حرکت بسوي مناطق عمقي ( قسمت پنجم )

روز دوشنبه ١٢ / ۵ / ١٣٦٦ در مکاني در نزديکي سنگەسار هستيم . امروز هم مانند ديگر روزها هواي سرد استراحت را بر همه حرام کرده بود و کمتر کسي توانسته بود بدون لرزه شب را به روز برساند . سرماي شبها و گرماي روزها حسابي آزار دهنده و خسته کننده شده است  .شب به خاطر نامناسب بودن محل استراحت و حضور نيروهاي رژيم در روستاهاي منطقه يک تيم براي کمين فرستاده شده بود و قرار بود با روشن شدن هوا ديده بانها آنها را عوض کنند .

دم صبح وقتي هوا روشن شد و بعد از اينکه کمينها با بيسيم خبر دادند که اوضاع اطرافمان عادي است اجازه يافتيم که آتش روشن کنيم .

آتش کوچکي براي درست کردن چاي برپا کرديم . تعدادمان خيلي زياد نبود و دور آتش منتظر چاي شديم . در اين فاصله اولين تيم ديدباني به طرف محل کمينها حرکت کرد و ما بقيه با سيگار کشيدن و حرف زدن خودمان را سرگرم کرديم .

هر چند اين منطقه را بلد نبودم ولي با نگاه کردن به اطراف ميشد حدس زد که محل نامناسبي براي استراحت انتخاب شده است . نيروهاي رژيم جهت حرکت ما را تشخيص داده اند و روستاهاي منطقه را چند روزي است اشغال کرده اند و اگر جستجو را فعالانه تر ادامه دهند احتمالا جايي سرمان به هم بخورد . حزبيها هم در اين منطقه و شايد با فاصله يک روز از ما دور هستند.

با توجه به حضور هر دو نيرو در منطقه اقدامات امنيتي براي حفاطت از واحد از طرف مسئولين به اجرا درآمده است . به همين خاطر است که کمين را به ديده باني و نگهباني اضافه کرده اند.

 
نقشه منطقه

 

ساعت دور و ورهاي ٩ بود که اکثر رفقا بيدار بودند و وقت خوردن صبحانه فرا رسيده بود . در حين صبحانه خوردن از طريق رفقا متوجه شدم که شب گذشته يک تيم با مسئوليت کا هەلو (هەورامي) از ما جدا شده و به ماموريت رفته اند . از اينکه کجا رفته اند و براي چه رفته اند خبر نداشتيم فقط مانده بود که براي خودمان تحليل کنيم که براي چه رفته اند . با توجه به اينکه به مناطق عمقي رسيده ايم ميشد به اين فکر کرد که براي شناسيايي رفته باشند . بالاخره اين جوله ميبايست با يک عمليات نظامي تکميل شود . در محفلي که بوديم در اين مورد کمي حرف زديم و هر کسي طرحي به فکرش ميرسيد .

 

بعد از اين بحثها نوبت اين رسيده بود کمي بخوابم . هوا گرم بود و رفتم گرفتم خوابيدم . ساعت نزديک به ٣ بعداظهر بود که با صداي پيام بيدار شدم که ميگفت بلند شو بلند شو محاصره شديم . با توجه به اوضاع اين چند روز باور کردم و بلند شدم . وقتي از جايم برخواستم ديدم کمال و پيام و چند نفر ديگر از بچه ها ميخندند . تازه متوجه شدم که اذيت ميکنند ولي تازه فايده نداشت و بيدار شده بودم . عصبانيت هم سودي نداشت چون من هم بارها سر آنها اينجوري کلاه گذاشته بودم .

 

بعد از سرو صورت شستني پيش پيام و کمال رفتم و مجلس صحبت کردن را ادامه داديم . تا وقت چاي عصرانه به همين منوال گذشت . از اينکه تا کنون اوضاع آرام بوده است  و امروز را در اين مکان نامناسب به عصر رسانده ايم  اکثرا خوشحال بودند . از اين به بعد هر اتفاقي بيفتد با توجه به چند ساعت تا هوا تاريکي خيلي مهم نبود .

 

طرفهاي غروب گفتند خودتان را حاضر کنيد حرکت ميکنيم . وقتي همه آماده شديم گفتند که امشب براي شام به روستايي به اسم  قەمتەره ميرويم. بعد از تذکرات لازم و بعد از ضد کمينها به طرف روستاي نامبرده رفتيم .

 

شب براي شام در اين روستا بوديم . استقبال مردم از ما بي نظير بود . در خانه ايي که بوديم يک تريت درست و حسابي با پياز بار زديم که مزه اش را نميتوان با کلمه توضيح داد . خلاصه بعد از اين شام شاهانه بقيه وقت را صرف صحبت با صاحب خانه کرديم .ساعت نزديک به ١١ شب بود که دنبالمان آمدند و گفتند که حرکت ميکنيم .

 

وقتي همه جمع شدند راه را به طرف محلي در همين نزديکي ادامه داديم . من که منطقه را بلد نبودم ولي وقتي به محل رسيديم مسئولين گفتند که اينجا ابدا به درد استراحت فردا نميخورد و تصميم گرفتنتد به مکان ديگري برويم . بعد از اين ما را به دره ايي در دامن يک کوه و در پشت روستايي ديگر به اسم کاني کوتر بردند .

 
محل تقريبى استراحت در نزديکي روستاي کاني کوتر

 

وقتي به اين مکان رسيديم اينجا هم در ظاهر بدرد نميخورد . بيشتر دشت مانند بود تا کوه . ولي با اين وصف گفتند اينجا ميمانيم .

خاک اين دره سفيد بود و بيشتر به زمينهاي آهکي شبيه بود و از درخت هم خبري نبود . اينجا بار و بنديل انداخته شد و خود را براي استراحت و خواب آماده کرديم . کا هە لو و بقيه بچه هايي که به ماموريت رفته بودند اينجا به ما ملحق شدند .  قبل از خوابيدن دسته ايي مثل کمين ديده بان فرستاده شد . قرار شد به خاطر  پرهيز از آمد و رفت زيادي تا غروب روز بعد عوض نشوند . نگهباني فردا در اين دره نيز به دسته ما رسيد . بعد از يک سيگار منهم مانند بقيه به اميد کمي خواب زير جامانه ام رفتم .

 

روز سه شنبه  ١٣ / ۵ / ١٣٦٦ در دره ايي در پشت روستاي کاني کوتر هستيم . تا ساعت ٧ صبح که براي نگهباني رفتم چندين بار از سرما بيدار شدم و دوباره خودم را به خواب زدم . فکر کنم امشب هم کسي نتوانست خواب درست و حسابي داشته باشد .

 

در حين نگهباني کمي اطراف را نگاه کردم . عجب جاي بدي بود . به غير ارتفاعات پشت سرمان تا چشم کار ميکرد دشت و تپه بود . هنوز هم نميدانستم دقيقا کجا هستيم . در مدت يکساعت نگهباني هر ١۵ دقيقه يکبار با ديده بانها تماس داشتم و دنيا امن و امان گزارش شد .

 

بعد از نگهباني به جمع رفقاي بيدار پيوستم . تا وقتيکه همه بيدار شدند و آماده خوردن صبحانه شدند مشغول صحبت کردن بوديم . در صحبتهاي رد و بدل شده متوجه شدم که در منطقه ايي در داخل مثلت بوکان ٬ مهاباد ٬ مياندواب هستيم و به غير از اين رشته کوهها که پشت سرمان است اطرافمان داراى ارتفاعات بلندي نيست .به زبان ديگر يعني اگر اينجا درگير شويم يک ريپ حسابي خواهيم خورد.

 

بعد از صبحانه در جمعهاي چند نفره مجلس را ادامه داديم . کم کم هوا گرم شد بطوريکه  طرفهاي ظهر تحمل گرما و نشستن  زير آفتاب امکانپذير نبود . سر و صداي همه بلند شده بود . بچه هايي که منطقه را بلد بودند گفتند که در ادامه دره  رو به  پايين دشت ديگري هست که درخت دارد و از جايي هم ديده نميشود . کا عيسي قول داد بعد از نهار اگر منطقه همچنان بي سر و صدا باشد به آن محل برويم .

 

بعد از نهار يک تيم را براي کنترل محلي که درخت داشت فرستادند . وقتيکه محل بوسيله بچه ها کنترل شد ما هم دو نفر دو نفر و با فاصله راهي محل شديم و بدين شکل نجات پيدا کرديم . اينجا در سايه درختي گرفتم خوابيدم .

عصر براي چاي عصرانه بيدارم کردند . اکثر بچه ها براي چاي جمع شده بودند . کمي پايينتر اکثر مسئولين واحد به حالت دايره وار نشسته بودند و جلسه داشتند .راحت ميشد حدس زد که با توجه به بازگشت کا هەلو و جلسه همه مسئولين امشب قرار است کاري انجام شود.

 

با خاتمه جلسه مسئولين دکتر خالد با ليستي به طرف ما آمد . يکي يکي به بچه هايي که اسمشان در ليست بود خبر داد که پيش کا عيسي بروند. اسم من هم در ليست بود  . ١٢ نفر بوديم که به جمع کا عيسي و کا هەلو و کريم و سيد مصطفي پيوستيم .

 

کا عيسي جلسه را شروع کرد و گفت :

کا هەلو و تيمش براي شناسايي مکاني براي عمليات از ما جدا شده بودند .اکنون پايگاه روستايي در اين نزديکي به اسم قورغان را شناسايي کرده اند و ما تصميم داريم امشب وقتيکه ماه بالا مي آيد پايگاه را بگيريم .

ما ١٢ نفر گروه پيشروي بوديم و کريم مسئول گروه پيشروي و سيد مصطفي معاون کريم و هر کدام مسئوليت يک تيم را بر عهده داشتند .

بعد از کا عيسي نوبت  کا هەلو فرا رسيد . کا هەلو کروکي پايگاه را که کشيده بود جلو آورد و همه دورش جمع شديم که بدقت به توضيحاتش گوش کنيم .

 

 
(توضيح : کروکي تقريبى کا هەلو را روي نقشه گوگل ميتوانيد در عکس بالا ببينيد)

 

طبق توضيحات کا هەلو راه اصلي پايگاه رو به آبادي است و در پشت پايگاه و در نزديکي سيم خاردار پايگاه يک جويبار خشکي وجود دارد(رنگ سياه در نقشه) که عمق آن حدود دو متري ميشود و اين جويبار تا نزديکي خانه ايي در کنار پايگاه ادامه ميابد. فاصله خانه تا جويبار حدود ١٠ تا ١۵ متري ميشود . همچنين راه باريکي ( رنگ آبي در نقشه) از داخل پايگاه به اين جويبار خشک ختم ميشود و کا هەلو فکر ميکرد افراد پايگاه از اين راه استفاده ميکنند . خانه ايي (مکان تقريبي اين خانه با عدد ١ مشخص شده است ) که با جويبار خشک نزديک است تنها مکاني است که يا هم ارتفاع خاکريز پايگاه است يا کمي بلند تر و به همين دليل پشت بام اين خانه براي واحد اصلي آتش در نظر گرفته شده است و مکاني در پايين آبادي ( با عدد ٢ در نقشه مشخص شده است ) هم براي واحد دوم آتش در نظر گرفته شده بود .

 

و اما طرح اصلي چنين بود که واحدهاي آتش و پيشروي زمانيکه هوا تاريک ميشود به طرف روستا حرکت ميکنند و در کنار خانه ايي که نزديک پايگاه است از هم جدا ميشوند . اول واحدهاي آتش در مکانهاي ١و ٢ مستقر ميشوند و بعد از آن واحد پيشروي يکي يکي اول فاصله ١٠ تا ١۵ متري مابين خانه و جويبار را به خاطر نزديکي با پايگاه  بصورت سينه خيز ( نقطه چين زرد رنگ در نقشه )طي ميکنند و بعد در مکانى در داخل جويبار که به راه نزديک است ( اين مکان با عدد ٤ مشخص شده است ) جمع ميشوند و منتظر بالا آمدن ماه و شروع عمليات ميشوند .

 

بعد از توضيحات کافي جلسه تمام شد . هر کسي به محل خود برگشت و در وقت باقي مانده اسلحه هايمان را که نبادا شب گير کند از گرد و خاک پاک کرده و بعد روغن کاري کرديم . هر کدام دو نارنجک زيادي از تسليحات گرفتيم و آماده حرکت بسوي قورغان شديم .هيجان عجيبي همه را فرا گرفته بود .

 

غروب که شد واحدهايي که قرار بود عمليات را انجام دهيم از بقيه جدا شديم و به طرف قورغان رفتيم . هوا تاريک بود که به نزديکي روستا رسيديم .واحدهاي آتش قبل از ما به محلهاي از پيش تعيين شده رفتند و وقتيکه آنها مستقر شدند نوبت ما رسيد که به محل تعيين شده برويم . تا بالا آمدن کامل ماه و روشن شدن هوا هنوز کمي مانده بود .

همه در کنار خانه نزديک به جويبار جمع شديم . بعد حرکت بصورت سينه خيز به طرف دهانه جويبار شروع شد . بعد از رفتن چهار نفر از رفقا نوبت من رسيد . آرام آرام و بدون خشه خش مسير را طي کردم . وقتي به دهانه جويبار خشک رسيدم ديدم  بچه هايي که قبل از من رسيده بودند آنجا نشسته اند . يکي از بچه ها يواشکي گفت با مشکل روبرو شديم .

گفتم چيه چه خبره ؟ در جواب گفت افراد پايگاه اين جويبار را با قوطيهاي خالي کنسرو پر کرده اند و راه رفتن اينجا آسان نيست و اگر پايمان به اين قوطيها بخورد احتمال دارد نگهبان پايگاه متوجه شود. ما نميدانستيم چکار کنيم چون مسئولين گروه پيشروي هنوز نرسيده بودند .

بعد از اينکه دو نفر ديگر از رفقا آمدند کريم مسئول گروه پيشروي نيز رسيد . ماجرا را با کريم در ميان گذاشتيم . بالاخره بعد از مدت کوتاهي تصميم گرفتيم که يواش يواش قوطيهايي که در آن طرف از جوي که نزديک به سيم خاردار است را يکي يکي جمع آوري کنيم و در قسمت وسط جوي قرار بديم .ميبايست بدون سر و صدا اينکار انجام ميگرفت . تاريک بود و هر کسي مانند مورچه حرکت ميکرد. مدتي طول کشيد تا مسافتي را از قوطي کنسرو پاکسازي کرديم . بعد در اين گودال منتظر بالا آمدن کامل ماه شديم .

تا بالا آمدن کامل ماه دقايق بسيار طولاني و خسته کننده ايي را گذرانديم .بالاخره ماه خوشگل کل منطقه را روشن کرد. اکنون وقت آن رسيده بود که به راه باريکي که کا هەلو گفته بود نزديک بشويم. کريم طول جويبار که با سيم خاردار موازي بود را گشت ولي هيچ راه ورودي پيدا نکرد . بعد به ما خبر داد که راهي که کا هەلو گفت وجود ندارد .

 

با بيسيم به هەلو خبر داده شد که راهي که گفتي وجود ندارد و او هي ميگفت راه آنجاست خوب نگاه کنيد .اکثرا کنجکاو شديم و هر کسي از گوشه ايي سيم خاردار را نگاه ميکرد . در سيم خاردار هيچ سوراخي که بدرد رفت و آمد بخورد وجود نداشت.

 

ولي کا هەلو راست ميگفت راه  باريکي وجود داشت ولي اين راه تا نصف ميدان مين پايگاه مي آمد و به توالت پايگاه منتهي ميشد .در جريان رد و بدل کردن اين اطلاعات بين مسئولين متوجه شديم که کا هەلو در شناسايش اشتباه کرده است و فکر کرده است راه توالت راه عبور و مرور به بيرون از پايگاه است . آخرين گزارشات به کا عيسي که با بقيه واحد به روستاي کاني کوتر رفته بود داده شد . کا عيسي با بيسيم گفت برگرديد و عمليات را انجام ندهيد . ولي برگشتن و بيرون آمدن از اين گودال با حرف آسان بود .

 

در اين فاصله که ماه همه جا را روشن کرده بود و مسئولين مشغول بگو مگو بودند تمامي افراد پايگاه از اين هواي لطيف تابستاني استفاده کرده و همه روي خاکريز رو به روستا نشسته بودند و براي خوشان حرف ميزدند. فاصله بين جويبار و خانه به خاطر نور ماه مثل روز روشن شده بود و کافي بود يکي از افراد پايگاه يکي از ما را ببيند و چند نارنجک به داخل اين جويبار بيندازند. آنوقت کارمان زار بود . خلاصه با بيسيم و کمک بچه هاي واحد آتش که روي خانه مشرف بر پايگاه سنگر گرفته بودند يکي يکي و بي سر و صدا و با حوصله از اين گودال با سينه خيز خارج شديم . حسابي حالمان گرفته شد . بعد از روستا خارج شديم و  در مکاني براي رفع خستگي سيگاري کشيديم .

 

مسئولين واحد تصميم گرفتند که در سر راه به يک روستا برويم که هم غذايي بخوريم و هم استراحتي داشته باشيم . به طرف روستايي در همين نزديکي به اسم قلاجوخه رفتيم . راه دوري نبود و بعد از تقسيم در خانه ها و ميل کردن نان و ماستي دوباره از خانه ها بيرون آمديم و به طرف همان مکان امروز در پشت روستاي کاني کوتر جايي که درخت نداشت حرکت کرديم .

وقتي که به محل رسيديم کمي مشغول تجزيه و تحليل شديم و بعد هر کسي جايي دراز کشيد و خوابيد .

 

روز چهارشنبه ١٤ / ۵ / ١٣٦٦ در همان مکان بي درخت ديروز در نزديکي کاني کوتر هستيم . امشب هم وضع استراحت چندان تعريفي نداشت . تا وقت صبحانه در جاي خودم دراز کشيدم . وقتي همه براي صبحانه جمع شدند من نيز براي اينکه چاي صبحانه را از دست ندهم به جمع پيوستيم.

 

همزمان با صبحانه مجلس تجزيه و تحليل از طرح ناموفق ديشب در جريان بود . هر کسي جوري تعريف ميکرد و هر کسي يک چيزي ميگفت . بچه هايي که روي بام خانه واحد آتش بودند فکر ميکردند که ميشد از در پايگاه هم وارد شد و بعضيهاي ديگر ميگفتند که ميشد سيم خاردار پشت دستشويي را قطع کرد ووو. ولي تازه اين تحليلها ارزش نداشت چون کار از کار گذشته بود .

 

بچه ها خيلي کا هەلو را اذيت کردند و مرتب ميگفتند واقعا کا هەلو تو اين دستشويي به اين گندگي را نديده بودي. او هم با حالت خاو حرف زدنش فقط ميخنديد و ميگفت بس کنيد . تا ظهر فکر کنم بحث تمام محافل اين مسئله بود .  دور و ور ظهر بود که مثل روز گذشته گرماي بيش از حد دوباره فشار آورده بود .همه پيشنهاد کردند که مثل ديروز به پايين دره و زير درختان برويم . بالاخره کاعيسي راضي شد و زير درختهاي پايين دره رفتيم و در زير درختها پخش شديم .

 

شب گذشته بچه ها به روستاي کاني کوتر رفته بودند و مردم روستا از حضور ما در اين دره مطلع بودند . امشب يک دختري هم براي پيشمرگايتي آمده بود . ساعت ٢ بعد اظهر تعدادي از مردم روستا با ماشين و تراکتور پيش ما آمدند . ما و مردم دايره وار کنار هم نشسته بوديم و بازار صحبت گرم بود .

 

ساعت کمي از ٣ گذشته بود که متوجه شديم شەپول ( دختري اهل کردستان عراق که پيشمرگ کومەله بود ) که ١٠٠ متر پايينتر از ما نگهبان بود با سرعت به طرف ما شروع کرد به دوديدن . همزمان که داشت نزديک ميشد با هيجان خاصي فرياد ميزد : سەيارەيکي عەسکري خەريکه ديت ( يعني يک ماشين نظامي داره مياد ). با توجه به حساسيت مکاني که بوديم همه به طرف اسلحه هايشان رفتند و اين دره حالت عادي خود را از دست داد . يک تيم فورا رو به پايين دره فرستاده شد و بقيه در بين درختها منتظر شديم ببينيم چه خبره .بعد مدتي تيمي که رفته بود خبر دادند که ماشين يک جيپ شخصي است . دوباره اوضاع اين دره به حالت عادي بازگشت و بچه ها با ماشين جيپ و سرنشينان ماشين پيش ما برگشتند .

 

راننده ماشين يکي از خانهاي منطقه بود . قد کوتاه و چاق بود . بعد از استراحت کوتاهي با اسماعيل عجم شروع کرد به فارسي صحبت کردن . فارسيش از فارسي ما بدتر بود و بيشتر به سبک مرشدهاى زورخانه فارسي حرف ميزد و به ميل خودش جاي فعل و فاعل و مفعول و صفت و مفت را با هم عوض ميکرد . امروز اينقدر به اين خان خنديديم که حساب نداشت .جالبترين کلمه ايي که بکار برد اين بود که به جاي اينکه بگويد لبخندي زد ميگفت : زد قهقە هە يي .

 

بالاخره امروز را هم به غروب رسانديم . غروب گفتند که از اينجا ميرويم و بعد از اينکه همه آماده شدند بسوي روستايي به اسم خاتون خاص حرکت کرديم . راه تا اين روستا نسبتا خوب بود و خيلي خسته نشديم .شب به اين روستا رسيديم و براي يک استراحت کوتاه مدت در خانه هاي مردم تقسيم شديم .

 

امشب ما چند نفر به خانه ايي رفتيم که فقيرترين خانواده اين روستا بودند . وقتي سفره را پهن کردند به غير از خرده نان ٬ نان درست و حسابي در آن يافت نميشد . وقتي ديديم که خيلي فقير و ندار هستند يکه دو تکه از اين خرده نانها را خورديم و گفتيم که شام خورديم و اگر امکان داشته باشد يک چاي کافيه . در واقع گرسنه بوديم ولي دلمان نيامد سفره خاليشان را خاليتر کنيم .

 

با تمام شدن مدت استراحت از خانه ها بيرون آمديم که روستا را به طرف مکان ديگري ترک کنيم . در فاصله ايي که منتظر جمع شدن واحد ها بوديم يکي از بچه ها از خانه ايي ديگر چند نان گرفت و همانجا خورديم .

 

از روستا بيرون آمديم و به طرف مکاني در نزديکي روستاي ديگري به اسم خاتون باغ حرکت کرديم . امشب راه اتوبان بود و نور ماه هم حرکت را بسيار آسان کرده بود . نصفه شب بود که به جايي رسيديم که بسيار نامناسب بود . يک چشمه آب و فقط يک رديف درخت چنار به طول شايد ٢٠ متر در اين مکان وجود داشت .

مخفي کردن اين همه انسان پشت اين رديف چنار خيلي آسان نبود. مسئولين کمي در مورد عوض کردن محل و رفتن به جاي ديگري صحبت کردند ولي کسانيکه منطقه را بلد بودند گفتند با وقت باقيمانده تا روشني هوا به هيچ جا نميرسيم و تازه بايد اينجا بمانيم .

 

على الاجبار اينجا مانديم و قرار شد که در امتداد اين رديف چنار در جوي آب که خشک بود  همه دراز بکشند و قاطرها را هم مکاني نزديک چشمه که کمي گود بود ببنديم و يک واحد کمين ديده بان هم به کوه پشت سرمان برود .

هنوز نخوابيده بوديم که بچه ها متوجه شدند که سيروان نيست . پرس و جو شروع شد تا معلوم شود آخرين بار کجا کسي او را ديده است . سيروان در فاصله دو روستاي خاتون خاص و خاتون باغ به جا مانده بود . يک تيم آماده شد که سريع دنبالش برود . با رفتن اين تيم ما هم دراز کشيديم و خوابيديم .

یک پاسخ به “حرکت بسوي مناطق عمقي ( قسمت پنجم )”

  1. فرید می‌گوید:

    سلام کاک خالد خوشه ويست آرزومندم در کنار خانواده ات خوشحال و موفق باشيد خالد عزيز من بنا به موقعيت کاري زياد به روستاهاي کردستان مي روم با ور کن چند بار به روستاي بياندره و يک بار هم به ترجان و قمطره و آن مناطق رفتم باور بفرمائيد براي دقايقي در فکر فرو رفتم و نوشته هايت مانند يک فيلم از جلو چشمانم عبور کرده اند و با خودم گفته ام چه روزگاري انسانهاي پاک و شرافتمندي براي دفاع از منافع طبقه کارگر در اين کوه و دشتها بهترين روزهاي عمرشان را گذرانده ان و حتي بسيار از عزيزانمان در اين نقاط جان خود را فدا نموده اند با تقديم گل سرخي بهيشگاه ان عزيزانمان سخن کوتاه مي کنم و منتظر نوشته هاي ديگرتان خواهم بود . موفق و پيروز باشيد . فريد- سنه 28/11/89

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.