<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title></title>
	<atom:link href="http://20sal.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://20sal.wordpress.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Fri, 19 Aug 2011 19:05:31 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='20sal.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://1.gravatar.com/blavatar/51c2ce38d65d4c5ac1763dd9c620eb90?s=96&#038;d=http%3A%2F%2Fs2.wp.com%2Fi%2Fbuttonw-com.png</url>
		<title></title>
		<link>http://20sal.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://20sal.wordpress.com/osd.xml" title="" />
	<atom:link rel='hub' href='http://20sal.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>حرکت بسوي مناطق عمقي ( قسمت هفتم ) &#8230; حضور در شهر مهاباد</title>
		<link>http://20sal.wordpress.com/2011/08/19/7/</link>
		<comments>http://20sal.wordpress.com/2011/08/19/7/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 19 Aug 2011 10:58:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soran</dc:creator>
				<category><![CDATA[خالد ظاهرى]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://20sal.wordpress.com/?p=308</guid>
		<description><![CDATA[روز جمعه ١٦ / ۵ / ١٣٦٦ در مکاني شيب دار با پوشش نه چندان بد از لحاظ  درخت و نزديک به حەوتەوانان هستيم . با شهر مهاباد فاصله زيادي نداريم . هر چند شب گذشته در طول راه  سه بار استراحت کرده بوديم ولي انگار کمبود خواب داشتم و از زمانيکه اينجا رسيده بوديم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&amp;blog=1482505&amp;post=308&amp;subd=20sal&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">روز جمعه ١٦ / ۵ / ١٣٦٦ در مکاني شيب دار با پوشش نه چندان بد از لحاظ  درخت و نزديک به حەوتەوانان هستيم . با شهر مهاباد فاصله زيادي نداريم . هر چند شب گذشته در طول راه  سه بار استراحت کرده بوديم ولي انگار کمبود خواب داشتم و از زمانيکه اينجا رسيده بوديم تا ساعت ١١ قبل از ظهر يکضرب خوابيدم . بعد از بيداري طبق عادت هر روز قبل از هر چيز اولين سيگار روز را روشن کردم و همزمان کمي محيط دور و بر را نگاه کردم . اکثر بچه ها بيدار بودند و کنار آتش و کتريهاي چاي نشسته بودند . بعد از سيگار و دست و رو شستني به جمع دور آتش پيوستم . بحثهاي متفرقه و از هر دري سخني در جريان بود .<br />
بعد از صرف صبحانه دوباره به جاي خودم برگشتم و از بيکاري با پيام مشغول سيگار کشيدن و خاطره تعريف کردن شديم . وقت نهار که فرا رسيد پيام رفت سهميه هر دويمان را آورد و همينجا در جاي خودمان ميل کرديم و مشغول از هر دري سخني گفتن خودمان شديم . نزديکيهاي ساعت ٢ بود که دکتر خالد پيش ما آمد و گفت که قرار است امشب براي عمليات وارد شهر مهاباد بشويم و نيم ساعت ديگر جلسه داريم و ادامه داد و گفت امشب امکان اين هست که نامه پست کنيم و اگر دوست داريد ميتوانيد در اين فاصله براي خانواده هايتان نامه بنويسيد .</p>
<p style="text-align:justify;"><span id="more-308"></span><br />
با پيام رفتيم يکي يک ورق کاغذ آورديم و شروع کرديم به نامه نوشتن . اولين خطهاي نامه چون سلام و عليک و احوالپرسي بود کمي آسان بود و بعد از آن گير کرده بودم که از کجا شروع کنم و در کجا به پايان ببرم . به همين خاطر خيلي طولش ندادم و فقط به اين بسنده کردم که دلداريشان بدهم که من ساق و سلامتم و نگران نباشند که برام اتفاقي بيفتد و به قول معروف والسلام نامه تمام.<br />
ساعت ٢و نيم بود که براي جلسه همه جمع شديم . قبل از شروع جلسه دکتر خالد نامه ها را جمع کرد تا شب ترتيب پستشان داده شود .با شروع جلسه همه ساکت شديم و با دقت به طرح امشب براي عمليات در شهر گوش داديم . عمليات امشب بطور خلاصه از اين قرار بود:  يک واحد با آر پي جي و براي زدن يکي از مقرهاي نيروهاي رژيم حرکت ميکند  و بقيه واحد ها روي خياباني که به اين مقر منتهي ميشود براي نيروي کمکي کمين گذاري خواهند کرد . بعد از عمليات اگر امکان و وقت کافي باقي بود به محله مجبور آباد عقب نشيني کرده و در ميان مردم حضور علني پيدا ميکنيم .</p>
<p style="text-align:justify;"><a href="http://20sal.files.wordpress.com/2011/08/masir_daxel_mahabad.jpg"><img title="masir_daxel_mahabad" src="http://20sal.files.wordpress.com/2011/08/masir_daxel_mahabad.jpg?w=186&#038;h=131" alt="" width="186" height="131" /></a><br />
نقشه تقريبى حضور در شهر</p>
<p style="text-align:justify;"><a href="http://20sal.files.wordpress.com/2011/08/masir_daxel_mahabad1.jpg"><strong>براى ديدن عکس در سايز بزرگتر اينجا را کليک کنيد</strong><br />
</a><br />
با توضيحات کلي حول نقشه امشب نوبت شنيدن اين شديم که هر يک در چه واحدي سازمان داده شده ايم . من در واحدي که مسئولش سيد مصطفي بود سازمان داده شده بودم و مسئوليت زدن مقر نيروهاي دشمن به عهده واحد ما بود . بعد از جلسه اصلي سيد مصطفي بچه هايي را که در واحد تحت مسئوليتش سازمان داده شده بودند را جمع کرد و جلسه کوچکتري گرفتيم و توضيحات ريزتري را برايمان داد .خلاصه توضيحات اين بود که همه واحدها با هم حرکت ميکنيم و وقتي به درون شهر رسيديم در مکاني از هم جدا ميشويم و به طرف مقر خواهيم رفت . بعد از زدن مقر مسير عقب نشيني بالا رفتن از تپه ايي که پشت اين محله قرار دارد تعيين شد. بالاي تپه يک پايگاه نيروهاي رژيم قرار دارد و عقب نشيني در جهت پايگاه امنترين راه ممکن است چون نيروهاي رژيم فکر نميکنند که اين مسير را انتخاب کرده ايم.قرار بر اين است که همه واحدها در اين جهت عقب نشيني کنند و بعد از رسيدن به هم راه را به طرف محله مجبورآباد ادامه بدهيم. بعد از کمي تذکر و ملاحظات ديگر هر کسي براي جمع و جور کردن وسايل خود در اين دره پخش شد .<br />
براي مبادا به تسليحات مراجعه کرديم و هر کسي کمي فشنگ زيادي با خود برداشتيم و در اين فاصله نيز اسلحه هايمان را کمي تميز و چک کرديم . جنب و جوش اين دره را فرا گرفته بود .بعد از چاي عصرانه تقريبا همه آماده بودند که هر وقت فرماندهي خواست حرکت کنيم . هوا هنوز روشن بود که گفتند واحد هاي شهر آماده حرکت شوند .<br />
بعد از ضد کمينها و با فاصله حرکت کرديم . يکبار جايي کمي منتظر شديم و بالاخره ساعت ٨ شب به اولين خانه هاي شهر رسيديم . هنوز مردم بيرون بودند . به خاطر فاصله صف ما خيلي طولاني بود و با عبور از کوچه هاي شهر توجه هر عابري را به خود جلب کرده بوديم . هر کس ميپرسيد با جواب ما کومەله هستيم روبرو ميشد . از چهره هاي مردم ميشد فهميد چقدر از حضور ما ذوق زده شده بودند . فرصت ايستادن و حرف زدن با مردم را نداشتيم و راه را ميبايست سريع به طرف مقر ادامه ميداديم .<br />
بعد از مدتي به محلي رسيديم که واحدها ميبايست از هم جدا شوند و هر کسي دنبال کار خود برود . ما روي يک راه يا خياباني بوديم که حالت يک راه کمربندي داشت ٬ حرکت خود را ادامه داديم تا به ساختماني رسيديم که مثل ساختمان يک مدرسه بود . بچه هاي مهابادي که با ما بودند گفتند اينجاست .اينجا هر کسي جايي رو به اين مقر سنگر گرفت و منتظر شديم تا بقيه واحد ها در محلهاي تعيين شده مستقر شوند .<br />
بعد از مدتي با هماهنگي با واحدهاي ديگر و با شليک اولين گلوله آرپي جي بطرف مقر سکوت شهر را با تيراندازي بسوي مقر در هم شکستيم . صداي گلوله و فريادهاي بژي کومەله ما در هم آميخته بود و شور و شوق عجيبي را در هر يک ما بوجود آورده بود .<br />
با شروع شدن تيراندازي از روي بام مقر ما محلهاي خودمان را ترک کرديم و طبق نقشه قبلي که داشتيم عقب نشيني کرديم . از تپه و در جهت پايگاه کمي بالا رفتيم و در نصف راه نشستيم و منتظر بقيه واحدهاي ديگر شديم .عجب جاي امني بود . کسي بسوي اينجا تيراندازي نميکرد . پايگاه روي تپه به طرف شهرتيراندازي ميکرد و از پايين و مقر هم کسي متوجه اينجا نبود .<br />
واحد ها يکي پس از ديگري در حال عقب نشيني بودند و تنها واحدي که مسئوليتش با مامند بود در يکي از کوچه هاي منتهي به خيابان باقي مانده بود که با نيروهاي کمکي رژيم درگير شدند . از اين بالا شاهد تبادل آتش واحد خودمان و نيروهاي رژيم بوديم . صحنه رد و بدل آتش مانند اين فيلمهاي جنگي بود . نيروهاي رژيم سر کوچه و رو خيابان بودند و بچه هاي ما به انتهاي کوچه رسيده بودند . از اينجا به بعد ميبايست خيلي سريع پيش ما برسند . کمي گذشت که خسته و کوفته پيش ما رسيدند .<br />
هنوز صداي تيراندازي نيروهاي رژيم از هر طرف گرم بود که ما با فاصله به طرف محله مجبور آباد عقب نشيني کرديم . در نزديکيهاي مجبور آباد با شعار بژي کومەله توجه کساني را که از پنجره خانه هايشان بيرون را نگاه ميکردند به خود جلب کرده بوديم .<br />
همه بچه ها از عمليات موفقيت آميز و از همه چيز بهتر بدون تلفات خيلي خوشحال بودند . بالاخره به محله مجبور آباد رسيديم . اينجا مسئولين واحد گفتند نيم ساعت وقت داريم و ميتوانيم سه نفر سه نفر در خانه ها تقسيم بشويم تا هم شامي بخوريم و هم استراحت کوتاهي کرده باشيم .<br />
بعد از گذاشتن نگهبانها همه واحد ها در خانه هاي مردم تقسيم شدند. ما به خانه زن و مرد خوشرويي رفتيم که هنوز باور نميکردند که ما کومەله هستيم. خلاصه اينجا در اين فرصت کم شام مختصري خورديم و با ميل کردن چاي از خانه بيرون آمديم .<br />
هنوز همه جمع نشده بودند که در کوچه پايينتر بين نگهبانهاي ما و نيروهاي رژيم که در حال ورود به اين محله بودند درگيري شروع شد .دوباره صداي تيراندازي گرم شد .بوسيله بيسيم متوجه شديم که يکي از نگهبانهاي ما زخمي شده است ولي زخمش خيلي عميق نيست . در آخرين خانه هاي شهر منتظر شديم تا همه جمع شوند و بعد از يک سرشماري از کوه پشت محله مجبورآباد بالا رفته و شهر را به سوي دره ايي در نزديکي روستاي کونەدي ترک کرديم .<br />
در طول راه براي پانسمان دست علي که زخمي شده بود و براي هماهنگ کردن با بقيه بچه هاي گردان که با ما نبودند جايي کمي استراحت کرديم و همچنين تا رسيدن به مقصد چند استراحت دودي هم داشتيم . طرفهاي صبح به محل مورد نظر رسيديم. به علت خستگي هر کس ميرسيد جاي خودش مي افتاد .</p>
<p style="text-align:justify;"><a href="http://20sal.files.wordpress.com/2011/08/konade.jpg"><img title="konade" src="http://20sal.files.wordpress.com/2011/08/konade.jpg?w=186&#038;h=131" alt="" width="186" height="131" /></a><br />
نقشه محل استراحت در نزديکى روستاى کونەدي<br />
<strong><a href="http://20sal.files.wordpress.com/2011/08/konade1.jpg">براى ديدن عکس در سايز بزرگتر اينجا را کليک کنيد</a></strong></p>
<p style="text-align:justify;"><strong></strong><br />
دلم را خوش کرده بودم که بخوابم که مسئول تقسيم کار سراغم آمد و گفت کمين ديده باني. به خاطر جلوگيري از تحرکات بيخود و حساس بودن شرايط ميبايست دو تيم مانند کمين ديده بان تا غروب روي کوه مشرف بر اين دره مستقر شوند .<br />
بعد از گرفتن کمي نان از تدارکات بسوي بالاي کوه به راه افتاديم . وقتي که رسيديم يک تيم در مکاني مسلط به راه منتهي به شهر مهاباد مستقر شدند و تيم بعدي که ما بوديم کمي پاينتر  و در مکاني مسلط بر راه ديگري مستقر شديم .در بين سنگها هر کسي جايي مانند سنگر براي خودش درست کرد و بدين ترتيب منتظر گرمي آفتاب شديم.</p>
<p style="text-align:justify;">توضيح: مکانهاي مشخص شده در عکسها ميتواند خيلي دقيق نباشد و تقريبي است</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/20sal.wordpress.com/308/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/20sal.wordpress.com/308/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/20sal.wordpress.com/308/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/20sal.wordpress.com/308/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/20sal.wordpress.com/308/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/20sal.wordpress.com/308/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/20sal.wordpress.com/308/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/20sal.wordpress.com/308/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/20sal.wordpress.com/308/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/20sal.wordpress.com/308/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/20sal.wordpress.com/308/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/20sal.wordpress.com/308/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/20sal.wordpress.com/308/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/20sal.wordpress.com/308/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&amp;blog=1482505&amp;post=308&amp;subd=20sal&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://20sal.wordpress.com/2011/08/19/7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ef987f6ad7e2ec7ca58568e53b613c72?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">soran</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://20sal.files.wordpress.com/2011/08/masir_daxel_mahabad.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">masir_daxel_mahabad</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://20sal.files.wordpress.com/2011/08/konade.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">konade</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>حرکت بسوي مناطق عمقي ( قسمت ششم )</title>
		<link>http://20sal.wordpress.com/2011/03/23/q6/</link>
		<comments>http://20sal.wordpress.com/2011/03/23/q6/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 23 Mar 2011 13:21:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soran</dc:creator>
				<category><![CDATA[خالد ظاهرى]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://20sal.wordpress.com/?p=293</guid>
		<description><![CDATA[روز پنج شنبه ١۵ / ۵ / ١٣٦٦ در مکاني در نزديکي روستاي خاتون باغ هستيم . اين چند روز بچه هايي که منطقه را بلد هستند مرتب مکانهاي نامناسبي را انتخاب ميکنند . امشب هم علي الاجبار اينجا مانديم .. ساعت ٩ صبح نگهبان قبل از من بيدارم کرد . وقت نگهباني من بود [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&amp;blog=1482505&amp;post=293&amp;subd=20sal&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">روز پنج شنبه ١۵ / ۵ / ١٣٦٦ در مکاني در نزديکي روستاي خاتون باغ هستيم . اين چند روز بچه هايي که منطقه را بلد هستند مرتب مکانهاي نامناسبي را انتخاب ميکنند . امشب هم علي الاجبار اينجا مانديم .. ساعت ٩ صبح نگهبان قبل از من بيدارم کرد . وقت نگهباني من بود . بلند شدم اسلحه ام را برداشتم و سر پست نگهباني رفتم . پست نگهباني پيش چشمه آب بود و فقط چند متر با بچه ها دور بودم .<br />
نگهبان قبل از من گفت که کا عيسي گفته است که نگهبانها به بچه ها تذکر بدهند که شلوغ نکنند و يکنفر يکنفر روي چشم آب بروند و در حد امکان پشت اين رديف درخت دراز بکشند . <span id="more-293"></span><br />
در محل نگهباني با دوربين مرتب اطراف را کنترل ميکردم و با ديده بانها در تماس بودم . در مقابل جايي که بوديم يک جاده وجود داشت و روبروي اين مکان دشت بود .در وسط اين دشت يک کمباين در حال درو کردن بود . تا من نگهبان بودم سه نفر دور و ور کمباين بودند .<br />
به هر کسي از خواب بلند ميشد تذکر ميدادم که آمد و رفت زيادي ممنوع است و بيچاره ها اجبارا سر جايشان يا مينشستند يا دوباره دراز ميکشيدند .  در اين فاصله که نگهبان بودم سربازهايى که تامين جاده بودند هم در محلهايشان مستقر شدند  . ساعت ١٠ نگهبان بعدي را صدا کردم و خودم هم سر جاي خودم رفتم و دراز کشيدم .<br />
کا عيسي بيدار شده بود و از قيافه اش معلوم بود که از اين مکان دلخوشي ندارد . خيليها بيدار نبودند و اکثرا در کنار جوي آب دراز کشيده بودند . من هنوز بيدار بودم و در حال سيگار کشيدن بودم که کا عيسي صدام کرد و گفت بيا اينجا . سيد رحمان هم بيدار بود  او را هم صدا کرد . هر دو پيش کا عيسي رفتيم .<br />
کا عيسي گفت تامين هاي جاده خيلي نزديک هستند و بايد هوشيار باشيم که متوجه ما نشوند . در ادامه صحبتها گفت از اين اطراف هم اطلاعات زيادي نداريم و بهتره شما دو نفر پيش کمبايني که در حال درو است برويد و سر و گوشي آب بدهيد شايد آنها سيروان را ديده باشند. تا رسيدن به کمباين ميبايست از يک دشت عبور ميکرديم . اين دشت درست زير ديد تامين هاي جاده بود . کا عيسي گفت دو اسپليت ( کاپشن)  روي شانه هايتان بيندازيد که اسلحه هايتان معلوم نباشد و بعد مثل مردم روستا کنار هم عادي به طرف کمباين برويد .<br />
بعد از صحبتهاي کا عيسي  من و سيد رحمان دو نفري و کنار هم با پوشاندن اسلحه ها خيلي آرام و عادي به طرف کمباين رفتيم . تامين هاي جاده ما را ميديدند و شايد فکر ميکردند که اهل روستا هستيم که با اين کمباين کار ميکنيم ولي کسانيکه در کنار کمباين بودند مشکوک بودند چون هر چه بيشتر نزديک ميشديم با تعجب هر سه نفرشان ما را نگاه ميکردند . از دشتي که زير ديد تامينهاي جاده بود گذشتيم و پيش کمباين رسيديم . با سه نفر سلام و عليکي کرديم و بعد خودمان را معرفي کرديم . بعد از اين در سايه کمباين نشستيم و توضيح داديم که ديشب اجبارا اينجا مانده ايم . يکي از اين سه نفر پيرمردي بود . گفت صبح که آمديم ديديم کسي آنجا تکان ميخورد و تصميم داشتيم بعدا بياييم و کنترل کنيم .<br />
از آنها پرسيديم آيا تامين هاي جاده پيش شما مي آيند يا نه و آنها گفتند نه و تا غروب جاي خودشان مي ايستند . با اين حرفها سفره را انداختند که صبحانه ايي بخوريم .  سيد رحمان آنچه را که شنيده بوديم با بيسيم به کا عيسي گفت و بعد سرگرم صبحانه خوردن شديم .<br />
همچنانکه در حال خوردن و صحبت کردن بوديم ديديم که يک ماشين به طرف ما مي آيد . پيرمرده گفت فلاني است و اينجا با ما کار ميکند . وقتي که رسيد ماشين را خاموش کرد و پيش ما آمد . بعد از سلام و عليک او هم پيشمان نشست . مرد بسيار خوش اخلاق و شوخي بود.<br />
صبحانه که تمام شد سيد رحمان گفت يکي از رفقاي ما ديشب جامانده است و سوال کرد آيا کسي را در اين اطراف ديده اند يا نه . آنها هم گفتند که کسي را نديده اند.<br />
مرديکه با ماشين آمده بود سوال کرد از کجا آمديد و سيد رحمان هم گفت از طرف جاتون خاص . او هم گفت اين فاصله بين خاتون باغ و خاتون خاص هميشه آرام است و هر دشتي که رفته باشد حتما مردم کمکش خواهند بود . بعد سيد رحمان گفت چرا  همراه خالد با ماشينت دشتهاي اطراف را نميگردي شايد پيداش کرديد . مرد هم قبول کرد و هر دو سوار ماشين شديم و به طرف دشتهاي رو به خاتون خاص حرکت کرديم .<br />
اغلب راهها راه تراکتور بود که از ميان دشتها ميگذشت . بعد از چند مکان به جاده ايي رسيديم و با رسيدن به اينجا گفت بهتره برگرديم . در اين فاصله کسي را نديديم. در راه بازگشت به مزرعه ديگري آمديم و گفت اينجا هم مال ماست. اينجا توقف کرديم و گفت براتون کمي خيار بچينم و دست و دل بازانه خيار جمع کرد .<br />
وقتي خواستيم حرکت کنيم گفت رانندگي بلدي گفتم بلدم . گفت اگر دوست داري رانندگي کن . منم دو سال بود که دست به فرمان نزده بودم و از ته دل دوست داشتم کمي رانندگي کنم . سوار شديم و تا جايي که کمباين کار ميکرد رانندگي کردم.<br />
وقتي برگشتيم خيلي اينجا نمانديم و گفتيم برميگرديم پيش رفقا و استراحت ميکنيم . راننده ماشين گفت بهتره با ماشين شما را ببرم شايد تامين ها مشکوک شوند. حرفشم درست و حسابي بود. سوار ماشين شديم و پيش بچه ها رفتيم . وقتي رسيديم راننده ماشين با ديدن اين همه پيشمرگ عجيب هيجان زده شده بود .<br />
ما پيش بچه ها مانديم و او هم رفت که با بقيه کار درو را ادامه دهد .</p>
<p style="text-align:center;"><img class="size-full wp-image-294 aligncenter" title="zegderao1" src="http://20sal.files.wordpress.com/2011/03/zegderao1.jpg?w=450" alt=""   /><strong><a href="http://20sal.files.wordpress.com/2011/03/zegderao.jpg" target="_blank">براي ديدن عکس در سايز بزرگتر اينجا را کليک کنيد<br />
</a>,,,</strong></p>
<p style="text-align:justify;">بلاخره نصفي از روز گذشت و وقت نهار رسيد . امروز براي نهار به غير از ماست خيار هم داشتيم و نهار نسبتا خوبي بود که ميل شد .<br />
بعد از نهار وقت آن رسيده بود که کمي بخوابم . بعد از دوساعت از خواب بيدار شدم . ديگر نزديک به عصر بود و مقرارت منع عبور و مرور کمي شل شده بود .کمي از  ساعت ٤ گذشته بود که يک ماشين وانت که چادر داشت پيش ما آمد . کمي نگذشته بود که يعقوب گفت خودت را حاضر کن با علي رەش ٬ ناصر کشکولي ٬ جمال سقز و عمر به ماموريت ميرويد. ( توضيح : در اين دفترچه اسم فقط اين ٤ رفيق را نوشته ام ولي احساس ميکنم که آن شب ناصر اميدي هم همراهمان بود ) وقتي که آماده شديم کا عيسي پيشمان آمد و گفت با راننده اين ماشين صحبت کرديم و دور و ور ساعت ۵ که تامين هاي جاده رفته اند به طرف مکاني در نزديک شهر مهاباد حرکت ميکنيد .<br />
اين راننده از کجا پيداش شده بود را نمي دانم . احتمالا در زمانيکه من خواب بودم ترتيب آمدنش را داده بودند . قبل از حرکت راننده گفت اين جاده که ميرويم امن است فقط هر روز ساعت ۵ يک تويوتاي لاندکروزر پر از سرنشين از روستاي خاتون باغ  حرکت ميکند و از روي جاده ايي که با اشاره دست نشان داد عبور ميکند .<br />
راننده پيشنهاد کرد اگرساعت ۵ حرکت کنيم تا ما به جاده اصلي برسيم ماشين تويوتا هم که از خاتون باغ مي آيد عبور کرده و ما پشت سر آنها با فاصله راه را ادامه ميدهيم .<br />
خلاصه سوار ماشين شديم . علي رەش و ناصر کشکولي جلو نشستند و ما هم در قسمت عقب ماشين نشستيم . از بچه ها خداحافظي کرديم و ماشين حرکت کرد . کم کم که به جاده نزديک شديم فقط نگاه ميکرديم ببينيم اين لاندکروزر را ميبينيم يا نه .<br />
تا جاييکه چشم کار ميکرد ماشيني پيدا نبود . به همين خاطر راننده رفت رو جاده اصلي و حرکت را ادامه داد . هنوز کمي روي جاده اصلي حرکت نکرده بوديم که شاهد آمدن يک ماشين از طرف خاتون باغ شديم . شيشه بين قسمت راننده و ما باز شدني بود و باز بود به راننده گفتيم يک ماشين داره  از خاتون باغ مياد. راننده گفت خودشه و کمي سرعت ماشين را زياد کرد و راه را ادامه داد .<br />
ما که پشت بوديم مرتب عقب را کنترل ميکرديم . ماشين ما به يک پيچ نزديک ميشد و راننده گفت بعد از اين پيچ يک پايگاه رو جاده است و نميشود عبور کرد . ما فکر ميکرديم اين پايگاه هم مثل بقيه پايگاهها حداقل ٢٠٠ متر از جاده دور است . علي رەش گفت هيچي نيست ادامه بده فکر نکنم از آن بالا تشخيص بدهند که کي در داخل ماشين است . اين حرفها هنوز تمام نشده بود که ماشين وارد پيچ جاده شد . هيچکداممان منتظر اين منظره نبوديم . پايگاه روي جاده بود و دو سرباز هم اينطرف و آنطرف جاده که مانند يک پست بازرسي بود ايستاده بودند .<br />
ديدن اين منظره و فرياد علي رەش که به راننده ميگفت ( کوره لاى دہ ) از جاده برو بيرون يکي شد. پايين جاده کمي شيب داشت و به چند جويبار و دشت صافي منتهي ميشد .راننده ماشين را از اين شيب پايين برد و به يکي از جويبارها رسيديم که نيزار بود. راننده گفت بپريد تو اين ني ها و من با ماشين خالي فرار ميکنم. ما هم سريعا خودمان را از ماشين پايين انداختيم و راننده با سرعت از ميان دشتها خودش را جيم کرد.<br />
هنوز هوا روشن بود و ما در يک جويبار پايين همان پايگاه در ميان ني ها ميبايست خودمان را تا هوا تاريکي مخفي کنيم .  تازه اينجا گير کرديم . نه راه پيش داشتيم نه راه پس فقط بايد اميدوار ميبوديم که زود هوا تاريک شود .<br />
بالاخره هوا تاريک شد و ما هم از اين ني زار بيرون آمديم و راهمان را به طرف مکان ديگري و روستايي به اسم زگ دراو ادامه داديم . در بين راه براي تماس با گردان و به خاطر عوض شدن نقشه امشب جايي مجبورا استراحتي طولاني مدت کرديم .<br />
با بالا آمدن ماه و روشن شدن کل منطقه حرکت را بسوي روستاي زگ دراو ادامه داديم . به نزديکي روستا رسيديم . پايگاه روستا بيرون از روستا و روي يک تپه قرار داشت و راهي که ما ميبايست از آن وارد روستا شويم از پايين اين پايگاه عبور ميکرد . فاصله هوايي راه و پايگاه آنقدر کم بود که محال بود نگهبان ما را نبيند . به همين علت براى استتار خود از راه خارج شديم و از ميان زمين شخم خورده کنار راه و با فاصله وارد روستا شديم . يک چرخي در روستا زديم .هيچ خبري نبود . علي رەش جلو افتاد و ما را به يک خانه که در حاشيه روستا و رو به پايگاه بود برد . علي رەش صاحب اين خانه را بيدار کرد و بعد گفت نگهبان لازم نداريم همه برويم استراحت کنيم . همه وارد شديم .علي صاحب خانه را ميشناخت و بعد آنها را معرفي کرد . اينجا خانه خانواده يکي از پيشمرگان خودمان بود .فورا برايمان نان آوردند . علي گفت زود نانمان را بخوريم بايد زود حرکت کنيم . بعد از نان برايمان هندوانه هم آوردند و حسابي اين معده بدبخت را بار زديم . امشب با جمال سقز فقط مات و مبحوط زيبايي دختر اين خانه شديم . خلاصه وار بگم خوشگل و خوش هيکل بود. شايد يک ساعتي از استراحتمان نگذشته بود که صداي شديد سگهاي روستا ما را مشکوک کرد. اين صدا حکايت از اين داشت که احتمالا کسي يا کساني در حال ورود به روستا هستند. علي گفت کاکه بلند شويد بهتر است برويم. از اين خانواده خداحافظي کرديم و از خانه بيرون آمديم . در پايين روستا يک جويبار بود. به سرعت به طرف اين جويبار که اطرافش را درخت گرفته بود رفتيم . همه جا زير نور ماه روشن بود. هنوز به جويبار نرسيده بوديم در پشت بام چند خانه پايين روستا چند نفر مسلح را ديديم . به احتمال قوي نگهبان پايگاه ما را در حين ورود به روستا ديده و تصميم گرفته از پايگاه پايين آمده و به داخل روستا بيايند.</p>
<p style="text-align:justify;">خلاصه خودمان را در ميان درختها گم کرديم و بعد از مدتي از کوه مقابل روستا بالا رفته و راه را به طرف مکان ديگري به اسم حەوتەوانان ادامه داديم .<br />
درحەوتەوانان ميبايست اطلاعات لازم براي انجام کاري تهيه ميشد . وقتي به حەوتەوانان رسيديم به خانه ايي که علي ميشناخت رفتيم . بعد از خوردن يک چاي علي به من و عمر گفت بيسيم را برداريد و برويد بالاي کوه و با گردان تماس بگيريد و آنها را به اينجا راهنمايي کنيد .<br />
من و عمر از خانه بيرون آمديم و به طرف بالاي کوه به راه افتاديم . وقتي روي کوه رسيديم با منظره عجيبي روبرو شديم . سنگهايي بلند و دراز اينجا وجود داشت که از چند متري مانند انسان بود به همين علت با دقت بيشتري به کنترل محل پرداختيم . بعد از کنترل تماس با گردان برقرار شد و آنها را به اين طرف هدايت کرديم .<br />
کار تماس که تمام شد از کوه پايين آمديم و با بقيه بچه ها به محلي در نزديکي اينجا رفتيم و منتظر رسيدن گردان شديم .تا بچه هاي گردان رسيدن روي يک خرمن نيمچه خوابي کردم . وقتي گردان به ما پيوست همگي به طرف مکان ديگري در همين نزديکي  براي استراحت روز بعد حرکت کرديم . وقتي به محل رسيديم زير جامانه ام خزيدم و خوابيدم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/20sal.wordpress.com/293/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/20sal.wordpress.com/293/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/20sal.wordpress.com/293/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/20sal.wordpress.com/293/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/20sal.wordpress.com/293/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/20sal.wordpress.com/293/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/20sal.wordpress.com/293/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/20sal.wordpress.com/293/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/20sal.wordpress.com/293/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/20sal.wordpress.com/293/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/20sal.wordpress.com/293/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/20sal.wordpress.com/293/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/20sal.wordpress.com/293/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/20sal.wordpress.com/293/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&amp;blog=1482505&amp;post=293&amp;subd=20sal&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://20sal.wordpress.com/2011/03/23/q6/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ef987f6ad7e2ec7ca58568e53b613c72?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">soran</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://20sal.files.wordpress.com/2011/03/zegderao1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">zegderao1</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>حرکت بسوي مناطق عمقي ( قسمت پنجم )</title>
		<link>http://20sal.wordpress.com/2010/07/21/p_5/</link>
		<comments>http://20sal.wordpress.com/2010/07/21/p_5/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 21 Jul 2010 23:27:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soran</dc:creator>
				<category><![CDATA[خالد ظاهرى]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://20sal.wordpress.com/?p=264</guid>
		<description><![CDATA[روز دوشنبه ١٢ / ۵ / ١٣٦٦ در مکاني در نزديکي سنگەسار هستيم . امروز هم مانند ديگر روزها هواي سرد استراحت را بر همه حرام کرده بود و کمتر کسي توانسته بود بدون لرزه شب را به روز برساند . سرماي شبها و گرماي روزها حسابي آزار دهنده و خسته کننده شده است  .شب [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&amp;blog=1482505&amp;post=264&amp;subd=20sal&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="rtl">روز دوشنبه ١٢ / ۵ / ١٣٦٦ در مکاني در نزديکي سنگەسار هستيم . امروز هم مانند ديگر روزها هواي سرد استراحت را بر همه حرام کرده بود و کمتر کسي توانسته بود بدون لرزه شب را به روز برساند . سرماي شبها و گرماي روزها حسابي آزار دهنده و خسته کننده شده است  .شب به خاطر نامناسب بودن محل استراحت و حضور نيروهاي رژيم در روستاهاي منطقه يک تيم براي کمين فرستاده شده بود و قرار بود با روشن شدن هوا ديده بانها آنها را عوض کنند .<span id="more-264"></span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">دم صبح وقتي هوا روشن شد و بعد از اينکه کمينها با بيسيم خبر دادند که اوضاع اطرافمان عادي است اجازه يافتيم که آتش روشن کنيم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">آتش کوچکي براي درست کردن چاي برپا کرديم . تعدادمان خيلي زياد نبود و دور آتش منتظر چاي شديم . در اين فاصله اولين تيم ديدباني به طرف محل کمينها حرکت کرد و ما بقيه با سيگار کشيدن و حرف زدن خودمان را سرگرم کرديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">هر چند اين منطقه را بلد نبودم ولي با نگاه کردن به اطراف ميشد حدس زد که محل نامناسبي براي استراحت انتخاب شده است . نيروهاي رژيم جهت حرکت ما را تشخيص داده اند و روستاهاي منطقه را چند روزي است اشغال کرده اند و اگر جستجو را فعالانه تر ادامه دهند احتمالا جايي سرمان به هم بخورد . حزبيها هم در اين منطقه و شايد با فاصله يک روز از ما دور هستند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">با توجه به حضور هر دو نيرو در منطقه اقدامات امنيتي براي حفاطت از واحد از طرف مسئولين به اجرا درآمده است . به همين خاطر است که کمين را به ديده باني و نگهباني اضافه کرده اند.</p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"> <a href="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/manteqaa.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-265" title="manteqaa" src="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/manteqaa.jpg?w=450&#038;h=311" alt="" width="450" height="311" /></a><br />
<span style="color:#0000ff;">نقشه منطقه</span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ساعت دور و ورهاي ٩ بود که اکثر رفقا بيدار بودند و وقت خوردن صبحانه فرا رسيده بود . در حين صبحانه خوردن از طريق رفقا متوجه شدم که شب گذشته يک تيم با مسئوليت کا هەلو (هەورامي) از ما جدا شده و به ماموريت رفته اند . از اينکه کجا رفته اند و براي چه رفته اند خبر نداشتيم فقط مانده بود که براي خودمان تحليل کنيم که براي چه رفته اند . با توجه به اينکه به مناطق عمقي رسيده ايم ميشد به اين فکر کرد که براي شناسيايي رفته باشند . بالاخره اين جوله ميبايست با يک عمليات نظامي تکميل شود . در محفلي که بوديم در اين مورد کمي حرف زديم و هر کسي طرحي به فکرش ميرسيد .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد از اين بحثها نوبت اين رسيده بود کمي بخوابم . هوا گرم بود و رفتم گرفتم خوابيدم . ساعت نزديک به ٣ بعداظهر بود که با صداي پيام بيدار شدم که ميگفت بلند شو بلند شو محاصره شديم . با توجه به اوضاع اين چند روز باور کردم و بلند شدم . وقتي از جايم برخواستم ديدم کمال و پيام و چند نفر ديگر از بچه ها ميخندند . تازه متوجه شدم که اذيت ميکنند ولي تازه فايده نداشت و بيدار شده بودم . عصبانيت هم سودي نداشت چون من هم بارها سر آنها اينجوري کلاه گذاشته بودم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد از سرو صورت شستني پيش پيام و کمال رفتم و مجلس صحبت کردن را ادامه داديم . تا وقت چاي عصرانه به همين منوال گذشت . از اينکه تا کنون اوضاع آرام بوده است  و امروز را در اين مکان نامناسب به عصر رسانده ايم  اکثرا خوشحال بودند . از اين به بعد هر اتفاقي بيفتد با توجه به چند ساعت تا هوا تاريکي خيلي مهم نبود .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">طرفهاي غروب گفتند خودتان را حاضر کنيد حرکت ميکنيم . وقتي همه آماده شديم گفتند که امشب براي شام به روستايي به اسم  قەمتەره ميرويم. بعد از تذکرات لازم و بعد از ضد کمينها به طرف روستاي نامبرده رفتيم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">شب براي شام در اين روستا بوديم . استقبال مردم از ما بي نظير بود . در خانه ايي که بوديم يک تريت درست و حسابي با پياز بار زديم که مزه اش را نميتوان با کلمه توضيح داد . خلاصه بعد از اين شام شاهانه بقيه وقت را صرف صحبت با صاحب خانه کرديم .ساعت نزديک به ١١ شب بود که دنبالمان آمدند و گفتند که حرکت ميکنيم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">وقتي همه جمع شدند راه را به طرف محلي در همين نزديکي ادامه داديم . من که منطقه را بلد نبودم ولي وقتي به محل رسيديم مسئولين گفتند که اينجا ابدا به درد استراحت فردا نميخورد و تصميم گرفتنتد به مکان ديگري برويم . بعد از اين ما را به دره ايي در دامن يک کوه و در پشت روستايي ديگر به اسم کاني کوتر بردند .</p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"> <a href="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/kanikoter.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-266" title="kanikoter" src="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/kanikoter.jpg?w=450&#038;h=311" alt="" width="450" height="311" /></a><br />
<span style="color:#0000ff;">محل تقريبى استراحت در نزديکي روستاي کاني کوتر</span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">وقتي به اين مکان رسيديم اينجا هم در ظاهر بدرد نميخورد . بيشتر دشت مانند بود تا کوه . ولي با اين وصف گفتند اينجا ميمانيم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">خاک اين دره سفيد بود و بيشتر به زمينهاي آهکي شبيه بود و از درخت هم خبري نبود . اينجا بار و بنديل انداخته شد و خود را براي استراحت و خواب آماده کرديم . کا هە لو و بقيه بچه هايي که به ماموريت رفته بودند اينجا به ما ملحق شدند .  قبل از خوابيدن دسته ايي مثل کمين ديده بان فرستاده شد . قرار شد به خاطر  پرهيز از آمد و رفت زيادي تا غروب روز بعد عوض نشوند . نگهباني فردا در اين دره نيز به دسته ما رسيد . بعد از يک سيگار منهم مانند بقيه به اميد کمي خواب زير جامانه ام رفتم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">روز سه شنبه  ١٣ / ۵ / ١٣٦٦ در دره ايي در پشت روستاي کاني کوتر هستيم . تا ساعت ٧ صبح که براي نگهباني رفتم چندين بار از سرما بيدار شدم و دوباره خودم را به خواب زدم . فکر کنم امشب هم کسي نتوانست خواب درست و حسابي داشته باشد .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در حين نگهباني کمي اطراف را نگاه کردم . عجب جاي بدي بود . به غير ارتفاعات پشت سرمان تا چشم کار ميکرد دشت و تپه بود . هنوز هم نميدانستم دقيقا کجا هستيم . در مدت يکساعت نگهباني هر ١۵ دقيقه يکبار با ديده بانها تماس داشتم و دنيا امن و امان گزارش شد .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد از نگهباني به جمع رفقاي بيدار پيوستم . تا وقتيکه همه بيدار شدند و آماده خوردن صبحانه شدند مشغول صحبت کردن بوديم . در صحبتهاي رد و بدل شده متوجه شدم که در منطقه ايي در داخل مثلت بوکان ٬ مهاباد ٬ مياندواب هستيم و به غير از اين رشته کوهها که پشت سرمان است اطرافمان داراى ارتفاعات بلندي نيست .به زبان ديگر يعني اگر اينجا درگير شويم يک ريپ حسابي خواهيم خورد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد از صبحانه در جمعهاي چند نفره مجلس را ادامه داديم . کم کم هوا گرم شد بطوريکه  طرفهاي ظهر تحمل گرما و نشستن  زير آفتاب امکانپذير نبود . سر و صداي همه بلند شده بود . بچه هايي که منطقه را بلد بودند گفتند که در ادامه دره  رو به  پايين دشت ديگري هست که درخت دارد و از جايي هم ديده نميشود . کا عيسي قول داد بعد از نهار اگر منطقه همچنان بي سر و صدا باشد به آن محل برويم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد از نهار يک تيم را براي کنترل محلي که درخت داشت فرستادند . وقتيکه محل بوسيله بچه ها کنترل شد ما هم دو نفر دو نفر و با فاصله راهي محل شديم و بدين شکل نجات پيدا کرديم . اينجا در سايه درختي گرفتم خوابيدم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">عصر براي چاي عصرانه بيدارم کردند . اکثر بچه ها براي چاي جمع شده بودند . کمي پايينتر اکثر مسئولين واحد به حالت دايره وار نشسته بودند و جلسه داشتند .راحت ميشد حدس زد که با توجه به بازگشت کا هەلو و جلسه همه مسئولين امشب قرار است کاري انجام شود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">با خاتمه جلسه مسئولين دکتر خالد با ليستي به طرف ما آمد . يکي يکي به بچه هايي که اسمشان در ليست بود خبر داد که پيش کا عيسي بروند. اسم من هم در ليست بود  . ١٢ نفر بوديم که به جمع کا عيسي و کا هەلو و کريم و سيد مصطفي پيوستيم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">کا عيسي جلسه را شروع کرد و گفت :</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">کا هەلو و تيمش براي شناسايي مکاني براي عمليات از ما جدا شده بودند .اکنون پايگاه روستايي در اين نزديکي به اسم قورغان را شناسايي کرده اند و ما تصميم داريم امشب وقتيکه ماه بالا مي آيد پايگاه را بگيريم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ما ١٢ نفر گروه پيشروي بوديم و کريم مسئول گروه پيشروي و سيد مصطفي معاون کريم و هر کدام مسئوليت يک تيم را بر عهده داشتند .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد از کا عيسي نوبت  کا هەلو فرا رسيد . کا هەلو کروکي پايگاه را که کشيده بود جلو آورد و همه دورش جمع شديم که بدقت به توضيحاتش گوش کنيم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"> <a href="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/paigah.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-267" title="paigah" src="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/paigah.jpg?w=450&#038;h=311" alt="" width="450" height="311" /></a><br />
<span style="color:#0000ff;">(توضيح : کروکي تقريبى کا هەلو را روي نقشه گوگل ميتوانيد در عکس بالا ببينيد)</span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">طبق توضيحات کا هەلو راه اصلي پايگاه رو به آبادي است و در پشت پايگاه و در نزديکي سيم خاردار پايگاه يک جويبار خشکي وجود دارد(رنگ سياه در نقشه) که عمق آن حدود دو متري ميشود و اين جويبار تا نزديکي خانه ايي در کنار پايگاه ادامه ميابد. فاصله خانه تا جويبار حدود ١٠ تا ١۵ متري ميشود . همچنين راه باريکي ( رنگ آبي در نقشه) از داخل پايگاه به اين جويبار خشک ختم ميشود و کا هەلو فکر ميکرد افراد پايگاه از اين راه استفاده ميکنند . خانه ايي (مکان تقريبي اين خانه با عدد ١ مشخص شده است ) که با جويبار خشک نزديک است تنها مکاني است که يا هم ارتفاع خاکريز پايگاه است يا کمي بلند تر و به همين دليل پشت بام اين خانه براي واحد اصلي آتش در نظر گرفته شده است و مکاني در پايين آبادي ( با عدد ٢ در نقشه مشخص شده است ) هم براي واحد دوم آتش در نظر گرفته شده بود .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">و اما طرح اصلي چنين بود که واحدهاي آتش و پيشروي زمانيکه هوا تاريک ميشود به طرف روستا حرکت ميکنند و در کنار خانه ايي که نزديک پايگاه است از هم جدا ميشوند . اول واحدهاي آتش در مکانهاي ١و ٢ مستقر ميشوند و بعد از آن واحد پيشروي يکي يکي اول فاصله ١٠ تا ١۵ متري مابين خانه و جويبار را به خاطر نزديکي با پايگاه  بصورت سينه خيز ( نقطه چين زرد رنگ در نقشه )طي ميکنند و بعد در مکانى در داخل جويبار که به راه نزديک است ( اين مکان با عدد ٤ مشخص شده است ) جمع ميشوند و منتظر بالا آمدن ماه و شروع عمليات ميشوند .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد از توضيحات کافي جلسه تمام شد . هر کسي به محل خود برگشت و در وقت باقي مانده اسلحه هايمان را که نبادا شب گير کند از گرد و خاک پاک کرده و بعد روغن کاري کرديم . هر کدام دو نارنجک زيادي از تسليحات گرفتيم و آماده حرکت بسوي قورغان شديم .هيجان عجيبي همه را فرا گرفته بود .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">غروب که شد واحدهايي که قرار بود عمليات را انجام دهيم از بقيه جدا شديم و به طرف قورغان رفتيم . هوا تاريک بود که به نزديکي روستا رسيديم .واحدهاي آتش قبل از ما به محلهاي از پيش تعيين شده رفتند و وقتيکه آنها مستقر شدند نوبت ما رسيد که به محل تعيين شده برويم . تا بالا آمدن کامل ماه و روشن شدن هوا هنوز کمي مانده بود .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">همه در کنار خانه نزديک به جويبار جمع شديم . بعد حرکت بصورت سينه خيز به طرف دهانه جويبار شروع شد . بعد از رفتن چهار نفر از رفقا نوبت من رسيد . آرام آرام و بدون خشه خش مسير را طي کردم . وقتي به دهانه جويبار خشک رسيدم ديدم  بچه هايي که قبل از من رسيده بودند آنجا نشسته اند . يکي از بچه ها يواشکي گفت با مشکل روبرو شديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">گفتم چيه چه خبره ؟ در جواب گفت افراد پايگاه اين جويبار را با قوطيهاي خالي کنسرو پر کرده اند و راه رفتن اينجا آسان نيست و اگر پايمان به اين قوطيها بخورد احتمال دارد نگهبان پايگاه متوجه شود. ما نميدانستيم چکار کنيم چون مسئولين گروه پيشروي هنوز نرسيده بودند .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد از اينکه دو نفر ديگر از رفقا آمدند کريم مسئول گروه پيشروي نيز رسيد . ماجرا را با کريم در ميان گذاشتيم . بالاخره بعد از مدت کوتاهي تصميم گرفتيم که يواش يواش قوطيهايي که در آن طرف از جوي که نزديک به سيم خاردار است را يکي يکي جمع آوري کنيم و در قسمت وسط جوي قرار بديم .ميبايست بدون سر و صدا اينکار انجام ميگرفت . تاريک بود و هر کسي مانند مورچه حرکت ميکرد. مدتي طول کشيد تا مسافتي را از قوطي کنسرو پاکسازي کرديم . بعد در اين گودال منتظر بالا آمدن کامل ماه شديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">تا بالا آمدن کامل ماه دقايق بسيار طولاني و خسته کننده ايي را گذرانديم .بالاخره ماه خوشگل کل منطقه را روشن کرد. اکنون وقت آن رسيده بود که به راه باريکي که کا هەلو گفته بود نزديک بشويم. کريم طول جويبار که با سيم خاردار موازي بود را گشت ولي هيچ راه ورودي پيدا نکرد . بعد به ما خبر داد که راهي که کا هەلو گفت وجود ندارد .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">با بيسيم به هەلو خبر داده شد که راهي که گفتي وجود ندارد و او هي ميگفت راه آنجاست خوب نگاه کنيد .اکثرا کنجکاو شديم و هر کسي از گوشه ايي سيم خاردار را نگاه ميکرد . در سيم خاردار هيچ سوراخي که بدرد رفت و آمد بخورد وجود نداشت.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ولي کا هەلو راست ميگفت راه  باريکي وجود داشت ولي اين راه تا نصف ميدان مين پايگاه مي آمد و به توالت پايگاه منتهي ميشد .در جريان رد و بدل کردن اين اطلاعات بين مسئولين متوجه شديم که کا هەلو در شناسايش اشتباه کرده است و فکر کرده است راه توالت راه عبور و مرور به بيرون از پايگاه است . آخرين گزارشات به کا عيسي که با بقيه واحد به روستاي کاني کوتر رفته بود داده شد . کا عيسي با بيسيم گفت برگرديد و عمليات را انجام ندهيد . ولي برگشتن و بيرون آمدن از اين گودال با حرف آسان بود .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در اين فاصله که ماه همه جا را روشن کرده بود و مسئولين مشغول بگو مگو بودند تمامي افراد پايگاه از اين هواي لطيف تابستاني استفاده کرده و همه روي خاکريز رو به روستا نشسته بودند و براي خوشان حرف ميزدند. فاصله بين جويبار و خانه به خاطر نور ماه مثل روز روشن شده بود و کافي بود يکي از افراد پايگاه يکي از ما را ببيند و چند نارنجک به داخل اين جويبار بيندازند. آنوقت کارمان زار بود . خلاصه با بيسيم و کمک بچه هاي واحد آتش که روي خانه مشرف بر پايگاه سنگر گرفته بودند يکي يکي و بي سر و صدا و با حوصله از اين گودال با سينه خيز خارج شديم . حسابي حالمان گرفته شد . بعد از روستا خارج شديم و  در مکاني براي رفع خستگي سيگاري کشيديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">مسئولين واحد تصميم گرفتند که در سر راه به يک روستا برويم که هم غذايي بخوريم و هم استراحتي داشته باشيم . به طرف روستايي در همين نزديکي به اسم قلاجوخه رفتيم . راه دوري نبود و بعد از تقسيم در خانه ها و ميل کردن نان و ماستي دوباره از خانه ها بيرون آمديم و به طرف همان مکان امروز در پشت روستاي کاني کوتر جايي که درخت نداشت حرکت کرديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">وقتي که به محل رسيديم کمي مشغول تجزيه و تحليل شديم و بعد هر کسي جايي دراز کشيد و خوابيد .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">روز چهارشنبه ١٤ / ۵ / ١٣٦٦ در همان مکان بي درخت ديروز در نزديکي کاني کوتر هستيم . امشب هم وضع استراحت چندان تعريفي نداشت . تا وقت صبحانه در جاي خودم دراز کشيدم . وقتي همه براي صبحانه جمع شدند من نيز براي اينکه چاي صبحانه را از دست ندهم به جمع پيوستيم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">همزمان با صبحانه مجلس تجزيه و تحليل از طرح ناموفق ديشب در جريان بود . هر کسي جوري تعريف ميکرد و هر کسي يک چيزي ميگفت . بچه هايي که روي بام خانه واحد آتش بودند فکر ميکردند که ميشد از در پايگاه هم وارد شد و بعضيهاي ديگر ميگفتند که ميشد سيم خاردار پشت دستشويي را قطع کرد ووو. ولي تازه اين تحليلها ارزش نداشت چون کار از کار گذشته بود .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بچه ها خيلي کا هەلو را اذيت کردند و مرتب ميگفتند واقعا کا هەلو تو اين دستشويي به اين گندگي را نديده بودي. او هم با حالت خاو حرف زدنش فقط ميخنديد و ميگفت بس کنيد . تا ظهر فکر کنم بحث تمام محافل اين مسئله بود .  دور و ور ظهر بود که مثل روز گذشته گرماي بيش از حد دوباره فشار آورده بود .همه پيشنهاد کردند که مثل ديروز به پايين دره و زير درختان برويم . بالاخره کاعيسي راضي شد و زير درختهاي پايين دره رفتيم و در زير درختها پخش شديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">شب گذشته بچه ها به روستاي کاني کوتر رفته بودند و مردم روستا از حضور ما در اين دره مطلع بودند . امشب يک دختري هم براي پيشمرگايتي آمده بود . ساعت ٢ بعد اظهر تعدادي از مردم روستا با ماشين و تراکتور پيش ما آمدند . ما و مردم دايره وار کنار هم نشسته بوديم و بازار صحبت گرم بود .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ساعت کمي از ٣ گذشته بود که متوجه شديم شەپول ( دختري اهل کردستان عراق که پيشمرگ کومەله بود ) که ١٠٠ متر پايينتر از ما نگهبان بود با سرعت به طرف ما شروع کرد به دوديدن . همزمان که داشت نزديک ميشد با هيجان خاصي فرياد ميزد : سەيارەيکي عەسکري خەريکه ديت ( يعني يک ماشين نظامي داره مياد ). با توجه به حساسيت مکاني که بوديم همه به طرف اسلحه هايشان رفتند و اين دره حالت عادي خود را از دست داد . يک تيم فورا رو به پايين دره فرستاده شد و بقيه در بين درختها منتظر شديم ببينيم چه خبره .بعد مدتي تيمي که رفته بود خبر دادند که ماشين يک جيپ شخصي است . دوباره اوضاع اين دره به حالت عادي بازگشت و بچه ها با ماشين جيپ و سرنشينان ماشين پيش ما برگشتند .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">راننده ماشين يکي از خانهاي منطقه بود . قد کوتاه و چاق بود . بعد از استراحت کوتاهي با اسماعيل عجم شروع کرد به فارسي صحبت کردن . فارسيش از فارسي ما بدتر بود و بيشتر به سبک مرشدهاى زورخانه فارسي حرف ميزد و به ميل خودش جاي فعل و فاعل و مفعول و صفت و مفت را با هم عوض ميکرد . امروز اينقدر به اين خان خنديديم که حساب نداشت .جالبترين کلمه ايي که بکار برد اين بود که به جاي اينکه بگويد لبخندي زد ميگفت : زد قهقە هە يي .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بالاخره امروز را هم به غروب رسانديم . غروب گفتند که از اينجا ميرويم و بعد از اينکه همه آماده شدند بسوي روستايي به اسم خاتون خاص حرکت کرديم . راه تا اين روستا نسبتا خوب بود و خيلي خسته نشديم .شب به اين روستا رسيديم و براي يک استراحت کوتاه مدت در خانه هاي مردم تقسيم شديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">امشب ما چند نفر به خانه ايي رفتيم که فقيرترين خانواده اين روستا بودند . وقتي سفره را پهن کردند به غير از خرده نان ٬ نان درست و حسابي در آن يافت نميشد . وقتي ديديم که خيلي فقير و ندار هستند يکه دو تکه از اين خرده نانها را خورديم و گفتيم که شام خورديم و اگر امکان داشته باشد يک چاي کافيه . در واقع گرسنه بوديم ولي دلمان نيامد سفره خاليشان را خاليتر کنيم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">با تمام شدن مدت استراحت از خانه ها بيرون آمديم که روستا را به طرف مکان ديگري ترک کنيم . در فاصله ايي که منتظر جمع شدن واحد ها بوديم يکي از بچه ها از خانه ايي ديگر چند نان گرفت و همانجا خورديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">از روستا بيرون آمديم و به طرف مکاني در نزديکي روستاي ديگري به اسم خاتون باغ حرکت کرديم . امشب راه اتوبان بود و نور ماه هم حرکت را بسيار آسان کرده بود . نصفه شب بود که به جايي رسيديم که بسيار نامناسب بود . يک چشمه آب و فقط يک رديف درخت چنار به طول شايد ٢٠ متر در اين مکان وجود داشت .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">مخفي کردن اين همه انسان پشت اين رديف چنار خيلي آسان نبود. مسئولين کمي در مورد عوض کردن محل و رفتن به جاي ديگري صحبت کردند ولي کسانيکه منطقه را بلد بودند گفتند با وقت باقيمانده تا روشني هوا به هيچ جا نميرسيم و تازه بايد اينجا بمانيم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">على الاجبار اينجا مانديم و قرار شد که در امتداد اين رديف چنار در جوي آب که خشک بود  همه دراز بکشند و قاطرها را هم مکاني نزديک چشمه که کمي گود بود ببنديم و يک واحد کمين ديده بان هم به کوه پشت سرمان برود .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">هنوز نخوابيده بوديم که بچه ها متوجه شدند که سيروان نيست . پرس و جو شروع شد تا معلوم شود آخرين بار کجا کسي او را ديده است . سيروان در فاصله دو روستاي خاتون خاص و خاتون باغ به جا مانده بود . يک تيم آماده شد که سريع دنبالش برود . با رفتن اين تيم ما هم دراز کشيديم و خوابيديم .</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/20sal.wordpress.com/264/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/20sal.wordpress.com/264/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/20sal.wordpress.com/264/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/20sal.wordpress.com/264/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/20sal.wordpress.com/264/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/20sal.wordpress.com/264/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/20sal.wordpress.com/264/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/20sal.wordpress.com/264/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/20sal.wordpress.com/264/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/20sal.wordpress.com/264/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/20sal.wordpress.com/264/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/20sal.wordpress.com/264/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/20sal.wordpress.com/264/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/20sal.wordpress.com/264/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&amp;blog=1482505&amp;post=264&amp;subd=20sal&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://20sal.wordpress.com/2010/07/21/p_5/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ef987f6ad7e2ec7ca58568e53b613c72?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">soran</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/manteqaa.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">manteqaa</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/kanikoter.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">kanikoter</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/paigah.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">paigah</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>حرکت بسوي مناطق عمقي ( قسمت چهارم )</title>
		<link>http://20sal.wordpress.com/2010/07/19/p_4/</link>
		<comments>http://20sal.wordpress.com/2010/07/19/p_4/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Jul 2010 11:54:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soran</dc:creator>
				<category><![CDATA[خالد ظاهرى]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://20sal.wordpress.com/?p=244</guid>
		<description><![CDATA[روز جمعه ٩ / ۵ / ١٣٦٦ در مکانى در پشت روستاي علم آباد هستيم . شب گذشته براي رسيدن به اين محل راهپيمايي زيادي نکرديم و شايد يکي از معدود شبهايي بود که خسته نشديم و شاد و شنگول به محل تعيين شده رسيديم . وضع خواب هم با توجه به اينکه زير علفهاي [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&amp;blog=1482505&amp;post=244&amp;subd=20sal&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="rtl">روز جمعه ٩ / ۵ / ١٣٦٦ در مکانى در پشت روستاي علم آباد هستيم . شب گذشته براي رسيدن به اين محل راهپيمايي زيادي نکرديم و شايد يکي از معدود شبهايي بود که خسته نشديم و شاد و شنگول به محل تعيين شده رسيديم . وضع خواب هم با توجه به اينکه زير علفهاي خشک خوابيدم هم بد نبود . در کل شب خوبي بود . از شب که به اين محل رسيديم تا ساعت ١٠ صبح مانند بچه ايي که در بيشکه ( گهواره ) با طناب بسته باشند از جايم تکان نخوردم و يکضرب خوابيدم . <span id="more-244"></span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد از بيداري طبق معمول هر روز به تدارکات مراجعه کردم و سهميه صبحانه ام را گرفتم . بعد گوشه ايي نشستم و ميل کردم . بعد از ميل صبحانه تا شروع راديو کومەله و نهار فقط جک و خاطره تعريف کرديم و خنديديم . وقتي بازار جک گفتن و خاطره گرم ميشود نميشود از بهمن سالاري يادي نکرد و نخنديد. واقعا جايش خالي است . امروز هم بعضي از جکهاي معروف بهمن را بازگو کرديم و خنديديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">چون اسم بهمن به ميان آمده بود خاطره ايي از بهمن را تعريف کردم  که چگونه باعث شد که تذکر بگيريم . سال گذشته در اردوگاه ناوندي مالومه بوديم و معمولا برنامه هاي گالته و گپ را من و بهمن و پيام و آرام به راه مي انداختيم و قبل از برنامه ها با هم همنظري ميکرديم که چه برنامه تازه ايي داشته باشيم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">يکروز بهمن آمد و گفت برنامه تازه ايي به فکرم رسيده است . منم پرسيدم چيه بگو . بهمن ادامه داد و گفت شنيدم عده ايي از اين معتادها در يکي از اين کشورهاي شرق آسيا براي خودشان راديويي راه انداخته اند و با صداي مخصوص معتادها براي مواد مخدر تبليغ ميکنند . بعد گفت براي شوخي ما هم به زبان فارسي اداي اينها را دربياوريم . اسم اين راديو به قول بهمن&#8221; راديو شان &#8221; بود . </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">منم گفتم خوب حالا يکبار تو با فارسي بگو ببينم چطوريه . بهمن آرم راديو حزب کمونيست ايران : اين صداي حزب کمونيست ايران است وووو را کپي کرده بود و با لهجه خاص معتادها به جايش اين صداي شان است را گذاشته بود و بعد ادامه ميداد و ميگفت صداي شان صداي معتادهاي بي پولي است که براي چند گرم در روز مبارزه ميکنند و براي مجاني شدن هرويين و حشيش و دنيايي پر از مواد خمار کننده مبارزه ميکنند و بعد ادامه ميداد ما فکر ميکنيم روزي چند گرم مواد خمار کننده حق همه انسانهاست و ما اعلام ميکنيم که سرزمين خشخاش پرور افغانستان کعبه معتادان جهان است وووو</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">وقتي اين جملات را با آن لهجه زيباي بهمن (البته همراه با حالت فوق العاده جالب چشمهايش) شنيدم حسابي خنديدم و گفتم برنامه ات حرف ندارد و حتما بچه هاي گردان از خنده روده بر خواهند شد . بهمن چند روزي روي لهجه معتاديش کار کرد و مرتبا به آرم برنامه اش کم و زياد ميکرد . بالاخره شب موعود فرا رسيد .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد از چند ترانه ايي معمولا برنامه کمدي داشتيم . نوبت برنامه کمدي که رسيد اعلام کرديم که امشب برنامه جديدي داريم و بعد از بهمن خواستيم که برنامه اش را اجرا کند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بهمن استاد خنداندن انسانهاست . برنامه را چنان اجرا کرد که اکثرا ميخنديدند. البته پيام هم در بعضي قسمتها کمي بهمن را کمک کرد . همچنانکه برنامه در حال اجرا بود قيافه چند نفر در ميان بچه هاي گردان خوب نميگفت . حسام و سيد حسين خيلي جدي و کمي هم ناراحت نظاره گر اين ماجرا بودند . خلاصه آن شب با شادي و خنده  به خير گذشت تا روز بعد . عصر روز بعد در حال صرف چاي عصرانه بوديم که دکتر خالد من و پيام و بهمن را صدا کرد و گفت جلسه داريم . </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">چهار نفري به يک چادر رفتيم و دکتر خالد گفت حسام و سيد حسين هم خواهند آمد . حسام و سيد حسين با آن جديت شب گذشته و اخم کرده وارد چادر شدند . دکتر خالد جلسه را شروع کرد و گفت : گالته و گپ خوبه و از اين حرفها و بعد گفت ولي ديشب از خط قرمز عبور کرديد و با اجراي آن برنامه و کپي برداري از آرم صداي حزب کمونيست ايران در واقع راديو حزب کمونيست ايران را مسخره و تحقير کرديد و اين يک نوع بي احترامي و توهين به راديو حزب است . با خاتمه اين جملات تازه فهميديم که راديو شان بهمن کار دستمان داده است .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">هر چي توضيح داديم بابا اين شوخي بود فقط براي اينکه بچه ها بخندند ووو  ولي تو کفش اين سه نفر و به خصوص حسام که مسئول سياسي گردان بود نرفت . قيافه هاي حسام و سيد حسين اينقدر جدي و خشک بود که اگر آنها را حتي در آب اقيانوس هندم مي انداختي خيس نميشدند . تازه گير افتاده بوديم و راه فراري نبود . هر چه تلاش کرديم با توضيح  يه جوري خودمان را خلاص کنيم فايده نداشت چون اينها قبل از جلسه تصميم خود را گرفته بودند . وقتي ديديم قانع کردن اين قيافه هاي خشک و جدي امکانپذير نيست مجبورا و براي خلاصي از دستشان از خودمان انتقاد کرديم . وقتي جرم را پذيرفتيم حکممان صادر شد و هرکداممان يک تذکر گرفتيم . تازه شانس آورديم ما را چک ( پس گرفتن اسلحه ) نکردند. بعد با قيافه ايي ناراحت و پکر چادر را ترک کرديم . وقتي از چادر دور شديم پيام به بهمن گفت برو بابا با خود و  اين صداي شانت نزديک بود اخراجمان کنند . بهمن از من و پيام معذرت خواهي کرد که باعث اين شده است که ما هم تذکر بگيريم . ما هم کمي بهمن را دلداري داديم و صداي شان را براي محافل خصوصي خودمان نگه داشتيم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">با اين خاطره از بهمن مجلس را تا وقت نهار ادامه داديم . نهار امروز هم نان و ماست بود . بعد از نهار همچنان در محافل بزرگ و کوچک نشسته بوديم که ديده بانها خبر دادند که يک ستون نظامي رژيم در حال حرکت بسوي روستايي در اين نزديکي به اسم صدرآباد است .<br />
( توضيح : من در اين دفترچه نوشته ام صدر آباد ولي روي نقشه گوگل نوشته شده است سردارآباد ٬ خيلي مطمئن نيستم کدام اسم درست است)</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">با شنيدن اين خبر گفتند که خودتان را حاضر کنيد . سريعا همه چک ( اسلحه ) و حمايلشان را برداشتند و آماده دستور مسئولين گردان شديم . ستون نظامي هنوز به مقصد نرسيده بود و در اين فاصله چند تصميم عوض شد .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد چند مکان تعيين شد که با شروع درگيري سريع بايد گرفته شود و براي گرفتن هر مکان هم دسته ايي تعيين شد((روى عکس کليک کنيد)) .</p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"><a href="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/sedrabad1.jpg"></a><a href="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/sedrabad1.jpg"></a><a href="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/sedrabad11.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-258" title="sedrabad1" src="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/sedrabad11.jpg?w=450&#038;h=311" alt="" width="450" height="311" /></a><br />
<span style="color:#0000ff;">براى ديدن سايز بزرگتر بر روي عکس کليک کنيد</span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد از اين سازماندهي گفتند فعلا منتظر ميشويم ببينيم آنها چکار ميکنند . آنچه که مسلم بود اين بود که نبايد خودمان را درگير يک جنگ دفاعي بکنيم .نيروهاي رژيم با آمادگى و حدود ٢٠ ماشين و مجهز به خمپاره و ميني کاتيوشا آمده بودند و هر گونه درگيري دفاعي به ضرر ما تمام ميشد. محل استراحت ما هم چندان مناسب نبود و براي جلوگيري از تلفات در جريان خمپاره باران احتمالي دسته ها در اين محل از هم فاصله گرفتيم و در حالت آماده باش منتظر دستور فرماندهي شديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">تا غروب اين ستون نظامي در روستاي نامبرده باقي ماند و رو به علم آباد حرکت نکرد و حتي دست به خمپاره باران منطقه هم نزد.  در مورد اين ستون نظامي هر کسي يک تحليلي ميداد . يکي ميگفت ميترسند ٬ يکي ميگفت شايد دنبال ما نباشند و دنبال  حزبيها باشند ٬ يکي ميگفت شايد شايعه شنيده اند و آمده اند سرو گوشي آب بدهند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">آنچه مسلم بود نيروهاي رژيم ميدانستند که ما در اين منطقه هستيم . چون چند روز پيش در ترجان علني شده بوديم و بعد روز گذشته در حاشي آباد علني شده بوديم . فرماندهان رژيم يقينا حدس زده بودند که مسير حرکت ما به اين طرف است ولي مکان دقيق را نميدانستند .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">طرفهاي غروب ستون نظامي بدون هيچ اقدامي منطقه را ترک کرد . وقتي ديده بانها خبر رفتن ستون را دادند دوباره اوضاع به حالت عادي بازگشت و دسته ها به محل استراحت برگشتيم  و آماده رفتن به روستاي علم آباد شديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">هوا هنوز حسابي تاريک نشده بود که با صفي طويل وارد روستاي علم آباد شديم . فکر کنم مردم روستا نيز از حضور نيروهاي رژيم در صدرآباد باخبر بودند و وقتي اين همه پيشمرگ را ديدند برايشان کمي تعجب آور بود  . جوانها و بچه ها دور و ورمان ريخته بودند و معلوم بود که از ديدن ما خوشحالند .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد از کمي ماندن در کوچه هاي روستا هر چند نفر مهمان خانه ايي شديم تا شامي بخوريم . دو ساعتي در علم آباد بوديم . طبق معمول از خانه ها بيرون آمديم و بعد از سر شماري و اطمينان از اينکه همه هستند از روستا خارج شديم . دوباره به محل استراحت پشت روستا رفتيم و آنجا بارها را جمع و جور کرديم و مسير را به طرف روستاي ديگري به اسم هاچي دەري ادامه داديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">راه بين علم آباد و هاچي دەري راه بدي نبود . به غير از يک سر بالايي نه چندان تند بقيه راه اتوبان بود و چون وقت زياد هم داشتيم به اندازه کافي در طول راه اجازه استراحت به ما داده شد .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">وقتي به نزديکي روستاي هاچي دەري رسيديم کسانيکه منطقه را خوب بلد بودند يک دول ( دره ) کوچک در دامنه کوههاي پشت روستا را پيشنهاد کردند .</p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"><a href="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/hajidereh.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-247" title="hajidereh" src="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/hajidereh.jpg?w=450&#038;h=311" alt="" width="450" height="311" /></a><br />
<span style="color:#0000ff;">مکان مخفي شدن پشت هاچي دەري را خوب به ياد ندارم ولي فکر کنم جايي باشد که با عدد ١ مشخص کرده ام</span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">به طرف محل تعيين شده حرکت کرديم . دول بسيار کوچکي بود که بيش از چند درخت نداشت . يک کەويل ( خانه باغ ) بسيار کوچک هم در کنار چشمه آب وجود داشت . دور و ور خانه باغ بار و بنديلمان را انداختيم و خودمان را آماده خواب کرديم . خوشبختانه نه نگهبان بودم نه ديده بان و به همين خاطر گوشه ايي گرفتم خوابيدم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">روز شنبه ١٠ /۵ / ١٣٦٦ در مکاني در پشت روستاي هاچي دەري هستيم . امشب نيز به خاطر سرما خواب درست و حسابي نکردم . صبح زود من و چند نفر ديگر از سرمازده ها آتش کوچکي برپا کرديم و مشغول چاي درست کردن شديم . مجلسمان را با چاي و سيگار و از هر دري سخني گرم کرده بوديم که اولين تذکر روز را گرفتيم که زيادي شلوغ کرديم . با اين تذکر صدايمان را پايين آورديم و مجلسمان را ادامه داديم تا بقيه نيز کم کم بيدار شدند .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">امروز قبل از ظهر هر چند شب خوب نخوابيده بودم ولي انگاري خوابم پريده بود و نخوابيدم . تا نزديکيهاي ظهر فقط حرف زديم . آنقدر موضوع عوض کرديم که خودمان از دست خودمان خسته شده بوديم . طرفهاي ساعت ١١ ناصر کشکولي صدايم زد و گفت وقت داري کمي حرف بزنيم . تو دل خودم گفتم بخشکي شانس تازه گير افتادم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">نزديک به يک ساعت جلو اين گرما ناصر ضعف و کم و کاستيهاي من را که در اين مدت ديده بود برشمرد که مانع از عضويت ميشود . منهم عين خيالم نبود چون مدتها بود تصميم گرفته بودم تقاضاي عضويت نکنم . ليست کم و کاستيهايم دراز بود و حتي اگر روزي خودم به ميل خودم تقاضا کنم ليست ناصر مانع اصلى خواهد بود . به همين دليل مثل بچه آدم نشستم و با بله بله و حتما حتما يک ساعت جلسه اجباري را به سر رساندم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد از من ناصر به جمال سقز گفت نهارت را خوردي کمي حرف بزنيم و اينبار نوبت جمال بود . در حين نهار خوردن به جمال گفتم برو تازه بدبخت شدي زير اين آفتاب رادياتورت را به جوش مي آورد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> بعد از نهار تصميم گرفتم با زور هم که شده کمي بخوابم چون ميترسيدم اگر امشب حرکت کنيم در طول راه خوابم ببرد . به همين خاطر رفتم خوابيدم . وقتي بيدار شدم دور و ور چاي عصرانه بود .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در حين چاي عصرانه مسئولين گردان سرپايي در مورد حرکت امشب کمي توضيح دادند . خلاصه توضيحات اين بود که يک دسته همينجا پيش بارها خواهد ماند و بقيه واحد به روستاي هاچي دەري خواهند رفت و بعد دوباره اينجا بازخواهند گشت . همچنين خبر اينکه يکي از واحدهاي حزب دمکرات در اين نزديکيها ميباشد را نيز اعلام کردند و دليل اينکه يکدسته پيش بارها ايبجا ميماند اينست که نبادا تصادفي در هاچي دەري به اين واحد حزب دمکرات بر بخوريم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">قرعه امشب به اسم دسته ما درآمد و بايد امشب تا برگشتن گردان پهلوي بارها بمانيم . اتفاق عجيبي تا برگشتن بچه ها نيفتاد . وقتي بچه ها برگشتند خبر حضور نيروهاي رژيم در روستاهاي اطراف را با خود آورده بودند و به همين خاطر گفتند اين مکان براي فردا مناسب نيست و بايد به مکان ديگري برويم .بارها را جمع و جور کرديم و به طرف مکاني به اسم سردشت در همين نزديکيها حرکت کرديم . بعد از مدتي حرکت بالاخره به دشتي رسيديم که سردشت نام داشت و جاي بدي نبود و در دامنه کوه بلندي قرار داشت . اينجا از جاي قبلي خيلي بهتر بود .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">به علت شايعه حضور هم نيروهاي حزب دمکرات و هم رژيم قرار شد امشب يک دسته مانند کمين ديده بان روي کوه بلند پشت محل استراحتمان بروند . اين واحد تا فردا غروب به علت اينکه رفت و آمد زيادي انجام نگيرد و باعث کشف محل استراحتمان نشوند ٬ بايد آن بالا باقي بمانند .دسته ما امشب مسئول بار بوديم و اين کمين ديده باني شامل حال دسته ديگري شد . بعد از مدتي دسته کمين ديده بان به طرف بالاي کوه حرکت کردند و ما هم هر کس جايي گرفتيم خوابيديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">روز يکشنبه ١١/ ۵ / ١٣٦٦ در مکاني به اسم سردشت هستيم . امشب هم طبق معمول هوا سرد بود و به همين خاطر صبح زود بلند شدم . ساعت ٩ صبح با بقيه بچه ها صبحانه ايي ميل کرديم . هوا کمي گرم شده بود و کم کم کنترل چشمهايم را از دست ميدادم . به همين خاطر رفتم خوابيدم .</p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"> <a href="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/serdesht.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-248" title="serdesht" src="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/serdesht.jpg?w=450&#038;h=311" alt="" width="450" height="311" /></a><br />
<span style="color:#0000ff;">&#8220;سردشت&#8221; مکاني است که دقيقا نتوانستم روي نقشه مشخص کنم . اين مکان در فاصله دو روستاي هاچي دەري و قزلجه پايين و در دامنه رشته کوههاي پشت اين دو روستا قرار دارد</span> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">وقت نهار بود که بيدارم کردند . هنوز در خواب و بيداري بودم که يعقوب پيشم آمد و گفت که ديده بانها با خودشان آب کافي نبرده اند و حسابي تشنه هستند و ادامه داد و گفت نهارت را که خوردي يک دبه آب برايشان ببر. بعد از اين سريع نهارم را خوردم و چک و حمايلم را برداشتم و با يک دبه آب راهي بالاي کوه شدم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بالاي کوه بچه ها براي فرار از دست آفتاب هر کدام به سايه يک سنگي پناه برده بودند . وقتي رسيدم از قيافه هايشان ميشد تشنگي و خستگي را به وضوح ديد . وقتي کمي نشستم برايم تعريف کردند که رشته کوههاي پايينتر بوسيله نيروهاي رژيم گرفته شده است . من هم با دوربين رشته کوههاي پايين را نگاه کردم . پاسدارها روي کوههاي پايين بودند . به قول بچه هاي ديده بان پاسدارها هنوز در حال حرکت بسوي کوههايي هستند که ما ديروز آنجا بوديم . بعد از کمي صحبت و استراحت دوباره از کوه سرازير شدم و به طرف محل استراحت گردان رفتم .وقتي پيش بچه ها رسيدم از شدت گرما تمام بدنم خيس عرق بود .به همين علت رفتم سرم را شستم و کمي پاهايم را با آب سرد خنک کردم . اين نيمچه حمام چه لذتي داشت .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در اين فاصله که من براي ديده بانها آب برده بودم زني پيش بچه ها آمده بود . با يک پرس و جوي سريع متوجه شدم مادر دختري است که براي پيشمرگايتي آمده است . خيلي عجيب بود تاکنون انسان اينجوري نديده بودم . اجازه نميداد کسي حرف بزند و مرتب حرف ميزد. اينقدر گفت که من خسته شدم و بلند شدم از محل دور شدم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">رفتم پيش کمال و پيام نشستم . کمي از اينکه نيروهاي رژيم در ارتفاعات اطراف هستند برايشان گفتم. ساعت نزديکيهاي ٣ بعد اظهر بود که صداي اولين انفجارها از دور به گوش رسيد . صداي انفجارها دور بود . ديده بانها خبر دادند که دور و ور جايي که ديروز بوديم در حال خمپاره باران است . بعد از مدتي صداي خفيف گلوله هم به صداي انفجارها اضافه شد .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">هنوز مطمئن نبوديم ولي حدس ميزديم که نيروهاي رژيم با نيروهاي حزب دمکرات درگير شده باشند . ما هم به حالت آماده باش در آمديم . در همين حال و احوال بوديم که متوجه شخصي با لباسهاي مشکي شديم که داشت از جهت قزلجه با سرعت به طرف ما ميدويد. وقتي رسيد ديديم يک پسر نسبتا جواني است که با صداي بلند هي ميگفت حجم ها آمدند ٬ حجم ها آمدند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">من از اول متوجه نشدم منظورش چيست تا اينکه بچه هاي مهاباد گفتند اينجا به فارس و پاسدار ميگويند حجم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">از پسره کمي پرس و جو شد که حجم ها کجا هستندو چند نفرند و غيره . بعد از اين پرس و جو دو واحد را سازماندهي کردند که بلنديهاي اطراف را بگيرند . دسته ما مامور گرفتن يکي از اين بلنديها بود . دوباره راهي بالاي کوه شديم . وقتي به محل رسيديم هر کسي جايي در پناه سنگي سنگر گرفت و بعد با دوربين منطقه را حسابي کنترل کرديم . از حجم ها خبري نبود . به احتمال زياد پاسدارها فقط وارد روستاي قزلجه شده بودند.  يعقوب با بيسيم به مسئولين واحد خبر داد که دنيا امن و امان است ولي با اين وصف به دستور فرماندهي کمي ديگر روي کوه مانديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اين بالا به اين کلمه حجم ها کمي خنديديم . به خاطر اين کلمه هم کلي خسته شديم و هيچ خبري هم نبود. طرفهاي غروب از کوه سرازير شديم . وقتي رسيديم بارها آماده بود و بسوي روستاي قزلجه پايين حرکت کرديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در بين راه من و دکتر خالد نزديک به هم حرکت ميکرديم . دکتر خالد در باره جلسه ديروز ناصر با من کمي حرف زد و نظرم را خواست که در مورد حرفهاي ناصر چه فکر ميکنم . براي اينکه زود دريچه اين بحث بسته شود به دکتر خالد گفتم عضويت يک مسئوليت بزرگ است که من آمادگي پذيرش اين مسئوليت را فعلا در خودم نميبينم و کمي وقت ميخوام که کم و کاستيهايي که ناصر رديف کرده است را برطرف کنم و کمي خودم را درست کنم . دکتر خالد گفت حرفت منطقي است و بدين شکل اين شبه جلسه را زير سبيلي رد کردم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">براي شام به درون روستاي قزلجه پايين رفتيم . پايگاه نيروهاي رژيم خيلي نزديک به روستا نبود و بالاي يک تپه در خارج روستا قرار داشت . در اين روستا با استقبال خوب مردم روبرو شديم و در خانه ها تقسيم شديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در خانه ايي که بوديم صاحب خانه گفت که امروز روستا پر بود از جاش و پاسدار و غروب از روستا رفته اند . جاش و پاسدارها هم براي جمع آوري اطلاعات اينجا آمده بودند و از مردم پرسيده بودند که کي پيشمرگ به روستا آمده است . از برخورد افراد رژيم در پايگاه پرسيديم و صاحب خانه گفت که افراد پايگاه کاري به کار ما ندارند و شبها هم به درون روستا نمي آيند. بعد از شام و استراحت از خانه ها بيرون آمديم تا حرکت را به سوي محل ديگري ادامه بدهيم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">وقتي همه جمع شدند از روستا خارج شديم . راه آبادي از نزديکي پايگاه ميگذشت . نور چراغهاي پايگاه جاده را حسابي روشن ميکرد و به همين علت ميبايست با فاصله زياد از هم و يکي يکي از قسمتي که به پايگاه نزديک و روشن بود عبور کنيم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">امشب افتخار حمل &#8220;هەژگ&#8221; ( گياهي که دنبال خود ميکشيديم که اثر کفشهايمان را از بين ببريم ) به من عطا شده  بود . آخرين نفر بعد از بارها من بودم . وقتي به قسمت حساس راه رسيدم و همچنان که پشتم به پايگاه بود متوجه سايه واضح خودم  روي زمين شدم. معلوم بود که فاصله چراغها با جاده خيلي نيست .با کنجکاوي سرم را برگرداندم و ديدم فاصله زياى نيست و واقعا نيروهاي مستقر در پايگاه يا کور بودند يا عمدا به طرف ما تيراندازي نکردند . به هر حال بدون دردسر عبور کرديم و من هم تا رسيدن به مقصد با اين هەژگ پشت سرم گرد و خاک به پا کردم .</p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"> <a href="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/qezelja.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-250" title="qezelja" src="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/qezelja.jpg?w=450&#038;h=311" alt="" width="450" height="311" /></a><a href="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/qezelja1.jpg"></a><br />
<span style="color:#0000ff;">محل تقريبى عبور از کنار پايگاه روستاي قزلجه</span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد از چند استراحت بالاخره به مکاني در نزديکيهاي سنگەسار رسيديم و در اين محل بار و بنديل براي استراحت روز بعد را انداختيم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">توضيح : اين عکسها را از روي نقشه گوگل کپي کرده ام و از دقيق بودن مکانها مطمئن نيستم . اگر دوستان و رفقا در جايي در اين عکسها اشکالي ديدند خوشحال خواهم شد که به من اطلاع دهند تا عکسها را دستکاري کنم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/20sal.wordpress.com/244/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/20sal.wordpress.com/244/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/20sal.wordpress.com/244/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/20sal.wordpress.com/244/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/20sal.wordpress.com/244/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/20sal.wordpress.com/244/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/20sal.wordpress.com/244/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/20sal.wordpress.com/244/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/20sal.wordpress.com/244/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/20sal.wordpress.com/244/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/20sal.wordpress.com/244/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/20sal.wordpress.com/244/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/20sal.wordpress.com/244/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/20sal.wordpress.com/244/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&amp;blog=1482505&amp;post=244&amp;subd=20sal&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://20sal.wordpress.com/2010/07/19/p_4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ef987f6ad7e2ec7ca58568e53b613c72?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">soran</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/sedrabad11.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">sedrabad1</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/hajidereh.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">hajidereh</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/serdesht.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">serdesht</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/qezelja.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">qezelja</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>حرکت بسوي مناطق عمقي ( قسمت سوم )</title>
		<link>http://20sal.wordpress.com/2010/07/13/p_3/</link>
		<comments>http://20sal.wordpress.com/2010/07/13/p_3/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Jul 2010 14:03:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soran</dc:creator>
				<category><![CDATA[خالد ظاهرى]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://20sal.wordpress.com/?p=225</guid>
		<description><![CDATA[روز چهارشنبه ٧ / ۵ / ١٣٦٦ در دره ايي پشت روستاي اينچکه هستيم . شب وقتيکه به اين محل آمديم از درختان بلند و زياد خبري نبود . کنار يک چشمه آب با کمي درخت جوان بيد ويک حەسيل ( آب بند ) بار و بنديلمان را انداختيم و تصميم بر اين شد فردا [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&amp;blog=1482505&amp;post=225&amp;subd=20sal&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="rtl">روز چهارشنبه ٧ / ۵ / ١٣٦٦ در دره ايي پشت روستاي اينچکه هستيم . شب وقتيکه به اين محل آمديم از درختان بلند و زياد خبري نبود . کنار يک چشمه آب با کمي درخت جوان بيد ويک حەسيل ( آب بند ) بار و بنديلمان را انداختيم و تصميم بر اين شد فردا را اينجا بگذرانيم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">شب مانند شبهاي قبل خيلي سرد بود و کنار اين حەسيل هم به نسبت سردتر . بچه ها علي الاجبار هر کسي جايي دراز کشيدند و خوابيدند . من و اسماعيل عجم هنوز بيدار بوديم بعد از کمي تصميم گرفتيم که اين اطراف را بگرديم تا که شايد خرمانى و يا علفهاي خشک پيدا کنيم . به طرف بالاي دره رفتيم و نزديک به ١۵٠ متر بالاتر به علفهاي خشکي که روي هم گذاشته شده بودند رسيديم . با ديدن منظره اين هتل چند ستاره خيلي خوشحال شديم و به محل استراحت رفقا برگشتيم و وسايلمان را برداشتيم و من پيام و کمال و ناصر اميدي را هم صدا کردم تا آنها هم بيايند و ميان علفها بخوابند.  هر کداممان از يک طرف يک سوراخ در علفها درست کرديم و درون سوراخها خزيديم و خوابيديم .<span id="more-225"></span></p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"> <a href="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/p3.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-226" title="p3" src="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/p3.jpg?w=450&#038;h=311" alt="" width="450" height="311" /></a><br />
مسير حرکت<br />
(براي ديدن سايز بزرگتر روي عکس کليک کنيد)</p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">تا ساعت ٩ صبح بيهوش بودم و امشب سرما را مانند شبهاي قبل احساس نکردم . ساعت ٩ با خشه خش اسماعيل که از درون گياهها بيرون مي آمد بيدار شدم و من هم از سوراخ خودم بيرون آمدم و با اسماعيل رو به چشمه آب رفتيم . به علت اينکه تو گياهها خوابيده بوديم ميبايست يک نيمچه نظافتي ميکرديم تا گرد و خاک و گياه خشک ميان موي سر را از خود پاک کنيم تا بلکم شکل آدميزاد به خود بگيريم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد به محل تجمع رفتيم . خيلي از بچه ها بعد از اين شب سرد با طلوع آفتاب دوباره خوابيده بودند . با اسماعيل رفتيم پيش تدارکات و نان صبحانه را گرفتيم و با کمي ماست که با خود از اينچکه آورده بوديم خورديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد از صبحانه با اسماعيل گوشه ايي نشستيم و مشغول صحبت کردن شديم و همزمان راديو تهران را گوش ميداديم . بعد از کمي پيام و کمال و ناصر اميدي نيز به جمع ما پيوستند و تا وقت نهار و راديو کومەله محفلمان را با بحثهاي جدي و غير جدي گذرانديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">تنها بحث جدي در مورد روحيه جمعي و کمک کردن به بعضي بچه ها بود که زودتر خسته ميشوند . اکثرا موافق بوديم که اگر همه بچه هاي پەل همکاري کنند و نفري ده دقيقه اسلحه رفقايي که زود خسته ميشوند را حمل کنيم ميتوانيم از بار خستگي اين رفقا بکاهيم و تصميم گرفتيم که اين مسئله را هم با ناصر کشکولي مسئول سياسي دسته در ميان بگذاريم . </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">وقت نهار همزمان بود با شروع برنامه هاي راديو کومەله. نهار دوباره نان و ماست بود. امروز اخبار راديو کومەله حسابي حال همه را گرفت . سکوت مطلق حاکم بود و همه با ناراحتي به راديو گوش ميدادند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">راديو کومەله خبر درگيري يکي از واحدهاي جنوب کردستان با واحدهاي حزب دمکرات در منطقه ژاوەرود را ميخواند . بعد از مشروح خبر اسم چهار تن از رفقا را خواند که در اين جنگ جان خودشان را از دست داده بودند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اسمها را که خواند متوجه شديم که بچه هاي گردان آريز بوده اند که در اين درگيري جان خود را از دست داده اند .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">خيلي ناراحت شديم و حتي ادامه خبر که حزبيها هم تلفات داده اند از ناراحتيمان نکاست . بعد از نهار و برنامه هاي راديو دوباره متفرق شديم و هر چند نفر در محفلي دور هم جمع شديم . تا عصر را بدين شکل گذرانديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">طرفهاي عصر يک ابري روي منطقه را فرا گرفت و باران سريع و کمي باريد . اين ابر و باران کم از کجا تشريف آورد خودش شد يک معمايي براي همه . بعد از اين باران تدارکات از صاحب اين دشت کمي خيار خريد و بين ما تقسيم کردند . در حين خيار خوردن بوديم که ديده بانها خبر دادند که يک واحد حزبيها در کوههاي مقابل هستند .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">با شنيدن اين خبر تمام واحدها سازمان داده شد و هر دسته ايي به طرف تپه ايي به حرکت در آمد. سعي و تلاشمان اين بود که تا امکان دارد دقت کنيم تا بلکم بتوانيم آنها را محاصره کنيم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">هنوز معلوم نبود که آنها واحد شناسايي هستند يا واحد سازمانده و معلوم نبود که آنها ما را ديده اند يا نه.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">با رسيدن اولين واحدها به مکانهاي تعيين شده حزبيها محل خودشان را ترک کرده و فرار کردند . همه در محلهاي خودمان باقي مانديم و يک دسته به طرف محلي که حزبيها فرار کرده بودن رفتند. تا بچه ها به محل رسيده بودند حزبيها فرار کرده بودند و پيدا کردنشان با توجه به نزديک شدن به غروب امکان نداشت و به همين علت از محلهاي استقرار پايين آمديم و همگي به طرف روستاي اينچکه به راه افتاديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">وقتي به اينچکه رسيديم مسئولين گردان گفتند که در خانه ها تقسيم نميشويم . ولي با اين حال از خانه هاي مردم کمي نان و ماست گرفتيم و در همان کوچه هاي روستا خورديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد از اين استراحت در اينچکه به طرف روستاي ترجان حرکت کرديم . در بين راه بعضي سازماندهي ها شد و هر کسي مسئول کاري شد که در ترجان انجام دهد. نصفي از دسته ما نگهباني يک قسمت از روستا را به عهده داشت و نصف ديگر براي کمک کردن به بچه هاي گردان ٣١ بوکان براي جمع آوري کمک مالي سازماندهي شده بودند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">من در تيمي بودم که ميبايست کمک مالي جمع کنيم چيزيکه اصلا خوشم نمي آمد . به همين علت به يعقوب گفتم گردآوري کمک مالي را با نگهباني عوض ميکنم .بعد از کمي بگو مگو بالاخره با نگهباني عوض کردم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">وقتيکه به ترجان نزديک شديم حرکت کردن با وجود نور شديد نورافکنهاي پايگاه روستا که روي راه منتهي به روستا تنظيم شده بود ٬ مشکل بود و ميبايست دست را روي چشمهايمان بگذاريم تا بتوان جلوي پايمان را ببينيم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">با عبور از اين قسمت نوراني وارد روستا شديم و در قسمتهاي بالاي روستا در خانه ها تقسيم شديم . تيم ما مسئول نگهباني يک قسمت بود و اولين پاس نگهباني به من رسيد و در کوچه ايي که به پايگاه روستا منتهي ميشد سر پست نگهبانيم رفتم . بعد از حدود ٤۵ دقيقه نگهبان بعدي من را عوض کرد و من هم فرصتي پيدا کردم که بروم شامي بخورم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در خانه ايي در حاشيه روستا پيش بقيه رفقا رفتم . من هم اينجا شامي خوردم و بعد منتظر شديم که به ما اطلاع دهند که کي از روستا خارج ميشويم . در اين فاصله با شلوغ شدن روستا نيروهاي رژيم در پايگاه مشکوک ميشوند و واحد هاي گشتي را به داخل روستا ميفرستند . از پايين روستا صداي تيراندازي شروع شد . ما هم سريع خودمان را آماده  کرديم و از خانه بيرون آمديم . کنار ديوارهاي همين خانه که در حاشيه روستا بود سنگر گرفتيم و منتظر تماس مسئولين گردان شديم . کمي نگذشته بود که سعادت پيش ما آمد و گفت که مسئولين گردان گفته اند که تيراندازي نکنيد و بدون سر و صدا از روستا خارج ميشويم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد از تماسهاي بيسيمي بين مسئولين واحدها قرار شد واحدها هر يک از محل خودش به طرف محلي در بيرون روستا حرکت کنند و آنجا به هم ملحق شويم . ساعت ١٠ و ٣٠ دقيقه شب بود که اينکار را بدون سر و صدا و بدون اينکه بيخودي تيراندازي کنيم انجام داديم . بيرون روستا وقتي همه جمع شدند يک سرشماري شد و بعد از اينکه اطمينان حاصل شد که همه هستند به طرف محلي در نزديکي روستاي حاشي آباد حرکت کرديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">محلي که قرار بود روز بعد مخفيگاه ما باشد به قول بچه ها يک بيشه زار بزرگ است که در فاصله بين دو روستاي ترجان و حاشي آباد قرار دارد. راه چندان دوري هم نبود و با چند استراحت به محل رسيديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">وقتي به محل رسيديم متوجه شديم که از بيشه زاري که رفقا قولش را داده بودند خبري نيست . دستور استراحت صادر شد و ما سيگاريها در جمعهاي چند نفره به دور هم مشغول سيگار کشيدن شديم . بچه هايي که پيشنهاد اين محل را داده بودند فکر ميکردند که اشتباه آمده ايم و بعضيهاي ديگر ميگفتند همينجاست .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">با اين بحثها که اشتباه آمده ايم يا نه کا عيسي عصباني شد . از اول پيشنهاد اين محل را محمد مهتدي داده بود . محمد مهتدي مسئول کميته ناحيه مهاباد است و از مدتها قبل همه ميدانستيم که کا عيسي از دخالت محمد مهتدي در کارهايش دل خوشي ندارد و حالا فرصتي دست داده بود که يقه محمد مهتدي را بگيرد . محمد مهتدي بدبخت هم هيچ تقصيري نداشت چون يا اشتباه آمده بوديم يا صاحب مزرعه همه درختها را برديده بود چيزيکه محمد مهتدي روحش هم ازش خبر نداشت. به قول ما سنندجيها کا عيسى ميدانست خطاي محمد مهتدي نيست ولي بهانه بني اسراييلي ميگرفت.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">کا عيسي عصباني بود و مانند اين لاتهاي سنندجي دستمال ابريشميش را به پيشانيش بسته بود و وسط همه دراز کشيده بود و دستور داد که فردا همينجا ميمانيم . گفت چک و حمايلهايتان را در بياوريد اينجا مي مانيم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">کسي باور نميکرد در اين بيابان بدون درخت و اين همه پيشمرگه چطور کا عيسي دستور ماندن ميدهد .عاقبت همه مسئولين واحدها جمع شدند که بلکم کا عيسي را قانع کنند. کا عيسي بيشتر عصباني شد و داد ميزد بگذار فردا رژيم همه را اينجا قتل و عام کند ٬ اين خطاي محمد مهتدي است وووو. اين بگو مگو ها تا ساعت ٤ صبح طول کشيد .هوا در حال روشن شدن بود و کا عيسي همچنان جاي خودش دراز کشيده بود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">امشب يکبار پيام گفت حالا که کا عيسي عصباني است کمي حالش را بگيريم و بلند شد رفت پيش کا عيسي . گفت کا عيسي جان خودت بلند شو ما جوانيم نميخواهيم جوان مرگ بشيم .کا عيسي در آن عصبانيت با آن زبان خاص خودش با صداى بلند گفت برو بشين گەوجە گەوج .  امشب کلي به اين گەوجە گەوج کا عيسي هم خنديديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بالاخره طرفهاي صبح و هوا روشني بچه هاي بوکان کا عيسي را متقاعد کردند که محلي در نيم ساعتي اينجاست و محل مناسبي براي ماندن است . کاعيسى با کش دادن استراحت در اين محل امتياز خودش را از محمد مهتدي گرفت و با رفتن موافقت کرد . حالا بدبختيش براي ما مانده بود که با تند تند راه رفتن به محل تعيين شده ديگري برويم . هوا روشن بود که با عجله خود را به مکاني در پشت روستاي حاشي آباد رسانديم.</p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"> <a href="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/hashiabad.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-227" title="hashiabad" src="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/hashiabad.jpg?w=450&#038;h=311" alt="" width="450" height="311" /></a><br />
محل تقريبى استراحت در نزديکى حاشي آباد</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">روز پنجشنبه ٨/۵/١٣٦٦ به دره ايي پشت روستاي حاشي آباد رسيديم . در اينجا دو دول ( دره ) وجود دارد . براي اينکه همه در يک محل متمرکز نباشيم گردان ٣١ بوکان به دره ديگر در همين نزديکي رفت .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بالاخره به مکاني آمديم که بهتر از آنجايي بود که قرار بود بمانيم . همه در حال درست کردن محل استراحت بودند و من هم تازه حمايلم را در آورده بودم که مسئول تقسيم کار واحد سرو کله اش پيدا شد و گفت ديده باني. چه خبر ناخوشي بود . دوباره حمايلم را بستم و با چند نفر ديگر راهي محل ديده باني شديم . نيم ساعت طول کشيد تا بالاي کوه رسيديم . خسته بوديم و بعد از کنترل مناطق اطراف و اطمينان از اينکه خبري نيست بين خودمان ديده باني را تقسيم کرديم . پاسهاي اول به من نيفتاد و تا ساعت ١٠ و ٣٠ دقيقه صبح آن بالا خوابيدم . ساعت ١٠ و ٣٠ دقيقه نوبت نگهبانيم فرا رسيد . بقيه بچه ها خواب بودند و نگهبان قبل از من هم رفت گرفت خوابيد .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">من و سيگار و دوربين نگهباني را ادامه داديم تا نزديکيهاي ساعت يک که تيم بعدي براي تعويض ما به محل ديده باني رسيدند. بچه ها را بيدار کرديم و بعد از مدتي ديده بانها را به جا گذاشتيم و با فاصله راهي محل استراحت واحد شديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> وقتي به محل استراحت رسيديم سهميه نهارمان را از تدارکات گرفتيم و بعد از نهار جايي گرفتم خوابيدم تا عصر که همه را براي چاي عصرانه و جلسه بيدار کردند . جلسه در رابطه با حزب دمکرات و وضع منطقه بود . خلاصه جلسه اينبود که از اين به بعد وارد منطقه ايي ميشويم که واحدهاي حزب دمکرات هم در حال فعاليتند و تعداد نيروهايشان از ما بيشتر است و در کل منطقه فعاليتي آنهاست و از اين به بعد احتمال دارد اگر از وجود ما باخبر شوند آنها ما را تعقيب کنند و ما بايد آمادگي حرکتهاي سريع و طولاني را داشته باشيم و همچنين جوله خودمان را با موفقيت به پايان برسانيم . به اصطلاح ديگر ما داشتيم وارد منطقه ايي ميشديم که حزب دمکرات احساس ميکرد که قدرت مطلقه است و ما هم با روداري  و با مانور دادن در منطقه بايد حالشان را بگيريم . بعد از بعضي توضيحات امنيتي و آماده کردن واحد به لحاظ روحي براي اتفاقاتي که احتمالا روي دهد جلسه تمام شد .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">تا غروب همين محل بوديم . غروب که شد آماده حرکت بسوي حاشي آباد شديم . بچه هاي گردان ٣١ زودتر از ما حرکت کرده بودند. دو نفر دو نفر به طرف روستا رفتيم . امشب با استقبال بي نظير مردم روبروشديم . براي شام در خانه ها تقسيم شديم . من و پيام و اسماعيل و مسعود به يک خانه رفتيم . بر عکس بعضي مناطق ديگر روحيه مردم اين روستا بالا بود . طبق روال هر شب بيشتر وقت را صرف تبليغ و ترويج کرديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ساعت ١٠ شب از خانه ها بيرون آمديم و روستا را ترک کرديم . حرکتمان را بسوي مکاني در پشت روستاي علم آباد و در دامنه کوه ترغه ادامه داديم . از اين به بعد از کوه و سر بالايي و سرپاييني خبري نبود . همه اش دشت بود . از حرکت امشب راضي بوديم . اين قسمت از مسير در مقايسه با راههاي منطقه سقز مانند اتوبان بود .</p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"> <a href="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/taragha.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-228" title="taragha" src="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/taragha.jpg?w=450&#038;h=311" alt="" width="450" height="311" /></a><br />
محل استراحت در نزديکى علم آباد</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">با سرحالي و بدون احساس خستگي به جايي در پشت روستاي علم آباد رسيديم و اينجا خودمان را براي استراحت روز بعد آماده کرديم . ليست نگهبان و ديده بان را نگاه کردم و ديدم ساعت ٢ بعداظهر نگهبانم . در اين محل هم خوشبختانه علفهاي خشک زيادي در يک مکان جمع شده است . امشب خيليها به اين هتل پناه آوردند و من هم از گوشه ايي خودم را زير علفها چپاندم و خوابيدم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">توضيح : براى ديدن نقشه ها در سايز بزرگتر روي عکسها کليک کنيد</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/20sal.wordpress.com/225/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/20sal.wordpress.com/225/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/20sal.wordpress.com/225/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/20sal.wordpress.com/225/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/20sal.wordpress.com/225/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/20sal.wordpress.com/225/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/20sal.wordpress.com/225/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/20sal.wordpress.com/225/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/20sal.wordpress.com/225/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/20sal.wordpress.com/225/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/20sal.wordpress.com/225/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/20sal.wordpress.com/225/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/20sal.wordpress.com/225/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/20sal.wordpress.com/225/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&amp;blog=1482505&amp;post=225&amp;subd=20sal&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://20sal.wordpress.com/2010/07/13/p_3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ef987f6ad7e2ec7ca58568e53b613c72?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">soran</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/p3.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">p3</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/hashiabad.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">hashiabad</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/taragha.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">taragha</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>حرکت بسوي مناطق عمقي ( قسمت دوم )</title>
		<link>http://20sal.wordpress.com/2010/07/09/p_2/</link>
		<comments>http://20sal.wordpress.com/2010/07/09/p_2/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 09 Jul 2010 12:19:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soran</dc:creator>
				<category><![CDATA[خالد ظاهرى]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://20sal.wordpress.com/?p=217</guid>
		<description><![CDATA[روز يکشنبه ٤ / ۵ / ١٣٦٦ بعد از برگشتن از کوخهاي اطراف روستاي مازواره در محل روز گذشته و در دره ايي نزديک روستاي قەبەغلو هستيم . ساعت ٣ نصفه شب اينجا رسيديم و فقط تا وقتي توانستم بخوابم که بدنم گرم بود و با سرماي دم صبح بيدار شدم .وقتي بيدار شدم هوا [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&amp;blog=1482505&amp;post=217&amp;subd=20sal&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="rtl">روز يکشنبه ٤ / ۵ / ١٣٦٦ بعد از برگشتن از کوخهاي اطراف روستاي مازواره در محل روز گذشته و در دره ايي نزديک روستاي قەبەغلو هستيم . ساعت ٣ نصفه شب اينجا رسيديم و فقط تا وقتي توانستم بخوابم که بدنم گرم بود و با سرماي دم صبح بيدار شدم .وقتي بيدار شدم هوا کمى روشن بود و با اين بدن سرد نميشد دوباره گرفت خوابيد .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> کمي اطراف را نگاه کردم و ديدم تعدادي از بچه ها بيدارند و آتش روشن کرده اند . جامانه ام را روي پشتم انداختم و رفتم کنار آتش نشستم . بچه ها چاي دم کرده بودند و در اين سرماي دم صبح و کنار اين آتش يک ليوان چاي دنيايي ارزش داشت .<span id="more-217"></span></p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"><a href="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/h2.jpg"><img class="size-full wp-image-218   aligncenter" title="h2" src="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/h2.jpg?w=450&#038;h=311" alt="مسير حرکت" width="450" height="311" /></a></p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl">مسير حرکت<br />
(براى ديدن سايز بزرگتر روي عکس کليک کنيد)</p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">کمي با بچه ها به دعاهاي مرد روستايي خنديديم و در حين اين خنديدنها بوديم  که يکي از بچه ها گفت دسته کريم ايلخاني هم از ماموريت  برگشته اند و با خودشان دو نفر داوطلب پيشمرگايتي آورده اند که هر دويشان کمي ديوانه به نظر ميرسند . از حالات و رفتار اين دو نفر کمي گفت و ما هم کمي خنديديم .   </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">مرتب به بچه هاي سرمازده دور آتش اضافه ميشد و مجلس بگو و بخند دم صبح گرم بود . اين مجلس تا وقت صبحانه که اکثر بچه ها بيدار شدند ادامه پيدا کرد . وقتي همه جمع شدند ما هم موفق به ديدن پيشمرگه هاي کريم ايلخاني شديم . کمي نگذشته بود که متوجه شديم يکي از اينها کاملا ديوانه است و براي خودش حرف ميزند و ديگري هم نصفه ديوانه است .از اين به بعد بازار دستگاه گرفتن کريم ايلخاني براي جذب دو نفر ديوانه براي پيشمرگايتي گرم شد .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">يکي از اين دو نفر ريش بلند و کم پشتي داشت و قيافه اش مانند فقيه هاي مساجد بود و براي خودش حرف ميزد و گاه گداري از زير چشم به همه نگاه ميکرد و بعد دوباره مشغول حرف زدن با خودش ميشد. از اين حرکات و سکنات کلي خنديديم و اصلا نميشد انسان جلو خودش را بگيرد و نخندد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در حين خنديدن و صحبت کردن يعقوب از اين پسر ريشو پرسيد : کاکه گيان شهر سقز ميري؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">او هم در جواب گفت : بله گاه گداري ميرم</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">يعقوب ادامه داد و گفت : از شهر چه خبر؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">پسره گفت : راستش من داخل خود شهر نميرم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">يعقوب گفت پس کجا ميري؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">پسره گفت : هر وقت هوس شهر به سرم بزند از بالاي اون کوه نگاه ميکنم</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اکثرا نظاره گر اين پرس و جو بوديم و با آخرين جواب پسره صداي خنده اين دره را پر کرده بود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد از يعقوب اينبار نوبت به کا مينه رسيد .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">کا مينه با جديت رو به اين پسره ريشو کرد و گفت : کاکه گيان اين ريش چيه گذاشتي؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">پسره از زير چشم نگاهي به کا مينه انداخت و مانند اينکه تو دل خودش بگويد آخه مرد حسابي مگر نميدوني اين چيه و در جواب گفت :  توکه توک ( اين مو است مو )</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">دوباره صداي خنده بلند شد. همه ميخنديدند به جز کا مينه . کا مينه هم مثل اکثر ما فکر ميکرد حالا اين پسره در جواب سوالش ميگه مثلا عزادارم يا چيزي در اين نرخ .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">کا مينه وقتي با اين جواب و خنده ما روبروشد بدون اينکه بخندد جديتر از دفعه قبل به پسره گفت خوب ميدونم توکه ( مو)  ولي چرا اينقدر درازه ؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">پسره با همان با مزگي دفعه اول با نشان دادن علامت وجب بوسيله دستش گفت : آخه يک بست ( وجب ) نميشه. با اين جواب کا مينه هم نتوانست خودش را بگيرد و به صف ما پيوست و حسابي خنديديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">تا ساعت ١١ با بقيه بچه هايي که خوابشان نمي آمد مجلس از هر دري سخني داشتيم . ساعت ١١ چک و حمايلم را بستم و رفتم نگهبان قبل از خودم را عوض کردم و زير سايه درختي در صد متري بچه ها نشستم . يک ساعت نگهبانى را با نگاه کردن و سيگار کشيدن گذراندم تا نگهبان بعدي من را عوض کرد. وقتي از نگهباني برگشتم پيش کمال و جمال و اسماعيل نجار که با هم حرف ميزدند نشستم تا وقت نهار فرا رسيد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در حين نهار خوردن به راديو کومەله گوش داديم . راديو خبر درگيري و شهيد شدن جعفر را خواند. بعد از نهار و راديو وقت آن رسيده بود که کمي بخوابم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">رفتم و جاي خودم خوابيدم . وقتي بيدار شدم نزديکيهاي غروب بود . قبل از تاريکي هوا اين دو پسر را به ده خودشان فرستادند و بهشان گفتند که بهتر است ده خودتان بمانيد و هوادار کومەله باشيد . وقتي اين دو پسر راهي ده خودشان شدند . گفتند که خودتان را حاضر کنيد ميخواهيم حرکت کنيم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">براي شام قرار شد به روستاي قه به غلو برويم . هوا که تاريک شد به طرف روستاي قه به غلو حرکت کرديم . در بين راه دو نفر دو نفر نزديک به هم حرکت ميکرديم و حرف ميزديم . من و عمر شوراوا با هم بوديم و تا رسيدن به نزديکي روستا کلي حرف زديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">وقتي به روستا رسيديم در خانه هاي مردم تقسيم شديم و براي شام من و يعقوب و عمر شوراوا به يک خانه رفتيم . صاحب خانه به جوري از کومه له خوشش نمي آمد و حدس زديم که هوادار حزب دمکرات باشد . در مقابل بعضي سخنان نسنجيده اش تحمل بيش از حدي نشان داديم. فکر ميکنم آخرش از تحمل بيش از حد ما هم کمي خجالت کشيد . تا ساعت ١٠ شب در اين روستا بوديم . بعد از روستا خارج شديم و به طرف مکاني در نزديکي روستاي ديگري به اسم کويره گويز حرکت کرديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">وقتي به مکان مورد نظر رسيديم هر کسي جايي گرفت خوابيد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">روز دوشنبه ۵ / ۵ / ١٣٦٦ در مکاني نزديک به روستاي کويره گويز هستيم . از شب که به اين محل رسيديم با چند بار بيداري کوتاه تا نزديکي ظهر در اين مکان خوابيدم. اين خواب طولاني خيلي به جا بود حسابي خستگيم در رفت .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">براي نهار و راديو کومەله طبق معمول جايي جمع شديم . وقت نهار يعقوب آمد گفت اسلحه هايتان را تميز کنيد و آماده باشيد شايد به ماموريت برويم . بعد از نهار اسلحه ام را آوردم و کمي تميز کردم و بعد پيش بقيه بچه هاي دسته خودمان رفتم و تا عصر همينجوري با حرف زدن سپري شد. بعد از چاي عصرانه يعقوب همه بچه ها را براي جلسه دسته جمع کرد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">جلسه که شروع شد يعقوب گفت که در اين نزديکيها روستايي هست به اسم قشلاق و در اين روستا يک مقر وجود دارد و اکثر نيروي اين مقر اهل همان روستا هستند که رژيم به زور آنها را مسلح کرده است . امشب دسته ما قرار است که وارد روستا شود و اهالي مسلح روستا را بدون تيراندازي خلع سلاح کند. جلسه بعد از کمي ملاحظات امنيتي تمام شد و قرار شد يک تيم در هوا روشني حرکت کند و تيم بعدي با فاصله کوتاهي بدنبال تيم اول برود .يعقوب ٬ بهروز ٬ محسن و من اول حرکت کرديم . نيم ساعتي از حرکتمان بسوي قشلاق نگذشته بود که کا عيسي با بيسيم به يعقوب گفت که از خلع سلاح بسيجهاي اجباري منصرف شده اند و به جاي رفتن به قشلاق مثل ضد کمين به روستاي کويره گويز برويم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد از اين تماس بيسيمي راهمان را به طرف کويره گويز کج کرديم . هوا روشن بود که به نزديکي روستا رسيديم . از دور کمي نگاه کرديم اوضاع روستا آرام به نظر ميرسيد . آرام آرام به طرف خانه هاي روستا رفتيم . وقتي به اولين خانه ها رسيديم مردم و به خصوص جوانها بيرون بودند. پرس و جويي کرديم که آيا نيروهاي رژيم در روستا بوده اند و يا آخرين بار کي به اينجا آمده اند . يعقوب با بيسم خبر داد که بقيه گردان هم بيايند. وقتي همه بچه ها رسيدند تمام مردم روستا بيرون ريخته بودند و چه استقبال عجيبي از ما کردند .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد از مدتي که در ميان مردم روستا بوديم در خانه ها تقسيم شديم . امشب هم من و يعقوب و عمر شوراوا با هم به يک خانه رفتيم . صاحب خانه يک پيرزن بسيار بامزه ايي بود و تا شام را برايمان حاضر کرد مرتبا با خاطرات قديمي و صحبتهاي خنده دار ما را خنداند. جالبتر از همه اين بود که هر از چند گاهي ميگفت : باوه سبدلو . خلاصه شام خوبي برايمان آماده کرد. سوپ گوجه فرنگي . بعد از شام يعقوب با بيسيم پرسيد که کي حرکت ميکنيم و گفتند که تا ١٢ شب اينجا استراحت ميکنيم . به همين خاطر دنبال بقيه بچه هاي دسته خودمان رفتيم و همه را به اين خانه آورديم .در اين خانه تا ساعت ١٢ شب استراحت کرديم و بعضيها هم فرصت کردند که چرتي بزنندد .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ساعت ١٢ شب از خانه ها بيرون آمديدم و به طرف دره ايي در نزديکي روستاي طاهر بغه حرکت کرديم . راه طولاني و بد نبود و تقريبا خوب و به موقع هم به مقصد رسيديم . طبق معمول بعد از رسيدن همه جايي براي خوابيدن خوش ميکردند که بخوابند ولي من حوصله نداشتم و حمايلم را زير سرم گذاشتم و زير جامانه ام خزيدم و خوابيدم . شايد يک ساعت نخوابيده بودم که از شدت سرما بيدار شدم . سرماي خشک و بدي بود که خواب را از انسان حرام ميکرد. در نزديکي محل استراحت صاحب دشت گياه جمع کرده و رو هم گذاشته بود و به اندازه يک خرمن بزرگ بود . جاي گرمتر و نرمتر از اينجا پيدا نميکردم . رفتم چک و حمايلم را آوردم و رفتم کمي گياهها را کنار زدم و جامانه ام را رو خودم انداختم و ميان گياهها دوباره خوابيدم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">روز سه شنبه ٦ / ۵ / ١٣٦٦ در دره ايي نزديک به روستاي طاهربغه هستيم . در ميان علفهاي خشک تا ساعت ١١ قبل از ظهر خوب خوابيدم . وقتي بيدار شدم فکر ميکردم که فقط من زرنگ بودم و اينجا  خوابيده ام ولي تمام بچه هاي دسته ما زير اين علفهاي خشک خوابيده بودند . به خاطر اينکه زير اين علفها خيلي اينور و آنور کرده بودم سر و شکلم تعريفي نداشت . گرد و خاک و گياه هاي خشک ميان لباسها و موهاي سرم حسابي آزار دهنده بود و ميبايست حتما حمام ميکردم . بخت بد من در اين دره آب چشمه آنقدر نبود که حمام کرد و به شستن سرم رضايت دادم . چون دير از خواب بيدار شده بودم صبحانه نخوردم و تصميم گرفتم سهميه صبحانه و نهار را با هم بگيرم تا حسابي سير شوم . به همين خاطر تا وقت راديو کومەله با بچه هاي ديگر بودم و از هر دري سخني داشتيم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در حين گوش دادن به راديو نهار را هم صرف کردم . بعد از نهار با کمال کمي دورتر از جمع زير درختي دو نفري نشستيم و شروع کرديم به حرف زدن در مورد بعضي مشکلات جزيي که در دسته و در طول اين چند روز پيش آمده بود . بعد از حرفهاي جدي کمي هم غيبت خوب کرديم و خنديديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ساعت ٣ بعداظهر نوبت من و يعقوب بود که ديده بانها را عوض کنيم . به همين خاطر نيم ساعت زودتر به راه افتاديم به طرف کوهي که بين طاهربغه و ترجان قرار داشت . بعد مدتي ديده بانها را عوض کرديم . اولين بار بود اين منطقه آمدم و اسم ترجان را هم شنيده بودم . از روي کوهي که نشسته بوديم ترجان خيلي نزديک بود و با دوربين کمي خوب و با دقت نگاه کردم .يک پايگاه نيروهاي رژيم نزديک خانه هاي روستا است و روستاي نسبتا بزرگي است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">با يعقوب همزمان با سيگار کشيدن مشغول حرف زدن در مورد مردم منطقه شديم و بعدا هم با خاطرات جالب ساعات خسته کننده ديده باني را سپري کرديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">غروب که فرا رسيد با بيسيم خبر دادند که پايين نياييد و از آنجا به طرف روستايي نزديک به ترجان به اسم اينچکه برويم . بچه ها هم در پايين به طرف اينچکه حرکت کردند و در بين راه به هم رسيديم و با کل واحد وارد روستا شديم . اين روستا پايگاه نداشت و با خيال راحت در خانه ها تقسيم شديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">مردم اين روستا مردمان بسيار خوب و خوش برخوردي بودند و تا پاسي از شب مهمان اين روستا بوديم . ساعت ١٢ شب به همه دسته ها خبر دادند که هر چند روستا پايگاه ندارد و ميتوان فردا را اينجا ماند ولي بهتر است که براي استراحت روز بعد به دره پشت روستا برويم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">وقتي از روستا بيرون آمديم به طرف دره ايي در پشت روستا حرکت کرديم و بار و بنديلمان را انداختيم و خود را براي استراحت آماده کرديم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/20sal.wordpress.com/217/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/20sal.wordpress.com/217/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/20sal.wordpress.com/217/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/20sal.wordpress.com/217/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/20sal.wordpress.com/217/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/20sal.wordpress.com/217/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/20sal.wordpress.com/217/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/20sal.wordpress.com/217/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/20sal.wordpress.com/217/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/20sal.wordpress.com/217/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/20sal.wordpress.com/217/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/20sal.wordpress.com/217/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/20sal.wordpress.com/217/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/20sal.wordpress.com/217/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&amp;blog=1482505&amp;post=217&amp;subd=20sal&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://20sal.wordpress.com/2010/07/09/p_2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ef987f6ad7e2ec7ca58568e53b613c72?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">soran</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://20sal.files.wordpress.com/2010/07/h2.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">h2</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>حرکت بسوى مناطق عمقي ( قسمت اول )</title>
		<link>http://20sal.wordpress.com/2009/09/13/%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa/</link>
		<comments>http://20sal.wordpress.com/2009/09/13/%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 20:02:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soran</dc:creator>
				<category><![CDATA[خالد ظاهرى]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://20sal.wordpress.com/?p=206</guid>
		<description><![CDATA[همچنانکه در پستهاي قبلي آمده است روز پنج شنبه ١ / ۵ / ١٣٦٦ مسئولين واحد تصميم گرفتند که رفقاي خسته و زخمي را به منطقه شلير بفرستند . بقيه رفقا هم براي يک دور فعاليت در مناطق عمقي سازمان داده شدند. روز ۵ شنبه هر دو واحد از هم جدا شديم و آنها به [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&amp;blog=1482505&amp;post=206&amp;subd=20sal&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="rtl">همچنانکه در پستهاي قبلي آمده است روز پنج شنبه ١ / ۵ / ١٣٦٦ مسئولين واحد تصميم گرفتند که رفقاي خسته و زخمي را به منطقه شلير بفرستند . بقيه رفقا هم براي يک دور فعاليت در مناطق عمقي سازمان داده شدند. روز ۵ شنبه هر دو واحد از هم جدا شديم و آنها به طرف شلير و ما هم به طرف روستاهاي نزديک به شهر سقز حرکت کرديم . شب را براي استراحت در روستاي کەرەويان بوديم و براي استراحت روز بعد دره ايي در پشت روستاي تموته در نظر گرفته شد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">طرفهاي صبح روز جمعه ٢ / ۵ / ١٣٦٦ به دره مورد نظر در پشت روستاي تموته رسيديم . با رسيدن به اين محل به خاطر خستگي اکثر بچه ها هر کسي جايي گرفت خوابيد و منهم طبق معمول جايي از هوش رفتم . ساعت ١٠ و ٣٠ دقيقه از خواب بيدار شدم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> بعضي از بچه ها بيدار بودند و مشغول حرف زدن بودند . در جاي خودم نشستم و همزمان با سيگار کشيدن خلاصه ايي از خاطرات ديروز را در اين دفترچه نوشتم . امروز آرام نبود که کمي با هم حرف بزنيم . کمال و پيام هم کمي آنطرفتر هنوز در خواب بودند . کار نوشتن که تمام شد تصميم گرفتم دوباره بخوابم چون هيچ کار ديگري نداشتم و به همين خاطر پيش کمال رفتم که زير يک پتو خوابيده بود. جاي نرمتر و خوبتر از اينجا گيرم نمي آمد و منهم گوشه ايي از پتو را روي خودم کشيدم و خوابيدم .اينبار وقتي بيدار شدم ساعت ٣ بعداظهر بود.حسابي گرسنه ام بود. رفتم سر و صورتي شستم و پيش بچه ها برگشتم . سهميه نان را از تدارکات گرفتم و يک چاي هم ريختم و يک نان و چاي شيرين درست و حسابي خوردم .<span id="more-206"></span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در حين خوردن کمال کمي بوله بل کرد و گفت هتيم تو که تمام پتو را رو خودت انداختي و خواب را هم از من حرام کردي . من هم گفتم کم بوله بول کن ميتوانستي دوباره نصف پتو را رو خودت بندازي  . با کمال که داشتم سر اين پتو دزدي حرف ميزدم متوجه شدم پيام کمي پکر است . ازش پرسيدم چيه دوباره  دلت تو روغن سوزي افتاده ؟جواب درست و حسابي نداد و تصميم گرفتم کمي حالش را بگيرم.گفتم ناراحت نباش اگر اعمالت را درست کني و قول بدي پسر خوبي باشي و سياسي رفتار کني  من خودم شخصا ميرم خواستگاري شەپول برات و حتما حرف من را زمين نخواهد انداخت .کمال هم کمي پيام را اذيت کرد و آنقدر ادامه داديم که کمي هم عصباني شد و بلند شد و گفت هيچوقت نتونستيد بفهميد و از پيش ما رفت . ما هم کمي خنديديم وقتي پيام کمي دور شد کمال گفت راست هم ميگويد او که مثل ماي بدبخت نيست دوست داره هم پيشمرگايتى بکنه و هم در کنارش عاشق باشه.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد از اين صحبتهايمان را ادامه داديم و کمي در مورد بچه هايي که به شلير برگشته بودند حرف زديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">نزديکيهاي غروب گفتند جلسه داريم و جلسه کوتاهي بود و گفتند که امشب به روستاي تموته ميرويم و کمي تذکرات امنيتي داده شد و همچنين گفتند که رژيم در اين منطقه مشغول پياده کردن سياست بسيج گيري اجبارى است و وقتي در خانه تقسيم ميشويم تبليغات را روي اين مسئله متمرکز کنيم .  همچنين قرار شد که يک تيم به روستاي ديگري به اسم مازواره بروند . بعد از توضيحات خودمان را آماده حرکت کرديم . ضد کمينها کمي زودتر حرکت کردند و ما هم با فاصله شايد يک ربع به دنبالشان حرکت کرديم . کنار روستا کمي منتظر مانديم تا ضد کمينها روستا را خوب کنترل کنند و بعد ما هم وارد روستا شديم و در خانه هاي مردم تقسيم شديم . مردم اين روستا استقبال بي نهايت خوبي از ما کردند . ساعاتي از وقت را به تبليغ و ترويج حول و حوش مسئله بسيج گيري اجباري اختصاص داديم . بعد از چند ساعت از خانه ها بيرون آمديم و آمده ترک روستا شديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">وقتي همه در محل جمع شدند از روستا بيرون آمديم و به طرف دره ايي در پشت روستاي قەبەغلو حرکت کرديم . نصف راه بوديم که ارتباط با تيمي که به مازواره رفته بودند برقرار شد و مطلع شديم که گروه ضربت در اين روستا بوده است و تيم ما به کمين افتاده است و خوشبختانه بچه ها بدون تلفات برگشته و به طرف ما در حال حرکت بودند .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">دسته ما امشب مسئول بار بوديم و در تموته وقتي بارها را بار زديم خوب بارها را نبسته بوديم به همين علت تا به مکاني که قرار بود برويم چندين بار اين بارها از روي قاطرها پايين افتاده اند و دوباره  بار زده ايم . بارها از اولش هم وزن نبودند و هر چه سنگ و وسايل زيادي به اين ور و آنور آويزان ميکرديم فايده ايي نداشت و در ضمن قياسه براي بستن بارها هم چندان وضعش خوب نبود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">قبل از اينکه به محل مورد نظر برسيم پيام و کريم ( ه ) دعوايشان شد .صدايشان که بلند شد من پيش پيام رفتم چيه چه خبره؟ گفت اين از کنارم رد شده و يک فش داده است و گفته يه خورده سريع حرکت کن . پيام هم در جواب گفته بود اداي کا عيسي را در نيار . ما کا عيسي را دوست داريم خودمان عمدا عصبانيش ميکنيم که فش بده ولي تو حق نداري فش بدي. خلاصه اينجا کمي ناوجيگري کردم و دست پيام را گرفتم و گفتم بيا فردا با کا عيسي در اين مورد صحبت ميکنيم حالا وقتش نيست.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">خلاصه عاقبت به مخفيگاه مورد نظر رسيديم . هوا تاريک بود و در بين درختها همه براي استراحت مشغول درست کردن جايي براي خوابيدن بودند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ما هم کنار هم جايي را کمي صاف کرديم و وسايلهايمان را گذاشتيم و قبل از خواب با پيام سيگاري روشن کرديم . پيام هنوز عصباني بود کمي صحبت کرديم و بعد همانجا خوابمان برد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">روز شنبه ٣/۵/١٣٦٦ در اين دره پشت قەبەغلو هستيم .اينجا جاي خوبي براي استراحت است و به همين علت امنيت از هر طرف ميباريد . از شب که اينجا رسيده بوديم به غير از چند بار بيداري کوتاه ساعت ١٠ صبح با صداي کمال که ميگفت بلند شيد صبحانه تان را بخوريد بيدار شدم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اکثر بچه ها بيدار بودند و همه در جنب و جوش و ترافيک به طرف چشمه هم سنگين بود. بالاخره وقتي کمي شلوغي دور چشمه کم شد ما هم رفتيم گرد و خاک شب گذشته را از صورتهايمان پاک کرديم و براي صرف نان و چاي شيرين به محل تجمع برگشتيم . من و عمر&#8221;ق&#8221; شب گذشته در تموته در يک خانه تقسيم شده بوديم و کمي نان با خودمان از آنجا آورده بوديم و اين نانها پيش عمر بود . پيش عمر رفتم نصف نان خودم را آوردم و با پيام کمي ماست از تدارکات گرفتيم و صبحانه مان را خورديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد از صبحانه دوباره همه  متفرق شديم و در محافل چند نفره مشغول صحبت کردن شديم . بحث ما ربط داشت به اين برخورد ناشيرين کريم به پيام و در اين مورد خيلي حرف زديم . بالاخره تصميم گرفتيم به کا عيسي بگوييم که ما اگر گاه گداري تو را عصباني ميکنيم که حرفي از دهنت بيرون بياد به اين خاطر است که خودمان دوست داريم اذيت کنيم و بخنديم ولي کسي ديگري و يا فرمانده ديگري حق ندارد بدون هيچ دليلي از شما تقليد کند .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">تا ظهر و وقت راديو کومەله فقط حرف بود و سيگار کشيدن .بعد از گوش دادن به راديو کومەله با بهمن رفتيم سرمان را با شامپو کمي شستيم تا کمي رنگ آدميزاد به خودمان بگيريم . بعد از اين نيمچه حمام پيش کمال برگشتم . پيام هم کمي آنطرفتر با کا عيسي حرف ميزد . معلوم بود در مورد ديشب حرف ميزنند . خلاصه امروز هم تا عصر کار ديگري نداشتيم و زير درختها استراحت توام با حرف زدن بود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">عصر در حين چاي عصرانه يک جلسه کوتاه هم برگزار شد .شب گذشته تيمي که قرار بود به مازواره برود به کمين افتاده بود و مسئولين گردان تصميم گرفته بودند که امشب همه به مازواره برويم و دليليش هم اين بود که گروهاي ضربت رژيم اين مدت در اين منطقه بوده اند و حضور ما در اين روستاها اهميت دارد .امشب بارها را با خودمان نميبريم و بعد از اين سفر به مازواره براي استراحت روز بعد به همين مکان برميگرديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">غروب به طرف مازواره به راه افتاديم . در بين راه در يک کوخ ( خانه باغ ) کمي استراحت کرديم . از طرف صاحب مزرعه به ميوه دعوت شديم و بعد راهمان را به طرف روستا ادامه داديم . کمي مانده به روستا توقف کرديم که ضد کمينها به روستا بروند . بعد از نيم ساعتي بچه هاي ضد کمين برگشتند و گفتند که گروه ضربت همچنان در روستاست .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">براي اينکه بيخودي با اين گروه ضربت درگير نشويم تصميم گرفته شد که در چند کوخي که در اين منطقه هستند پخش شويم و بعد از يک استراحت کوتاه مدت بسوي محل استراحت برگرديم . اين کوخها خيلي زياد نبودند و گنجايش اين همه انسان را هم نداشتند. حدود ١۵ نفري بوديم که به يک کوخ رفتيم . صاحب کوخ انسان خوبي بود و بلافاصله برايمان چاي درست کرد . با بيسيم هم با واحدهاي ديگر در تماس بوديم که دنبال پيدا کردن کوخها بودند. ما شانس آورديم که خيلي نگشتيم . به خاطر اينکه صاحب کوخ متوجه نشود اسم رمز پيدا کردن کوخ شده بود &#8221; اقدام کرديد&#8221;.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">هر وقت يعقوب از بيسيمش از ديگران ميپرسيد: اقدام کرديد ٬  صاحب اين کوخ عجيب به يعقوب نگاه ميکرد و فکر ميکرد شايد منظور از اين اقدام کردن تيراندازي باشد و گاها زير لب دعايي ميخواند. به بهانه ديگر ولي در اصل به دعا خواندن اين مرد که فکر ميکرد حالا جنگ شروع ميشود خيلي خنديديم . نميتوانستيم جلو خودمان را بگيريم و به محض تکرار کلمه اقدام کرديد از بيسيم همه ميزدند زير خنده . خلاصه شب جالبي بود. بعد از استقرار واحد ها و استراحت به اندازه کافي دوباره به طرف محل استراحت حرکت کرديم. ساعت ٣ نصفه شب بود به محل رسيديم . امشب فقط تو راه خنديديم . مرتب تو صف يکي پيام ميداد ميگفت به نفر جلوي بگيد اقدام کرديد و بعد پيام رو به جلو منتقل ميشد و از آنطرف دوباره دعاي آن مرد به عقب صف منتقل ميشد .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">امشب در حاليکه ما بطرف مازواره رفته بوديم يک دسته از بچه هاي بوکان که کريم ايلخاني فرمانده اش بود به روستاي قەبه غلو رفته بودند و وقتي ما به محل استراحت رسيديم هنوز بازنگشته بودند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">طبق معمول هر شب بعد از آخرين سيگار ما هم مثل سيگارها بدون سر و صدا خاموش شديم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/20sal.wordpress.com/206/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/20sal.wordpress.com/206/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/20sal.wordpress.com/206/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/20sal.wordpress.com/206/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/20sal.wordpress.com/206/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/20sal.wordpress.com/206/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/20sal.wordpress.com/206/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/20sal.wordpress.com/206/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/20sal.wordpress.com/206/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/20sal.wordpress.com/206/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/20sal.wordpress.com/206/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/20sal.wordpress.com/206/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/20sal.wordpress.com/206/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/20sal.wordpress.com/206/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&amp;blog=1482505&amp;post=206&amp;subd=20sal&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://20sal.wordpress.com/2009/09/13/%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ef987f6ad7e2ec7ca58568e53b613c72?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">soran</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>پنج شنبه ١ / ۵ / ١٣٦٦ &#8230; خاتمه دور اول فعاليت ٬ سازماندهى جديد و شروع يک جوله در مناطق عمقى</title>
		<link>http://20sal.wordpress.com/2009/01/14/%d9%be%d9%86%d8%ac-%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a1-%db%b5-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d8%ae%d8%a7%d8%aa%d9%85%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d9%88%d9%84-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%d9%8a%d8%aa/</link>
		<comments>http://20sal.wordpress.com/2009/01/14/%d9%be%d9%86%d8%ac-%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a1-%db%b5-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d8%ae%d8%a7%d8%aa%d9%85%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d9%88%d9%84-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%d9%8a%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 14 Jan 2009 23:53:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soran</dc:creator>
				<category><![CDATA[خالد ظاهرى]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://20sal.wordpress.com/?p=187</guid>
		<description><![CDATA[امروز هم در دامنه کوه مشرف بر قول قوله هستيم . چون شب گذشته در ماموريت بوديم و طرفهاي صبح اينجا رسيديم ٬ تا ساعت ١٠ صبح خوابيدم . بعد از بيدار شدن و سر و صورت شستني مستقيم به طرف تدارکات رفتم و سهميه سيگار امروزم را گرفتم و به طرف آتشکده رفتم . [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&amp;blog=1482505&amp;post=187&amp;subd=20sal&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">امروز هم در دامنه کوه مشرف بر قول قوله هستيم . چون شب گذشته در ماموريت بوديم و طرفهاي صبح اينجا رسيديم ٬ تا ساعت ١٠ صبح خوابيدم . بعد از بيدار شدن و سر و صورت شستني مستقيم به طرف تدارکات رفتم و سهميه سيگار امروزم را گرفتم و به طرف آتشکده رفتم . بعد از يک ليوان چاي بي نهايت گرم پيش دکتر خالد رفتم . شب گذشته در کەرەويان من و دکتر خالد در يک خانه تقسيم شده بوديم و آنجا چند نان برداشته بوديم که در کوله پشتي دکتر خالد بود و چون گرسنه بودم سهم خودم را از دکتر گرفتم تا صبحانه ايي بخورم .</p>
<p style="text-align:justify;">اکثر جاها که سايه بود تقريبا پر بود و تنها جايي که ميتوانستم در سايه بنشينم و صبحانه ام را بخورم کەپر مصطفى آرپي جي بود . در کمال آرامش و بدون مزاحمت صبحانه ام را در عمارت مصطفي ميل کردم . بعد از صبحانه خواب ولم نميکرد و به همين علت رفتم سراغ سنگي که زيرش يک سوراخ بود و ميشد سينه خيز وارد شد و در سايه سنگ چرتي داد. آنجا گرفتم خوابيدم . <span id="more-187"></span></p>
<p style="text-align:justify;">هنوز حسابي چشمهايم گرم نشده بود که با صداي انفجار چند خمپاره از خواب پريدم . از سوراخ که بيرون آمدم ديدم که خمپاره ها در جهت دەوەسينه و در چند صد متري به زمين خورده اند . همزمان که هر کسي ميدويد که چک و حمايلش را بردارد خمپاره باران شدت بيشتري به خود گرفت و کم کم به محل استقرار نزديک ميشد . معلوم بود که ديده بان ندارند که به آنها گرا بدهد چون خمپاره ها هر بار جايي ميخورد. علت خمپاره باران هم معلوم بود . بعد از زدن پايگاه دەوەسينه نيروهاي رژيم شک کرده بودند که بايد اينجا باشيم .</p>
<p style="text-align:justify;">به همه دسته ها گفتند که با فاصله در بين سنگها متفرق شوند . منم هم خوابم مي آمد و هم هيچ جا بهتر از زير اين سنگ پيدا نميکردم . خمپاره سهل بود با بمب هم اين سنگ تکان نميخورد به همين خاطر دوباره زير سنگ خزيدم و بعد مدتي با تمام شدن صداي خمپاره ها خوابم برد . خوشبختانه در اين خمپاره باران به کسي آسيب نرسيد.</p>
<p style="text-align:justify;">طرفهاي ساعت ٢ بود که با صداي پرويز بيدار شدم که ميگفت بلند شو برو پيش واحد خودت . از سوراخ بيرون آمدم و پيش بچه هاي دسته خودمان که در بين سنگها بودند رفتم . سهميه نهارم را گرفتم و نهار ناقابلي را اينجا ميل کردم . ساعت ٣ بعداظهر بود که گفتند جلسه داريم و کم کم بچه هاى خوابيده را بيدار کرديم و از ميان سنگها به طرف محل تجمع رفتيم .</p>
<p style="text-align:justify;">وقتي همه بچه ها جمع شدند جلسه شروع شد . خلاصه جلسه اين بود که اين مدت وظيفه ما اين بوده است که از رفتن واحدهاي حزب دمکرات به جنوب جلوگيري کنيم و هر چند تاکنون آنها را پيدا نکرده ايم ولي موفق شده ايم که برايشان مزاحمت ايجاد کنيم تا در اين منطقه به آساني رفت و آمد نکنند . طبق آخرين خبرها واحد حزبيها از اين منطقه دور شده است و فعلا ديگر ضرورتي ندارد که در اين کوهستانها بمانيم .<br />
به همين علت مسئولين واحد يک جوله سياسي – نظامى در مناطق عمقي تر و تحت نفوذ حزب دمکرات را در دستور کار قرار داده بودند . بر همين مبنا کل نيرو را به دو دسته تقسيم کرده بودند . هر کسي که سالم بود و هنوز انرژي و رمقي در بدن داشت در واحدي که قرار است جوله را انجام دهد سازماندهي شد و بقيه رفقا از زخمي ٬ خسته ٬ مسن و غيره در واحد ديگري سازمان داده شدند که به طرف منطقه شلير بروند که در آنجا يک محل موقت براي استراحت بزنند تا راهي از ميان جبهه براي عبور به طرف اردوگاه پيدا ميشود .</p>
<p style="text-align:justify;">امروز هم يک تيم خوب براى برگشتن به شلير و از آنجا براي شناسايي راه در ميان جبهه هاي جنگ ايران وعراق سازمان داده شد بود. تقريبا واحدي که براي جوله انتخاب شده بود حالت رزميتر و سبکتري دارد و علتش هم اين است که هم در مقابل رژيم و هم در مقابل حزب دمکرات قادر به دفاع از خود باشد . اين خلاصه ايي از جلسه امروز بود و بعد از آن ليستها خوانده شد . از بچه هاي ما آرام و بايزيد ميبايست به شلير برگردند و تقريبا بقيه بچه هاي هم محفلي در واحد جوله سازماندهي شديم .</p>
<p style="text-align:justify;">بعد از جلسه واحدي که قرار بود به شلير برگردد خود را آماده حرکت ميکردند . دور و بر آتشکده شلوغ شلوغ بود و مجلس روبوسي و خداحافظي گرم گرم بود . بعد از روبوسي با بقيه بچه ها با هم محفليها دور آرام جمع شديم و تا وقت حرکت در کنارش بوديم . واحد شلير حرکت کرد و ما هم بعد از آنها خودمان را آماده حرکت کرديم . ( <strong><a href="http://i42.tinypic.com/2regzm9.jpg">براي ديدن مسير روي نقشه اينجا را کليک کنيد</a> </strong>)</p>
<p style="text-align:justify;">قبل از حرکت نفري دو برساق براي شام در بين همه پخش شد و بعد از خوردن شام بارها را بار قاطرها کرديم و از همان مسير شب گذشته به طرف کەرەويان به راه افتاديم . در بين راه در قول قوله کمي سيب خورديم و راه را ادامه داديم . شب به روستاي کەرەويان رسيديم و براي استراحت در خانه هاي مردم تقسيم شديم . اينجا دوباره شام مختصر ديگري خورديم و بعد از استراحت کافي از خانه ها بيرون آمديم و به سوي دره ايي در پشت روستاي تەموته به راه افتاديم . با چند استراحت کوتاه و بلند طرفهاي صبح به دره مورد نظر در پشت روستا رسيديم . به محض رسيدن جايي براي خوابيدن صاف کردم و چون نه نگهبان و نه ديده بان بودم گرفتم خوابيدم .</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/20sal.wordpress.com/187/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/20sal.wordpress.com/187/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/20sal.wordpress.com/187/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/20sal.wordpress.com/187/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/20sal.wordpress.com/187/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/20sal.wordpress.com/187/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/20sal.wordpress.com/187/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/20sal.wordpress.com/187/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/20sal.wordpress.com/187/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/20sal.wordpress.com/187/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/20sal.wordpress.com/187/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/20sal.wordpress.com/187/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/20sal.wordpress.com/187/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/20sal.wordpress.com/187/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&amp;blog=1482505&amp;post=187&amp;subd=20sal&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://20sal.wordpress.com/2009/01/14/%d9%be%d9%86%d8%ac-%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a1-%db%b5-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d8%ae%d8%a7%d8%aa%d9%85%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d9%88%d9%84-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%d9%8a%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ef987f6ad7e2ec7ca58568e53b613c72?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">soran</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>چهارشنبه ٣١ / ٤ / ١٣٦٦ &#8230; رفتن به روستاي کەرەويان</title>
		<link>http://20sal.wordpress.com/2009/01/06/%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a3%d9%a1-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%8a-%da%a9%db%95%d8%b1/</link>
		<comments>http://20sal.wordpress.com/2009/01/06/%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a3%d9%a1-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%8a-%da%a9%db%95%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Jan 2009 15:35:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soran</dc:creator>
				<category><![CDATA[خالد ظاهرى]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://20sal.wordpress.com/?p=178</guid>
		<description><![CDATA[امروز هم در همان اردوگاه موقتي پشت روستاي قول قوله هستيم . هنوز آفتاب بيرون نيامده بود که از خواب پريدم . بدنم سرد سرد شده بود و مثل هر روز لرزه لرز بلند شدم و به طرف آتشکده رفتم . تعدادي از بچه ها کنار آتش نشسته بودند و در حال چاي خوردن و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&amp;blog=1482505&amp;post=178&amp;subd=20sal&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">امروز هم در همان اردوگاه موقتي پشت روستاي قول قوله هستيم . هنوز آفتاب بيرون نيامده بود که از خواب پريدم . بدنم سرد سرد شده بود و مثل هر روز لرزه لرز بلند شدم و به طرف آتشکده رفتم . تعدادي از بچه ها کنار آتش نشسته بودند و در حال چاي خوردن و سيگار کشيدن بودند . منم کنار آنها نشستم و اولين سيگار روز را ساخته و پرداخته کردم .</p>
<p style="text-align:justify;">در کنار آتش در مورد روز گذشته حرف ميزديم و در جريان صحبتها متوجه شدم که شب گذشته يک تيم را به دەوەسينه فرستاده اند تا خبر دقيقتري از رحيم گير بياورند . بچه هاي اين تيم در مسير خود به يک چوپان بر ميخورند و مطلع ميشوند که روستا پر از نيروهاي رژيم است و به همين علت از رفتن به داخل روستا منصرف شده و بر ميگردند . اين چوپان به بچه ها ميگويد که از مردم روستا شنيده است که يک پيشمرگ اسير شده ولي از جزئيات ماجرا خبر ندارد . <span id="more-178"></span></p>
<p style="text-align:justify;">اين دم صبح هر کسي چيزي ميگفت و مطمئن نبوديم که رحيم اسير شده يا خودش بر اثر فشار و خستگي تسليم شده است . در هر حالت خبر خوبي نبود و همه به شکلي ناراحت سرنوشت رحيم بودند .<br />
صحبت ها تا وقت صبحانه ادامه يافت . همه بچه ها يکي پس از ديگري به جمع دور آتش ميپيوستند و در محافل چند نفره مشغول صبحانه خوردن ميشدند .</p>
<p style="text-align:justify;">بعد از صبحانه مسئول سياسي دسته ناصر کشکولي که مدتها بود دلش براي جلسه و گير دادن به اين و آن تنگ شده بود يقه بدبخت ما را گرفت . من و آرام را به کناري کشيد و گفت در مورد جلسه ماهانه کمي حرف بزنيم. از روحيه جمعي و اعلام آمادگي براي ماموريت و مسئله عضويت و اشکالات و مشکلات واحد هر چه در دل داشت را براي مغزها و جسمهاي خسته ما توضيح داد . ما هم کمي اظهار نظر کرديم به اميد اينکه مطمئن شود که تفهيم شده ايم تا بلکم جلسه را زود تمام کند . نزديک به يک ساعت اين جلسه به طول انجاميد و بعد از اتمام با آرام به طرف محل استراحتمان رفتيم به اميد اينکه بتوانيم نيم چرتي بدهيم . قبل از اينکه خوابمان ببرد با آرام کمي پشت سر ناصر حرف زديم و کمي خنديديم . تا ظهر وقت نهار بدون دردسر خوابيديم .</p>
<p style="text-align:justify;">بعد از خوردن نهار وقت آن بود که بعد از مدتها حمام نکردن و لباس نشستن يک نطافت عمومي انجام بدهيم . خيلي از بچه ها زودتر رفته بودند . آرام و پيام گفتند ما حوصله نداريم و به همين خاطر با علي رەش به طرف نظافتگاه رفتيم .<br />
حمام و لباس شستن تا نزديکهاي ساعت ٤ طول کشيد و بعد از آن با سر و وضعي تميز پيش بچه هاي ديگر برگشتيم .</p>
<p style="text-align:justify;">چاي در کتريها هنوز باقي مانده بود و يکي يک ليوان پر کرديم و همانجا پيش بقيه گرفتيم نشستيم .مجلس حرف زدن تا وقت راديو گرم بود . غروب راديو کومەله را گوش داديم چون امروز يادنامه شهيد خالد قارنه را ميخواند . با گوش دادن به اين يادنامه بار ديگر ماجراهاي آن روز برايم زنده شد . به ياد همايون هم افتادم که همان روز شهيد شد . به ياد اوقاتي افتادم که هيچ کس سيگار نداشت و ناگهان همايون با يک سيگار پيداش ميشد و مانند معتادها ما را دايره وار دور خودش جمع ميکرد و خودش سيگار را روشن ميکرد و بعد از اولين پک سيگار را رد ميکرد و با لهجه سنندجي ميگفت &#8221; با بگەريت &#8221; ( بگذار بگردد ). با گوش دادن به اين يادنامه در عالم خودم بودم که يعقوب صدايم زد و گفت بلند شو بايد به ماموريت برويم .</p>
<p style="text-align:justify;"><a href="http://i39.tinypic.com/35jh7c8.jpg"><img title="مسير امروز روى نقشه" src="http://i40.tinypic.com/euedya.jpg" alt="مسير امروز روى نقشه" width="117" height="81" /></a><br />
<strong><span style="color:#ff6600;">مسير امروز روى نقشه</span></strong><br />
از يعقوب پرسيدم کجا ميرويم و در جواب گفت به روستاي کەرەويان ميرويم . از همين حالا معلوم بود که ماموريت خسته کننده ايي خواهد بود و به همين خاطر به يعقوب گفتم حالا تو اين دنيا روستا نبود به غير از دهکده ارواح و در ضمن نوبت دسته ما نيست که به ماموريت برويم . يعقوب گفت ميدانم نوبت دسته ما نيست ولي امشب همه بچه ها را احتياج دارند .</p>
<p style="text-align:justify;">همزمان که ما در حال آماده کردن خودمان بوديم که به طرف روستاي کەرەويان برويم متوجه شدم که پەل شهيد خاني هم همه شان خودشان را آماده حرکت ميکردند . از يعقوب پرسيدم آنها کجا ميروند و او هم گفت که نيروهاي رژيم در پايگاه روستاي دەوەسينه هر شب گويا وارد روستا ميشوند و چون خيلي احساس امنيت ميکنند امشب قرار است که يک عمليات ايزايي رو پايگاه انجام شود . هدف دادن درسي به آنهاست که از اين به بعد جرات نکنند از پايگاهشان خارج شوند .</p>
<p style="text-align:justify;">ما از بچه ها خداحافطي کرديم و از آنها جداشديم و به طرف قول قوله به راه افتاديم . هوا هنوز روشن بود که به روستاي خرابه قول قوله رسيديم . يکسر به سراغ درختهاي سيب اطراف روستا رفتيم و تا معده مان جا داشت سيب توش ريختيم و هر کسي تعدادي با خودش برداشت و بعد به طرف کەرەويان به راه افتاديم . با دو بار استراحت کوتاه مدت براي سيگار کشيدن تقريبا دو ساعتي در راه بوديم تا به روستا برسيم .</p>
<p style="text-align:justify;">هوا تاريک بود و در ورودي روستا به دو تيم تقسيم شديم و روستا را گشتيم تا از خالي بودن روستا از نيروهاي رژيم يا حزب دمکرات مطمئن شويم . بعد از کنترل کردن در مکاني به هم رسيديم و در چند خانه نزديک به هم تقسيم شديم .</p>
<p style="text-align:justify;">من و دکتر خالد با هم به يک خانه رفتيم . با دکتر خالد در خانه ها تقسيم شدن خاصيتهاي خود را دارد چون دکتر وظيفه تبليغ و ترويج را به عهده ميگيرد و ما هم از فرصت استفاده کرده و حسابي استراحت ميکنيم .از صاحبخانه در مورد آمد و رفت نيروهاي رژيم و حزب دمکرات پرسيديم و بعد از آن دکتر خالد رو غلطک افتاد و شروع کرد با صاحبخانه حرف زدن و منم به آنها گوش ميدادم تا سفره را انداختند .<br />
خانواده فقيري بودند و فکر کنم بهترين غذايي را که داشتند رو سفره برايمان گذاشتند . نان و کره و توت . ما هم تشکر کرديم و همزمان با صحبت کردن شاممان را خورديم .</p>
<p style="text-align:justify;">در اين فاصله يعقوب مردم را سازمان داده بود تا تدارکات ما را جمع و جور کنند . ساعت نزديکيهاي ١١ شب زمانيکه همه چيز آماده شده بود از روستا خارج شديم و به طرف قول قوله حرکت کرديم . با چند استراحت دودي ساعت ٤ صبح به محل استقرار گردان رسيديم .</p>
<p style="text-align:justify;">قبل از ما پل شهيد خاني که به دەوەسينه رفته بودند برگشته بودند و هنوز تعدادي از آنها بيدار بودند . از آنها وضع را پرسيديم . در جواب شنيديم که امشب همه بچه ها اول وارد روستا ميشوند تا خبر دقيقي از رحيم پيدا کنند .<br />
به قول مردم رحيم در حاليکه در خانه ايي را زده تا از آنها نان بگيرد سه نفر مسلح که در خانه مخفي بوده اند او را غافلگير کرده و اسير ميکنند و بعد او را به پايگاه روستا ميبرند.<br />
چون خبرها نادقيق بوده است به همين خاطر بچه ها براي اطلاعات دقيقتر صاحب آن خانه که گويا رحيم آنجا اسير شده و دو نفر ديگر را با خود از روستا مي آورند و بعد حسابي با آرپي جي و تيربار پايگاه را کوبيده بودند .</p>
<p style="text-align:justify;">از شنيدن اينکه رحيم اسير شده است خيلي ناراحت شديم چون اگر اين داستان درست باشد و رحيم خودش نرفته باشد او را شايد اعدام کنند .</p>
<p style="text-align:justify;">بعد از شنيدن داستان شب گذشته وقت آن رسيده بود که بگيرم بخوابم . وقتي به محل استراحت هر شب خودم رفتم ديدم که مهمان ناخوانده ايي جايم را گرفته است و ناچارا در بين سنگها جايي را موقتا صاف کردم و در گوني عزيزم  مچاله شدم و خوابيدم .</p>
<p style="text-align:justify;">ادامه دارد &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">_ <strong>براى ديدن نقشه کل منطقه لينک زير را کليک کنيد</strong></p>
<p style="text-align:justify;"><a href="http://i41.tinypic.com/2w40cxt.jpg">http://i41.tinypic.com/2w40cxt.jpg</a></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/20sal.wordpress.com/178/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/20sal.wordpress.com/178/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/20sal.wordpress.com/178/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/20sal.wordpress.com/178/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/20sal.wordpress.com/178/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/20sal.wordpress.com/178/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/20sal.wordpress.com/178/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/20sal.wordpress.com/178/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/20sal.wordpress.com/178/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/20sal.wordpress.com/178/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/20sal.wordpress.com/178/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/20sal.wordpress.com/178/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/20sal.wordpress.com/178/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/20sal.wordpress.com/178/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&amp;blog=1482505&amp;post=178&amp;subd=20sal&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://20sal.wordpress.com/2009/01/06/%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a3%d9%a1-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%8a-%da%a9%db%95%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ef987f6ad7e2ec7ca58568e53b613c72?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">soran</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://i40.tinypic.com/euedya.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">مسير امروز روى نقشه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سه شنبه ٣٠ / ٤ / ١٣٦٦ &#8230; درگيرى يکى از واحدهاى ما در ده وەسينه و جانباختن  رفيق جعفر پيره هەلو</title>
		<link>http://20sal.wordpress.com/2008/12/16/%d8%b3%d9%87-%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a3%d9%a0-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d8%af%d8%b1%da%af%d9%8a%d8%b1%d9%89-%d9%8a%da%a9%d9%89-%d8%a7%d8%b2-%d9%88%d8%a7%d8%ad%d8%af%d9%87%d8%a7/</link>
		<comments>http://20sal.wordpress.com/2008/12/16/%d8%b3%d9%87-%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a3%d9%a0-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d8%af%d8%b1%da%af%d9%8a%d8%b1%d9%89-%d9%8a%da%a9%d9%89-%d8%a7%d8%b2-%d9%88%d8%a7%d8%ad%d8%af%d9%87%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Dec 2008 19:15:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soran</dc:creator>
				<category><![CDATA[خالد ظاهرى]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://20sal.wordpress.com/?p=174</guid>
		<description><![CDATA[هوا روشن بود و هنوز در حال راه رفتن بوديم . به خاطر اينکه تيم ديگر در دەوەسينه به کمين افتاده است ما هم اجازه استراحت در بين راه را نداشتيم . بالاخره بعد از مدتي به محل استقرار گردان رسيديم . بعضي از بچه ها بيدار بودند و بقيه هنوز در خواب بودند . [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&amp;blog=1482505&amp;post=174&amp;subd=20sal&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">هوا روشن بود و هنوز در حال راه رفتن بوديم . به خاطر اينکه تيم ديگر در دەوەسينه به کمين افتاده است ما هم اجازه استراحت در بين راه را نداشتيم . بالاخره بعد از مدتي به محل استقرار گردان رسيديم . بعضي از بچه ها بيدار بودند و بقيه هنوز در خواب بودند .<br />
بعد از انداختن بار و بنديل از بچه هايي که بيدار بودند ماجراي تيم ديگر را پرسيديم . يکي از بچه ها گفت که تيم ديگر ديشب بدون هيچ مزاحمتي وارد روستاي دەوەسينه ميشوند و بعد از تقسيم شدن در دو خانه و بعد از شام از خانه ها بيرون مي آيند و دو نفر دو نفر به جمع آوري نان ميپردازند که ناگهان تيراندازي در روستا شروع ميشود . به علت دور بودن از هم هر کسي به طرف محل از قبل تعيين شده در خارج روستا حرکت ميکند . يکي از بچه هاي واحد به تنهايي به محل تعيين شده ميرود و چون بقيه را آنجا نميبيند بدون اينکه منتظر شود يکراست بطرف محل استقرار گردان در پشت قول قوله بر ميگردد و ماجرا را براي بقيه تعريف ميکند . چون از بقيه بچه هاي ديگر خبري نيست مسئولين گردان تصميم ميگيرند که واحد ديگري را با مسئوليت اسماعيل به طرف دوسينه بفرستند که سراغ بچه ها را بگيرند .<span id="more-174"></span></p>
<p style="text-align:justify;">بعد از شنيدن اين خبر چون از ديروز در راه بوديم و خسته خسته بودم به طرف محل استراحت خودم رفتم که کمي بخوابم .وقتي به محل رسيدم ديدم صالح آخکند محل خوابمان را گرفته و زير يک پتو خوابيده است . خوابم مي آمد و بدون اينکه صالح را بيدار کنم من هم گوشه ايي از پتو را روي خودم کشيدم و خوابيدم .</p>
<p style="text-align:justify;">به خاطر گرم شدن هوا نتوانستم زياد بخوابم و اجبارا بلند شدم و با چشم خواب آلود به طرف محل تجمع رفتم که سهميه نانم را بگيرم .هنوز به اصطلاح صبحانه خوردنم تمام نشده بود که از بيسيم خبردار شديم که بچه ها درگير شده اند .خبرها لحظه به لحظه از طرف ديده باني مخابره ميشد و ما هم نزديک کا عيسي نشسته و گوش ميداديم . اولين خبرها حاکي از آن بود که بقيه بچه هاي تيم ديگر که ديشب به ده وسينه رفته بودند در چشمه ايي که در بلنديهاي پشت دەوەسينه قرار دارد محاصره شده اند و در اولين تيراندازيها رفيقمان جعفر پيره هەلو جانباخته است و بقيه فعلا در همان مکان در محاصره هستند و واحد اسماعيل هم درگير شده است.<br />
هر لحظه انتظار ميکشيديم که واحد اسماعيل محاصره را بشکند و بقيه بچه ها را نجات دهند . اکثر بچه ها بيدار بودند و به دستور کا عيسي در حالت آماده باش بوديم که اگر ضروري بود به طرف دەوەسينه برويم . هنوز از طرف اسماعيل هم درخواست کمک نشده بود . در حالت انتظار بوديم و به بيسيمها گوش ميداديم که از طرف ديده باني خبر رسيد که نيروهاي رژيم در بلنديهاي پشت بنەخوين ديده ميشوند .<br />
نيروهاي رژيم از محلي که ديشب ما به روستا رفته بوديم به طرف بلنديهاي مشرف بر قول قوله آمده بودند و اندکي نپاييد که صداي زوزه اولين خمپاره ها و انفجار در چند صد متري محل استقرارمان همه را به جنب و جوش وا داشت .<br />
با شدت پيدا کردن و نزديک شدن خمپاره باران براي اينکه تلفات زيادي ندهيم از محل استراحت دور و متفرق شديم و در بين سنگها پراکنده شديم .<br />
نيروهاي رژيم که در ارتفاعات پشت بنەخوين بودند به خمپاره اندازها گرا ميدادند و معلوم بود که محل ما را حسابي ميبينند . خمپاره باران و تيراندازي و درگيري تا ظهر ادامه داشت و با شکسته شدن محاصره و نجات بقيه بچه هاي محاصره شده کم کم وضعيت عادي شد ولي همچنان و تا نزديکيهاي عصر اجازه برگشت به محل استقرار را نداشتيم . در اين فاصله وقت را غنيمت شمردم و کمي خوابيدم .<br />
ساعت نزديکيهاي ٤ بعداظهر از خواب بيدارم کردند و گفتند بلند شو نگهبان اسير هستي. بعد از کمي نگهباني همه به طرف محل تجمع رفتيم و تا غروب نگهبان بودم .هنوز بچه ها بر نگشته بودند و اکثرا به خاطر از دست دادن جعفر در غم و اندوه بوديم و هنوز هم باورم نميشد که او را از دست داده ايم . يکي ديگر از ناراحتيهايمان هم رحيم بود که از او هيچ خبري نداريم و معلوم نيست که چه بر سرش آمده است .<br />
غروب بچه ها خسته و با قيافه هاي ناراحت برگشتند و هر کس از راه ميرسيد در کنار آتش ميگرفت مينشست تا با نوشيدن يک چاي نفسي تازه کند . هنوز هوا تاريک نشده بود که مسئولين واحد تصميم گرفتند که گردان ٣١ را به روستاي بنه خوين همان روستايي که ما ديشب رفته بوديم بفرستند . بچه هاي ٣١ خودشان را که حاضر کردند در يک صف طولاني محل استقرار را ترک و به طرف بنه خوين رفتند.<br />
وقت نگهبانيم تمام شده بود و به همين خاطر نگهبانى اسير را تحويل ناصر اميدي دادم و خودم هم براي شنيدن ماجراي درگيري امروز پيش بچه ها رفتم . هر کسي براي چند کسي ماجراهاي امروز را تعريف ميکرد .<br />
کمال هم امروز از جمله رفقايي بود که با اسماعيل رفته بود و داستان جنگ و گريز امروز را او براي ما تعريف کرد .</p>
<p style="text-align:justify;">محل تقريبى درگيرى خلاصه درگيرى امروز از زبان کمال اين بود که : ديشب يکي از بچه ها که با تيم ديگر به دەوەسينه رفته بودند نصفه هاى شب بر ميگردد و به مسئولين واحد خبر ميدهد که درگير شده اند و او بچه ها را گم کرده است . مسئولين واحد هم سريعا يک پل را با مسئوليت اسماعيل براى پيدا کردن بقيه واحد به طرف دەوەسينه ميفرستند .( خط زرد در نقشه مسير حرکت اين واحد را نشان ميدهد ) .</p>
<p style="text-align:justify;">از طرف ديگر بقيه بچه هاى تيم ديگر که به دەوەسينه رفته بودند بعد از تيراندازي و گم شدن رحيم و بي خبري از نفر ديگر که پيش واحد برگشته است ٬ تصميم ميگيرند که به طرف چشمه ايي در بلنديهاي پشت روستاي دەوەسينه بروند . ( خط قرمز در نقشه مسير اين تيم را نشان ميدهد ) . بعد از رسيدن به چشمه آب تصميم ميگيرند که تا صبح اينجا بمانند تا که شايد دو نفر ديگر هم بدان محل برگردند . بعد از کمي استراحت  با خيال راحت همانجا ميخوابند .<br />
در طول اين مدت نيروهاي رژيم از تاريکي هوا استفاده ميکنند و با هدف محاصره کامل منطقه کوهستانهاى اطراف را ميگيرند . ( خط آبى مسير نيروهاي رژيم را نشان ميدهد ) .<br />
با روشن شدن هوا نيروهاي رژيم که بلنديهاي اين منطقه را در دست داشته اند متوجه بچه هاي ما ميشوند که کنار چشمه آب خوابيده اند . نيروهاي رژيم به جاي تيراندازي تصميم ميگيرند که به طور کامل محل استراحت تيم ما را محاصره کنند . به همين منظور به طرف کوههاى پشت چشمه حرکت ميکنند تا حلقه محاصره را تکميل کنند . در اين حين نيز واحد اسماعيل هم بدون هيچ آمادگى براي جنگ به کوههاى پشت چشمه نزديک ميشود .<br />
به قول کمال بچه ها که فکر ميکردند منطقه امن است حمايلهايشان را روي قاطر بار زده بودند و فقط يکي يک اسلحه خالي همراه داشتند که ناگهان گلوله باران ميشوند و درگيري شروع ميشود . چند دقيقه ايي طول ميکشد تا واحد ما خودش را سازمان بدهد . با شروع تيراندازي  بچه هاي تيم ديگر که کنار چشمه آب در حال استراحت بوده اند نيز زير آتش قرار ميگيرند و در اولين تيراندازيها رفيق جعفر پيره هەلو جان خود را از دست ميدهد و بقيه در محاصره کامل بدون هيچ راه فراري در دور و بر چشمه سنگر ميگيرند .<br />
بچه هاي واحد اسماعيل بعد از سازماندهى مجدد خود به فکر نجات واحد محاصره شده  مي افتند و به دو دسته تقسيم ميشوند ( دوفلش سفيد در ادامه خط زرد در نقشه ) گروهى براي درهم شکستن حلقه محاصره و گروه ديگر حرکت به سوي چشمه براى کمک به تيم محاصره شده .<br />
خلاصه با زحمات و جنگ و گريز تيم محاصره شده را نجات ميدهند و به بلنديهاي پشت چشمه ميرسند و از اين به بعد تيراندازيهاي دورادور  بين آنها و نيروهاي رژيم رد و بدل ميشود تا اينکه کم کم دستور عقب نشيني به آنها داده ميشود و به طرف قول قوله بر ميگردند . اين خلاصه داستان امروز بود و در درگيري امروز جمال سقز هم زخمي شده است و خوشبختانه جاي نگراني نيست .<br />
بعد از شام و کمي صحبت هر کسي به طرف محل استراحت خود رفت . من و آرام هم به طرف محل استراحت خودمان رفتيم و بعد از کمي صحبت در مورد حوادث امروز و مسائل پراکنده ديگر در گونيهايمان به خواب رفتيم .<br />
ادامه دارد &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;"><img class="alignnone" title="جعفر پيره هه لو" src="http://i44.tinypic.com/11w59o9.jpg" alt="" width="345" height="395" /></p>
<p style="text-align:justify;">براى ديدن نقشه لينک زير را کليک کنيد<br />
<a href="http://i33.tinypic.com/anla88.jpg">http://i33.tinypic.com/anla88.jpg</a></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/20sal.wordpress.com/174/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/20sal.wordpress.com/174/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/20sal.wordpress.com/174/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/20sal.wordpress.com/174/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/20sal.wordpress.com/174/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/20sal.wordpress.com/174/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/20sal.wordpress.com/174/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/20sal.wordpress.com/174/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/20sal.wordpress.com/174/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/20sal.wordpress.com/174/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/20sal.wordpress.com/174/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/20sal.wordpress.com/174/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/20sal.wordpress.com/174/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/20sal.wordpress.com/174/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&amp;blog=1482505&amp;post=174&amp;subd=20sal&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://20sal.wordpress.com/2008/12/16/%d8%b3%d9%87-%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a3%d9%a0-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d8%af%d8%b1%da%af%d9%8a%d8%b1%d9%89-%d9%8a%da%a9%d9%89-%d8%a7%d8%b2-%d9%88%d8%a7%d8%ad%d8%af%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ef987f6ad7e2ec7ca58568e53b613c72?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">soran</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://i44.tinypic.com/11w59o9.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">جعفر پيره هه لو</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
