روز پنج شنبه ١۵ / ۵ / ١٣٦٦ در مکاني در نزديکي روستاي خاتون باغ هستيم . اين چند روز بچه هايي که منطقه را بلد هستند مرتب مکانهاي نامناسبي را انتخاب ميکنند . امشب هم علي الاجبار اينجا مانديم .. ساعت ٩ صبح نگهبان قبل از من بيدارم کرد . وقت نگهباني من بود . بلند شدم اسلحه ام را برداشتم و سر پست نگهباني رفتم . پست نگهباني پيش چشمه آب بود و فقط چند متر با بچه ها دور بودم .
نگهبان قبل از من گفت که کا عيسي گفته است که نگهبانها به بچه ها تذکر بدهند که شلوغ نکنند و يکنفر يکنفر روي چشم آب بروند و در حد امکان پشت اين رديف درخت دراز بکشند .
در محل نگهباني با دوربين مرتب اطراف را کنترل ميکردم و با ديده بانها در تماس بودم . در مقابل جايي که بوديم يک جاده وجود داشت و روبروي اين مکان دشت بود .در وسط اين دشت يک کمباين در حال درو کردن بود . تا من نگهبان بودم سه نفر دور و ور کمباين بودند .
به هر کسي از خواب بلند ميشد تذکر ميدادم که آمد و رفت زيادي ممنوع است و بيچاره ها اجبارا سر جايشان يا مينشستند يا دوباره دراز ميکشيدند . در اين فاصله که نگهبان بودم سربازهايى که تامين جاده بودند هم در محلهايشان مستقر شدند . ساعت ١٠ نگهبان بعدي را صدا کردم و خودم هم سر جاي خودم رفتم و دراز کشيدم .
کا عيسي بيدار شده بود و از قيافه اش معلوم بود که از اين مکان دلخوشي ندارد . خيليها بيدار نبودند و اکثرا در کنار جوي آب دراز کشيده بودند . من هنوز بيدار بودم و در حال سيگار کشيدن بودم که کا عيسي صدام کرد و گفت بيا اينجا . سيد رحمان هم بيدار بود او را هم صدا کرد . هر دو پيش کا عيسي رفتيم .
کا عيسي گفت تامين هاي جاده خيلي نزديک هستند و بايد هوشيار باشيم که متوجه ما نشوند . در ادامه صحبتها گفت از اين اطراف هم اطلاعات زيادي نداريم و بهتره شما دو نفر پيش کمبايني که در حال درو است برويد و سر و گوشي آب بدهيد شايد آنها سيروان را ديده باشند. تا رسيدن به کمباين ميبايست از يک دشت عبور ميکرديم . اين دشت درست زير ديد تامين هاي جاده بود . کا عيسي گفت دو اسپليت ( کاپشن) روي شانه هايتان بيندازيد که اسلحه هايتان معلوم نباشد و بعد مثل مردم روستا کنار هم عادي به طرف کمباين برويد .
بعد از صحبتهاي کا عيسي من و سيد رحمان دو نفري و کنار هم با پوشاندن اسلحه ها خيلي آرام و عادي به طرف کمباين رفتيم . تامين هاي جاده ما را ميديدند و شايد فکر ميکردند که اهل روستا هستيم که با اين کمباين کار ميکنيم ولي کسانيکه در کنار کمباين بودند مشکوک بودند چون هر چه بيشتر نزديک ميشديم با تعجب هر سه نفرشان ما را نگاه ميکردند . از دشتي که زير ديد تامينهاي جاده بود گذشتيم و پيش کمباين رسيديم . با سه نفر سلام و عليکي کرديم و بعد خودمان را معرفي کرديم . بعد از اين در سايه کمباين نشستيم و توضيح داديم که ديشب اجبارا اينجا مانده ايم . يکي از اين سه نفر پيرمردي بود . گفت صبح که آمديم ديديم کسي آنجا تکان ميخورد و تصميم داشتيم بعدا بياييم و کنترل کنيم .
از آنها پرسيديم آيا تامين هاي جاده پيش شما مي آيند يا نه و آنها گفتند نه و تا غروب جاي خودشان مي ايستند . با اين حرفها سفره را انداختند که صبحانه ايي بخوريم . سيد رحمان آنچه را که شنيده بوديم با بيسيم به کا عيسي گفت و بعد سرگرم صبحانه خوردن شديم .
همچنانکه در حال خوردن و صحبت کردن بوديم ديديم که يک ماشين به طرف ما مي آيد . پيرمرده گفت فلاني است و اينجا با ما کار ميکند . وقتي که رسيد ماشين را خاموش کرد و پيش ما آمد . بعد از سلام و عليک او هم پيشمان نشست . مرد بسيار خوش اخلاق و شوخي بود.
صبحانه که تمام شد سيد رحمان گفت يکي از رفقاي ما ديشب جامانده است و سوال کرد آيا کسي را در اين اطراف ديده اند يا نه . آنها هم گفتند که کسي را نديده اند.
مرديکه با ماشين آمده بود سوال کرد از کجا آمديد و سيد رحمان هم گفت از طرف جاتون خاص . او هم گفت اين فاصله بين خاتون باغ و خاتون خاص هميشه آرام است و هر دشتي که رفته باشد حتما مردم کمکش خواهند بود . بعد سيد رحمان گفت چرا همراه خالد با ماشينت دشتهاي اطراف را نميگردي شايد پيداش کرديد . مرد هم قبول کرد و هر دو سوار ماشين شديم و به طرف دشتهاي رو به خاتون خاص حرکت کرديم .
اغلب راهها راه تراکتور بود که از ميان دشتها ميگذشت . بعد از چند مکان به جاده ايي رسيديم و با رسيدن به اينجا گفت بهتره برگرديم . در اين فاصله کسي را نديديم. در راه بازگشت به مزرعه ديگري آمديم و گفت اينجا هم مال ماست. اينجا توقف کرديم و گفت براتون کمي خيار بچينم و دست و دل بازانه خيار جمع کرد .
وقتي خواستيم حرکت کنيم گفت رانندگي بلدي گفتم بلدم . گفت اگر دوست داري رانندگي کن . منم دو سال بود که دست به فرمان نزده بودم و از ته دل دوست داشتم کمي رانندگي کنم . سوار شديم و تا جايي که کمباين کار ميکرد رانندگي کردم.
وقتي برگشتيم خيلي اينجا نمانديم و گفتيم برميگرديم پيش رفقا و استراحت ميکنيم . راننده ماشين گفت بهتره با ماشين شما را ببرم شايد تامين ها مشکوک شوند. حرفشم درست و حسابي بود. سوار ماشين شديم و پيش بچه ها رفتيم . وقتي رسيديم راننده ماشين با ديدن اين همه پيشمرگ عجيب هيجان زده شده بود .
ما پيش بچه ها مانديم و او هم رفت که با بقيه کار درو را ادامه دهد .
براي ديدن عکس در سايز بزرگتر اينجا را کليک کنيد
,,,
بلاخره نصفي از روز گذشت و وقت نهار رسيد . امروز براي نهار به غير از ماست خيار هم داشتيم و نهار نسبتا خوبي بود که ميل شد .
بعد از نهار وقت آن رسيده بود که کمي بخوابم . بعد از دوساعت از خواب بيدار شدم . ديگر نزديک به عصر بود و مقرارت منع عبور و مرور کمي شل شده بود .کمي از ساعت ٤ گذشته بود که يک ماشين وانت که چادر داشت پيش ما آمد . کمي نگذشته بود که يعقوب گفت خودت را حاضر کن با علي رەش ٬ ناصر کشکولي ٬ جمال سقز و عمر به ماموريت ميرويد. ( توضيح : در اين دفترچه اسم فقط اين ٤ رفيق را نوشته ام ولي احساس ميکنم که آن شب ناصر اميدي هم همراهمان بود ) وقتي که آماده شديم کا عيسي پيشمان آمد و گفت با راننده اين ماشين صحبت کرديم و دور و ور ساعت ۵ که تامين هاي جاده رفته اند به طرف مکاني در نزديک شهر مهاباد حرکت ميکنيد .
اين راننده از کجا پيداش شده بود را نمي دانم . احتمالا در زمانيکه من خواب بودم ترتيب آمدنش را داده بودند . قبل از حرکت راننده گفت اين جاده که ميرويم امن است فقط هر روز ساعت ۵ يک تويوتاي لاندکروزر پر از سرنشين از روستاي خاتون باغ حرکت ميکند و از روي جاده ايي که با اشاره دست نشان داد عبور ميکند .
راننده پيشنهاد کرد اگرساعت ۵ حرکت کنيم تا ما به جاده اصلي برسيم ماشين تويوتا هم که از خاتون باغ مي آيد عبور کرده و ما پشت سر آنها با فاصله راه را ادامه ميدهيم .
خلاصه سوار ماشين شديم . علي رەش و ناصر کشکولي جلو نشستند و ما هم در قسمت عقب ماشين نشستيم . از بچه ها خداحافظي کرديم و ماشين حرکت کرد . کم کم که به جاده نزديک شديم فقط نگاه ميکرديم ببينيم اين لاندکروزر را ميبينيم يا نه .
تا جاييکه چشم کار ميکرد ماشيني پيدا نبود . به همين خاطر راننده رفت رو جاده اصلي و حرکت را ادامه داد . هنوز کمي روي جاده اصلي حرکت نکرده بوديم که شاهد آمدن يک ماشين از طرف خاتون باغ شديم . شيشه بين قسمت راننده و ما باز شدني بود و باز بود به راننده گفتيم يک ماشين داره از خاتون باغ مياد. راننده گفت خودشه و کمي سرعت ماشين را زياد کرد و راه را ادامه داد .
ما که پشت بوديم مرتب عقب را کنترل ميکرديم . ماشين ما به يک پيچ نزديک ميشد و راننده گفت بعد از اين پيچ يک پايگاه رو جاده است و نميشود عبور کرد . ما فکر ميکرديم اين پايگاه هم مثل بقيه پايگاهها حداقل ٢٠٠ متر از جاده دور است . علي رەش گفت هيچي نيست ادامه بده فکر نکنم از آن بالا تشخيص بدهند که کي در داخل ماشين است . اين حرفها هنوز تمام نشده بود که ماشين وارد پيچ جاده شد . هيچکداممان منتظر اين منظره نبوديم . پايگاه روي جاده بود و دو سرباز هم اينطرف و آنطرف جاده که مانند يک پست بازرسي بود ايستاده بودند .
ديدن اين منظره و فرياد علي رەش که به راننده ميگفت ( کوره لاى دہ ) از جاده برو بيرون يکي شد. پايين جاده کمي شيب داشت و به چند جويبار و دشت صافي منتهي ميشد .راننده ماشين را از اين شيب پايين برد و به يکي از جويبارها رسيديم که نيزار بود. راننده گفت بپريد تو اين ني ها و من با ماشين خالي فرار ميکنم. ما هم سريعا خودمان را از ماشين پايين انداختيم و راننده با سرعت از ميان دشتها خودش را جيم کرد.
هنوز هوا روشن بود و ما در يک جويبار پايين همان پايگاه در ميان ني ها ميبايست خودمان را تا هوا تاريکي مخفي کنيم . تازه اينجا گير کرديم . نه راه پيش داشتيم نه راه پس فقط بايد اميدوار ميبوديم که زود هوا تاريک شود .
بالاخره هوا تاريک شد و ما هم از اين ني زار بيرون آمديم و راهمان را به طرف مکان ديگري و روستايي به اسم زگ دراو ادامه داديم . در بين راه براي تماس با گردان و به خاطر عوض شدن نقشه امشب جايي مجبورا استراحتي طولاني مدت کرديم .
با بالا آمدن ماه و روشن شدن کل منطقه حرکت را بسوي روستاي زگ دراو ادامه داديم . به نزديکي روستا رسيديم . پايگاه روستا بيرون از روستا و روي يک تپه قرار داشت و راهي که ما ميبايست از آن وارد روستا شويم از پايين اين پايگاه عبور ميکرد . فاصله هوايي راه و پايگاه آنقدر کم بود که محال بود نگهبان ما را نبيند . به همين علت براى استتار خود از راه خارج شديم و از ميان زمين شخم خورده کنار راه و با فاصله وارد روستا شديم . يک چرخي در روستا زديم .هيچ خبري نبود . علي رەش جلو افتاد و ما را به يک خانه که در حاشيه روستا و رو به پايگاه بود برد . علي رەش صاحب اين خانه را بيدار کرد و بعد گفت نگهبان لازم نداريم همه برويم استراحت کنيم . همه وارد شديم .علي صاحب خانه را ميشناخت و بعد آنها را معرفي کرد . اينجا خانه خانواده يکي از پيشمرگان خودمان بود .فورا برايمان نان آوردند . علي گفت زود نانمان را بخوريم بايد زود حرکت کنيم . بعد از نان برايمان هندوانه هم آوردند و حسابي اين معده بدبخت را بار زديم . امشب با جمال سقز فقط مات و مبحوط زيبايي دختر اين خانه شديم . خلاصه وار بگم خوشگل و خوش هيکل بود. شايد يک ساعتي از استراحتمان نگذشته بود که صداي شديد سگهاي روستا ما را مشکوک کرد. اين صدا حکايت از اين داشت که احتمالا کسي يا کساني در حال ورود به روستا هستند. علي گفت کاکه بلند شويد بهتر است برويم. از اين خانواده خداحافظي کرديم و از خانه بيرون آمديم . در پايين روستا يک جويبار بود. به سرعت به طرف اين جويبار که اطرافش را درخت گرفته بود رفتيم . همه جا زير نور ماه روشن بود. هنوز به جويبار نرسيده بوديم در پشت بام چند خانه پايين روستا چند نفر مسلح را ديديم . به احتمال قوي نگهبان پايگاه ما را در حين ورود به روستا ديده و تصميم گرفته از پايگاه پايين آمده و به داخل روستا بيايند.
خلاصه خودمان را در ميان درختها گم کرديم و بعد از مدتي از کوه مقابل روستا بالا رفته و راه را به طرف مکان ديگري به اسم حەوتەوانان ادامه داديم .
درحەوتەوانان ميبايست اطلاعات لازم براي انجام کاري تهيه ميشد . وقتي به حەوتەوانان رسيديم به خانه ايي که علي ميشناخت رفتيم . بعد از خوردن يک چاي علي به من و عمر گفت بيسيم را برداريد و برويد بالاي کوه و با گردان تماس بگيريد و آنها را به اينجا راهنمايي کنيد .
من و عمر از خانه بيرون آمديم و به طرف بالاي کوه به راه افتاديم . وقتي روي کوه رسيديم با منظره عجيبي روبرو شديم . سنگهايي بلند و دراز اينجا وجود داشت که از چند متري مانند انسان بود به همين علت با دقت بيشتري به کنترل محل پرداختيم . بعد از کنترل تماس با گردان برقرار شد و آنها را به اين طرف هدايت کرديم .
کار تماس که تمام شد از کوه پايين آمديم و با بقيه بچه ها به محلي در نزديکي اينجا رفتيم و منتظر رسيدن گردان شديم .تا بچه هاي گردان رسيدن روي يک خرمن نيمچه خوابي کردم . وقتي گردان به ما پيوست همگي به طرف مکان ديگري در همين نزديکي براي استراحت روز بعد حرکت کرديم . وقتي به محل رسيديم زير جامانه ام خزيدم و خوابيدم.