حرکت بسوي مناطق عمقي ( قسمت هفتم ) … حضور در شهر مهاباد

روز جمعه ١٦ / ۵ / ١٣٦٦ در مکاني شيب دار با پوشش نه چندان بد از لحاظ  درخت و نزديک به حەوتەوانان هستيم . با شهر مهاباد فاصله زيادي نداريم . هر چند شب گذشته در طول راه  سه بار استراحت کرده بوديم ولي انگار کمبود خواب داشتم و از زمانيکه اينجا رسيده بوديم تا ساعت ١١ قبل از ظهر يکضرب خوابيدم . بعد از بيداري طبق عادت هر روز قبل از هر چيز اولين سيگار روز را روشن کردم و همزمان کمي محيط دور و بر را نگاه کردم . اکثر بچه ها بيدار بودند و کنار آتش و کتريهاي چاي نشسته بودند . بعد از سيگار و دست و رو شستني به جمع دور آتش پيوستم . بحثهاي متفرقه و از هر دري سخني در جريان بود .
بعد از صرف صبحانه دوباره به جاي خودم برگشتم و از بيکاري با پيام مشغول سيگار کشيدن و خاطره تعريف کردن شديم . وقت نهار که فرا رسيد پيام رفت سهميه هر دويمان را آورد و همينجا در جاي خودمان ميل کرديم و مشغول از هر دري سخني گفتن خودمان شديم . نزديکيهاي ساعت ٢ بود که دکتر خالد پيش ما آمد و گفت که قرار است امشب براي عمليات وارد شهر مهاباد بشويم و نيم ساعت ديگر جلسه داريم و ادامه داد و گفت امشب امکان اين هست که نامه پست کنيم و اگر دوست داريد ميتوانيد در اين فاصله براي خانواده هايتان نامه بنويسيد .


با پيام رفتيم يکي يک ورق کاغذ آورديم و شروع کرديم به نامه نوشتن . اولين خطهاي نامه چون سلام و عليک و احوالپرسي بود کمي آسان بود و بعد از آن گير کرده بودم که از کجا شروع کنم و در کجا به پايان ببرم . به همين خاطر خيلي طولش ندادم و فقط به اين بسنده کردم که دلداريشان بدهم که من ساق و سلامتم و نگران نباشند که برام اتفاقي بيفتد و به قول معروف والسلام نامه تمام.
ساعت ٢و نيم بود که براي جلسه همه جمع شديم . قبل از شروع جلسه دکتر خالد نامه ها را جمع کرد تا شب ترتيب پستشان داده شود .با شروع جلسه همه ساکت شديم و با دقت به طرح امشب براي عمليات در شهر گوش داديم . عمليات امشب بطور خلاصه از اين قرار بود:  يک واحد با آر پي جي و براي زدن يکي از مقرهاي نيروهاي رژيم حرکت ميکند  و بقيه واحد ها روي خياباني که به اين مقر منتهي ميشود براي نيروي کمکي کمين گذاري خواهند کرد . بعد از عمليات اگر امکان و وقت کافي باقي بود به محله مجبور آباد عقب نشيني کرده و در ميان مردم حضور علني پيدا ميکنيم .


نقشه تقريبى حضور در شهر

براى ديدن عکس در سايز بزرگتر اينجا را کليک کنيد

با توضيحات کلي حول نقشه امشب نوبت شنيدن اين شديم که هر يک در چه واحدي سازمان داده شده ايم . من در واحدي که مسئولش سيد مصطفي بود سازمان داده شده بودم و مسئوليت زدن مقر نيروهاي دشمن به عهده واحد ما بود . بعد از جلسه اصلي سيد مصطفي بچه هايي را که در واحد تحت مسئوليتش سازمان داده شده بودند را جمع کرد و جلسه کوچکتري گرفتيم و توضيحات ريزتري را برايمان داد .خلاصه توضيحات اين بود که همه واحدها با هم حرکت ميکنيم و وقتي به درون شهر رسيديم در مکاني از هم جدا ميشويم و به طرف مقر خواهيم رفت . بعد از زدن مقر مسير عقب نشيني بالا رفتن از تپه ايي که پشت اين محله قرار دارد تعيين شد. بالاي تپه يک پايگاه نيروهاي رژيم قرار دارد و عقب نشيني در جهت پايگاه امنترين راه ممکن است چون نيروهاي رژيم فکر نميکنند که اين مسير را انتخاب کرده ايم.قرار بر اين است که همه واحدها در اين جهت عقب نشيني کنند و بعد از رسيدن به هم راه را به طرف محله مجبورآباد ادامه بدهيم. بعد از کمي تذکر و ملاحظات ديگر هر کسي براي جمع و جور کردن وسايل خود در اين دره پخش شد .
براي مبادا به تسليحات مراجعه کرديم و هر کسي کمي فشنگ زيادي با خود برداشتيم و در اين فاصله نيز اسلحه هايمان را کمي تميز و چک کرديم . جنب و جوش اين دره را فرا گرفته بود .بعد از چاي عصرانه تقريبا همه آماده بودند که هر وقت فرماندهي خواست حرکت کنيم . هوا هنوز روشن بود که گفتند واحد هاي شهر آماده حرکت شوند .
بعد از ضد کمينها و با فاصله حرکت کرديم . يکبار جايي کمي منتظر شديم و بالاخره ساعت ٨ شب به اولين خانه هاي شهر رسيديم . هنوز مردم بيرون بودند . به خاطر فاصله صف ما خيلي طولاني بود و با عبور از کوچه هاي شهر توجه هر عابري را به خود جلب کرده بوديم . هر کس ميپرسيد با جواب ما کومەله هستيم روبرو ميشد . از چهره هاي مردم ميشد فهميد چقدر از حضور ما ذوق زده شده بودند . فرصت ايستادن و حرف زدن با مردم را نداشتيم و راه را ميبايست سريع به طرف مقر ادامه ميداديم .
بعد از مدتي به محلي رسيديم که واحدها ميبايست از هم جدا شوند و هر کسي دنبال کار خود برود . ما روي يک راه يا خياباني بوديم که حالت يک راه کمربندي داشت ٬ حرکت خود را ادامه داديم تا به ساختماني رسيديم که مثل ساختمان يک مدرسه بود . بچه هاي مهابادي که با ما بودند گفتند اينجاست .اينجا هر کسي جايي رو به اين مقر سنگر گرفت و منتظر شديم تا بقيه واحد ها در محلهاي تعيين شده مستقر شوند .
بعد از مدتي با هماهنگي با واحدهاي ديگر و با شليک اولين گلوله آرپي جي بطرف مقر سکوت شهر را با تيراندازي بسوي مقر در هم شکستيم . صداي گلوله و فريادهاي بژي کومەله ما در هم آميخته بود و شور و شوق عجيبي را در هر يک ما بوجود آورده بود .
با شروع شدن تيراندازي از روي بام مقر ما محلهاي خودمان را ترک کرديم و طبق نقشه قبلي که داشتيم عقب نشيني کرديم . از تپه و در جهت پايگاه کمي بالا رفتيم و در نصف راه نشستيم و منتظر بقيه واحدهاي ديگر شديم .عجب جاي امني بود . کسي بسوي اينجا تيراندازي نميکرد . پايگاه روي تپه به طرف شهرتيراندازي ميکرد و از پايين و مقر هم کسي متوجه اينجا نبود .
واحد ها يکي پس از ديگري در حال عقب نشيني بودند و تنها واحدي که مسئوليتش با مامند بود در يکي از کوچه هاي منتهي به خيابان باقي مانده بود که با نيروهاي کمکي رژيم درگير شدند . از اين بالا شاهد تبادل آتش واحد خودمان و نيروهاي رژيم بوديم . صحنه رد و بدل آتش مانند اين فيلمهاي جنگي بود . نيروهاي رژيم سر کوچه و رو خيابان بودند و بچه هاي ما به انتهاي کوچه رسيده بودند . از اينجا به بعد ميبايست خيلي سريع پيش ما برسند . کمي گذشت که خسته و کوفته پيش ما رسيدند .
هنوز صداي تيراندازي نيروهاي رژيم از هر طرف گرم بود که ما با فاصله به طرف محله مجبور آباد عقب نشيني کرديم . در نزديکيهاي مجبور آباد با شعار بژي کومەله توجه کساني را که از پنجره خانه هايشان بيرون را نگاه ميکردند به خود جلب کرده بوديم .
همه بچه ها از عمليات موفقيت آميز و از همه چيز بهتر بدون تلفات خيلي خوشحال بودند . بالاخره به محله مجبور آباد رسيديم . اينجا مسئولين واحد گفتند نيم ساعت وقت داريم و ميتوانيم سه نفر سه نفر در خانه ها تقسيم بشويم تا هم شامي بخوريم و هم استراحت کوتاهي کرده باشيم .
بعد از گذاشتن نگهبانها همه واحد ها در خانه هاي مردم تقسيم شدند. ما به خانه زن و مرد خوشرويي رفتيم که هنوز باور نميکردند که ما کومەله هستيم. خلاصه اينجا در اين فرصت کم شام مختصري خورديم و با ميل کردن چاي از خانه بيرون آمديم .
هنوز همه جمع نشده بودند که در کوچه پايينتر بين نگهبانهاي ما و نيروهاي رژيم که در حال ورود به اين محله بودند درگيري شروع شد .دوباره صداي تيراندازي گرم شد .بوسيله بيسيم متوجه شديم که يکي از نگهبانهاي ما زخمي شده است ولي زخمش خيلي عميق نيست . در آخرين خانه هاي شهر منتظر شديم تا همه جمع شوند و بعد از يک سرشماري از کوه پشت محله مجبورآباد بالا رفته و شهر را به سوي دره ايي در نزديکي روستاي کونەدي ترک کرديم .
در طول راه براي پانسمان دست علي که زخمي شده بود و براي هماهنگ کردن با بقيه بچه هاي گردان که با ما نبودند جايي کمي استراحت کرديم و همچنين تا رسيدن به مقصد چند استراحت دودي هم داشتيم . طرفهاي صبح به محل مورد نظر رسيديم. به علت خستگي هر کس ميرسيد جاي خودش مي افتاد .


نقشه محل استراحت در نزديکى روستاى کونەدي
براى ديدن عکس در سايز بزرگتر اينجا را کليک کنيد


دلم را خوش کرده بودم که بخوابم که مسئول تقسيم کار سراغم آمد و گفت کمين ديده باني. به خاطر جلوگيري از تحرکات بيخود و حساس بودن شرايط ميبايست دو تيم مانند کمين ديده بان تا غروب روي کوه مشرف بر اين دره مستقر شوند .
بعد از گرفتن کمي نان از تدارکات بسوي بالاي کوه به راه افتاديم . وقتي که رسيديم يک تيم در مکاني مسلط به راه منتهي به شهر مهاباد مستقر شدند و تيم بعدي که ما بوديم کمي پاينتر  و در مکاني مسلط بر راه ديگري مستقر شديم .در بين سنگها هر کسي جايي مانند سنگر براي خودش درست کرد و بدين ترتيب منتظر گرمي آفتاب شديم.

توضيح: مکانهاي مشخص شده در عکسها ميتواند خيلي دقيق نباشد و تقريبي است

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.