . ما هم کمي بهمن را دلداري داديم و صداي شان را براي محافل خصوصي خودمان نگه داشتيم .

با اين خاطره از بهمن مجلس را تا وقت نهار ادامه داديم . نهار امروز هم نان و ماست بود . بعد از نهار همچنان در محافل بزرگ و کوچک نشسته بوديم که ديده بانها خبر دادند که يک ستون نظامي رژيم در حال حرکت بسوي روستايي در اين نزديکي به اسم صدرآباد است .
( توضيح : من در اين دفترچه نوشته ام صدر آباد ولي روي نقشه گوگل نوشته شده است سردارآباد ٬ خيلي مطمئن نيستم کدام اسم درست است)

با شنيدن اين خبر گفتند که خودتان را حاضر کنيد . سريعا همه چک ( اسلحه ) و حمايلشان را برداشتند و آماده دستور مسئولين گردان شديم . ستون نظامي هنوز به مقصد نرسيده بود و در اين فاصله چند تصميم عوض شد .

بعد چند مکان تعيين شد که با شروع درگيري سريع بايد گرفته شود و براي گرفتن هر مکان هم دسته ايي تعيين شد((روى عکس کليک کنيد)) .


براى ديدن سايز بزرگتر بر روي عکس کليک کنيد

 

بعد از اين سازماندهي گفتند فعلا منتظر ميشويم ببينيم آنها چکار ميکنند . آنچه که مسلم بود اين بود که نبايد خودمان را درگير يک جنگ دفاعي بکنيم .نيروهاي رژيم با آمادگى و حدود ٢٠ ماشين و مجهز به خمپاره و ميني کاتيوشا آمده بودند و هر گونه درگيري دفاعي به ضرر ما تمام ميشد. محل استراحت ما هم چندان مناسب نبود و براي جلوگيري از تلفات در جريان خمپاره باران احتمالي دسته ها در اين محل از هم فاصله گرفتيم و در حالت آماده باش منتظر دستور فرماندهي شديم .

تا غروب اين ستون نظامي در روستاي نامبرده باقي ماند و رو به علم آباد حرکت نکرد و حتي دست به خمپاره باران منطقه هم نزد.  در مورد اين ستون نظامي هر کسي يک تحليلي ميداد . يکي ميگفت ميترسند ٬ يکي ميگفت شايد دنبال ما نباشند و دنبال  حزبيها باشند ٬ يکي ميگفت شايد شايعه شنيده اند و آمده اند سرو گوشي آب بدهند.

آنچه مسلم بود نيروهاي رژيم ميدانستند که ما در اين منطقه هستيم . چون چند روز پيش در ترجان علني شده بوديم و بعد روز گذشته در حاشي آباد علني شده بوديم . فرماندهان رژيم يقينا حدس زده بودند که مسير حرکت ما به اين طرف است ولي مکان دقيق را نميدانستند .

طرفهاي غروب ستون نظامي بدون هيچ اقدامي منطقه را ترک کرد . وقتي ديده بانها خبر رفتن ستون را دادند دوباره اوضاع به حالت عادي بازگشت و دسته ها به محل استراحت برگشتيم  و آماده رفتن به روستاي علم آباد شديم .

هوا هنوز حسابي تاريک نشده بود که با صفي طويل وارد روستاي علم آباد شديم . فکر کنم مردم روستا نيز از حضور نيروهاي رژيم در صدرآباد باخبر بودند و وقتي اين همه پيشمرگ را ديدند برايشان کمي تعجب آور بود  . جوانها و بچه ها دور و ورمان ريخته بودند و معلوم بود که از ديدن ما خوشحالند .

بعد از کمي ماندن در کوچه هاي روستا هر چند نفر مهمان خانه ايي شديم تا شامي بخوريم . دو ساعتي در علم آباد بوديم . طبق معمول از خانه ها بيرون آمديم و بعد از سر شماري و اطمينان از اينکه همه هستند از روستا خارج شديم . دوباره به محل استراحت پشت روستا رفتيم و آنجا بارها را جمع و جور کرديم و مسير را به طرف روستاي ديگري به اسم هاچي دەري ادامه داديم .

راه بين علم آباد و هاچي دەري راه بدي نبود . به غير از يک سر بالايي نه چندان تند بقيه راه اتوبان بود و چون وقت زياد هم داشتيم به اندازه کافي در طول راه اجازه استراحت به ما داده شد .

وقتي به نزديکي روستاي هاچي دەري رسيديم کسانيکه منطقه را خوب بلد بودند يک دول ( دره ) کوچک در دامنه کوههاي پشت روستا را پيشنهاد کردند .


مکان مخفي شدن پشت هاچي دەري را خوب به ياد ندارم ولي فکر کنم جايي باشد که با عدد ١ مشخص کرده ام

 

به طرف محل تعيين شده حرکت کرديم . دول بسيار کوچکي بود که بيش از چند درخت نداشت . يک کەويل ( خانه باغ ) بسيار کوچک هم در کنار چشمه آب وجود داشت . دور و ور خانه باغ بار و بنديلمان را انداختيم و خودمان را آماده خواب کرديم . خوشبختانه نه نگهبان بودم نه ديده بان و به همين خاطر گوشه ايي گرفتم خوابيدم .

روز شنبه ١٠ /۵ / ١٣٦٦ در مکاني در پشت روستاي هاچي دەري هستيم . امشب نيز به خاطر سرما خواب درست و حسابي نکردم . صبح زود من و چند نفر ديگر از سرمازده ها آتش کوچکي برپا کرديم و مشغول چاي درست کردن شديم . مجلسمان را با چاي و سيگار و از هر دري سخني گرم کرده بوديم که اولين تذکر روز را گرفتيم که زيادي شلوغ کرديم . با اين تذکر صدايمان را پايين آورديم و مجلسمان را ادامه داديم تا بقيه نيز کم کم بيدار شدند .

امروز قبل از ظهر هر چند شب خوب نخوابيده بودم ولي انگاري خوابم پريده بود و نخوابيدم . تا نزديکيهاي ظهر فقط حرف زديم . آنقدر موضوع عوض کرديم که خودمان از دست خودمان خسته شده بوديم . طرفهاي ساعت ١١ ناصر کشکولي صدايم زد و گفت وقت داري کمي حرف بزنيم . تو دل خودم گفتم بخشکي شانس تازه گير افتادم.

نزديک به يک ساعت جلو اين گرما ناصر ضعف و کم و کاستيهاي من را که در اين مدت ديده بود برشمرد که مانع از عضويت ميشود . منهم عين خيالم نبود چون مدتها بود تصميم گرفته بودم تقاضاي عضويت نکنم . ليست کم و کاستيهايم دراز بود و حتي اگر روزي خودم به ميل خودم تقاضا کنم ليست ناصر مانع اصلى خواهد بود . به همين دليل مثل بچه آدم نشستم و با بله بله و حتما حتما يک ساعت جلسه اجباري را به سر رساندم .

بعد از من ناصر به جمال سقز گفت نهارت را خوردي کمي حرف بزنيم و اينبار نوبت جمال بود . در حين نهار خوردن به جمال گفتم برو تازه بدبخت شدي زير اين آفتاب رادياتورت را به جوش مي آورد.

 بعد از نهار تصميم گرفتم با زور هم که شده کمي بخوابم چون ميترسيدم اگر امشب حرکت کنيم در طول راه خوابم ببرد . به همين خاطر رفتم خوابيدم . وقتي بيدار شدم دور و ور چاي عصرانه بود .

در حين چاي عصرانه مسئولين گردان سرپايي در مورد حرکت امشب کمي توضيح دادند . خلاصه توضيحات اين بود که يک دسته همينجا پيش بارها خواهد ماند و بقيه واحد به روستاي هاچي دەري خواهند رفت و بعد دوباره اينجا بازخواهند گشت . همچنين خبر اينکه يکي از واحدهاي حزب دمکرات در اين نزديکيها ميباشد را نيز اعلام کردند و دليل اينکه يکدسته پيش بارها ايبجا ميماند اينست که نبادا تصادفي در هاچي دەري به اين واحد حزب دمکرات بر بخوريم .

قرعه امشب به اسم دسته ما درآمد و بايد امشب تا برگشتن گردان پهلوي بارها بمانيم . اتفاق عجيبي تا برگشتن بچه ها نيفتاد . وقتي بچه ها برگشتند خبر حضور نيروهاي رژيم در روستاهاي اطراف را با خود آورده بودند و به همين خاطر گفتند اين مکان براي فردا مناسب نيست و بايد به مکان ديگري برويم .بارها را جمع و جور کرديم و به طرف مکاني به اسم سردشت در همين نزديکيها حرکت کرديم . بعد از مدتي حرکت بالاخره به دشتي رسيديم که سردشت نام داشت و جاي بدي نبود و در دامنه کوه بلندي قرار داشت . اينجا از جاي قبلي خيلي بهتر بود .

به علت شايعه حضور هم نيروهاي حزب دمکرات و هم رژيم قرار شد امشب يک دسته مانند کمين ديده بان روي کوه بلند پشت محل استراحتمان بروند . اين واحد تا فردا غروب به علت اينکه رفت و آمد زيادي انجام نگيرد و باعث کشف محل استراحتمان نشوند ٬ بايد آن بالا باقي بمانند .دسته ما امشب مسئول بار بوديم و اين کمين ديده باني شامل حال دسته ديگري شد . بعد از مدتي دسته کمين ديده بان به طرف بالاي کوه حرکت کردند و ما هم هر کس جايي گرفتيم خوابيديم .

روز يکشنبه ١١/ ۵ / ١٣٦٦ در مکاني به اسم سردشت هستيم . امشب هم طبق معمول هوا سرد بود و به همين خاطر صبح زود بلند شدم . ساعت ٩ صبح با بقيه بچه ها صبحانه ايي ميل کرديم . هوا کمي گرم شده بود و کم کم کنترل چشمهايم را از دست ميدادم . به همين خاطر رفتم خوابيدم .

 
«سردشت» مکاني است که دقيقا نتوانستم روي نقشه مشخص کنم . اين مکان در فاصله دو روستاي هاچي دەري و قزلجه پايين و در دامنه رشته کوههاي پشت اين دو روستا قرار دارد 

وقت نهار بود که بيدارم کردند . هنوز در خواب و بيداري بودم که يعقوب پيشم آمد و گفت که ديده بانها با خودشان آب کافي نبرده اند و حسابي تشنه هستند و ادامه داد و گفت نهارت را که خوردي يک دبه آب برايشان ببر. بعد از اين سريع نهارم را خوردم و چک و حمايلم را برداشتم و با يک دبه آب راهي بالاي کوه شدم .

بالاي کوه بچه ها براي فرار از دست آفتاب هر کدام به سايه يک سنگي پناه برده بودند . وقتي رسيدم از قيافه هايشان ميشد تشنگي و خستگي را به وضوح ديد . وقتي کمي نشستم برايم تعريف کردند که رشته کوههاي پايينتر بوسيله نيروهاي رژيم گرفته شده است . من هم با دوربين رشته کوههاي پايين را نگاه کردم . پاسدارها روي کوههاي پايين بودند . به قول بچه هاي ديده بان پاسدارها هنوز در حال حرکت بسوي کوههايي هستند که ما ديروز آنجا بوديم . بعد از کمي صحبت و استراحت دوباره از کوه سرازير شدم و به طرف محل استراحت گردان رفتم .وقتي پيش بچه ها رسيدم از شدت گرما تمام بدنم خيس عرق بود .به همين علت رفتم سرم را شستم و کمي پاهايم را با آب سرد خنک کردم . اين نيمچه حمام چه لذتي داشت .

در اين فاصله که من براي ديده بانها آب برده بودم زني پيش بچه ها آمده بود . با يک پرس و جوي سريع متوجه شدم مادر دختري است که براي پيشمرگايتي آمده است . خيلي عجيب بود تاکنون انسان اينجوري نديده بودم . اجازه نميداد کسي حرف بزند و مرتب حرف ميزد. اينقدر گفت که من خسته شدم و بلند شدم از محل دور شدم .

رفتم پيش کمال و پيام نشستم . کمي از اينکه نيروهاي رژيم در ارتفاعات اطراف هستند برايشان گفتم. ساعت نزديکيهاي ٣ بعد اظهر بود که صداي اولين انفجارها از دور به گوش رسيد . صداي انفجارها دور بود . ديده بانها خبر دادند که دور و ور جايي که ديروز بوديم در حال خمپاره باران است . بعد از مدتي صداي خفيف گلوله هم به صداي انفجارها اضافه شد .

هنوز مطمئن نبوديم ولي حدس ميزديم که نيروهاي رژيم با نيروهاي حزب دمکرات درگير شده باشند . ما هم به حالت آماده باش در آمديم . در همين حال و احوال بوديم که متوجه شخصي با لباسهاي مشکي شديم که داشت از جهت قزلجه با سرعت به طرف ما ميدويد. وقتي رسيد ديديم يک پسر نسبتا جواني است که با صداي بلند هي ميگفت حجم ها آمدند ٬ حجم ها آمدند.

من از اول متوجه نشدم منظورش چيست تا اينکه بچه هاي مهاباد گفتند اينجا به فارس و پاسدار ميگويند حجم.

از پسره کمي پرس و جو شد که حجم ها کجا هستندو چند نفرند و غيره . بعد از اين پرس و جو دو واحد را سازماندهي کردند که بلنديهاي اطراف را بگيرند . دسته ما مامور گرفتن يکي از اين بلنديها بود . دوباره راهي بالاي کوه شديم . وقتي به محل رسيديم هر کسي جايي در پناه سنگي سنگر گرفت و بعد با دوربين منطقه را حسابي کنترل کرديم . از حجم ها خبري نبود . به احتمال زياد پاسدارها فقط وارد روستاي قزلجه شده بودند.  يعقوب با بيسيم به مسئولين واحد خبر داد که دنيا امن و امان است ولي با اين وصف به دستور فرماندهي کمي ديگر روي کوه مانديم .

اين بالا به اين کلمه حجم ها کمي خنديديم . به خاطر اين کلمه هم کلي خسته شديم و هيچ خبري هم نبود. طرفهاي غروب از کوه سرازير شديم . وقتي رسيديم بارها آماده بود و بسوي روستاي قزلجه پايين حرکت کرديم .

در بين راه من و دکتر خالد نزديک به هم حرکت ميکرديم . دکتر خالد در باره جلسه ديروز ناصر با من کمي حرف زد و نظرم را خواست که در مورد حرفهاي ناصر چه فکر ميکنم . براي اينکه زود دريچه اين بحث بسته شود به دکتر خالد گفتم عضويت يک مسئوليت بزرگ است که من آمادگي پذيرش اين مسئوليت را فعلا در خودم نميبينم و کمي وقت ميخوام که کم و کاستيهايي که ناصر رديف کرده است را برطرف کنم و کمي خودم را درست کنم . دکتر خالد گفت حرفت منطقي است و بدين شکل اين شبه جلسه را زير سبيلي رد کردم .

براي شام به درون روستاي قزلجه پايين رفتيم . پايگاه نيروهاي رژيم خيلي نزديک به روستا نبود و بالاي يک تپه در خارج روستا قرار داشت . در اين روستا با استقبال خوب مردم روبرو شديم و در خانه ها تقسيم شديم .

در خانه ايي که بوديم صاحب خانه گفت که امروز روستا پر بود از جاش و پاسدار و غروب از روستا رفته اند . جاش و پاسدارها هم براي جمع آوري اطلاعات اينجا آمده بودند و از مردم پرسيده بودند که کي پيشمرگ به روستا آمده است . از برخورد افراد رژيم در پايگاه پرسيديم و صاحب خانه گفت که افراد پايگاه کاري به کار ما ندارند و شبها هم به درون روستا نمي آيند. بعد از شام و استراحت از خانه ها بيرون آمديم تا حرکت را به سوي محل ديگري ادامه بدهيم .

وقتي همه جمع شدند از روستا خارج شديم . راه آبادي از نزديکي پايگاه ميگذشت . نور چراغهاي پايگاه جاده را حسابي روشن ميکرد و به همين علت ميبايست با فاصله زياد از هم و يکي يکي از قسمتي که به پايگاه نزديک و روشن بود عبور کنيم .

امشب افتخار حمل «هەژگ» ( گياهي که دنبال خود ميکشيديم که اثر کفشهايمان را از بين ببريم ) به من عطا شده  بود . آخرين نفر بعد از بارها من بودم . وقتي به قسمت حساس راه رسيدم و همچنان که پشتم به پايگاه بود متوجه سايه واضح خودم  روي زمين شدم. معلوم بود که فاصله چراغها با جاده خيلي نيست .با کنجکاوي سرم را برگرداندم و ديدم فاصله زياى نيست و واقعا نيروهاي مستقر در پايگاه يا کور بودند يا عمدا به طرف ما تيراندازي نکردند . به هر حال بدون دردسر عبور کرديم و من هم تا رسيدن به مقصد با اين هەژگ پشت سرم گرد و خاک به پا کردم .

 
محل تقريبى عبور از کنار پايگاه روستاي قزلجه

بعد از چند استراحت بالاخره به مکاني در نزديکيهاي سنگەسار رسيديم و در اين محل بار و بنديل براي استراحت روز بعد را انداختيم .

توضيح : اين عکسها را از روي نقشه گوگل کپي کرده ام و از دقيق بودن مکانها مطمئن نيستم . اگر دوستان و رفقا در جايي در اين عکسها اشکالي ديدند خوشحال خواهم شد که به من اطلاع دهند تا عکسها را دستکاري کنم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.