<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title></title>
	<atom:link href="http://20sal.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://20sal.wordpress.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Wed, 23 Sep 2009 17:56:58 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='20sal.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/51c2ce38d65d4c5ac1763dd9c620eb90?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title></title>
		<link>http://20sal.wordpress.com</link>
	</image>
			<item>
		<title>حرکت بسوى مناطق عمقي ( قسمت اول )</title>
		<link>http://20sal.wordpress.com/2009/09/13/%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa/</link>
		<comments>http://20sal.wordpress.com/2009/09/13/%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 20:02:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soran</dc:creator>
				<category><![CDATA[خالد ظاهرى]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://20sal.wordpress.com/?p=206</guid>
		<description><![CDATA[همچنانکه در پستهاي قبلي آمده است روز پنج شنبه ١ / ۵ / ١٣٦٦ مسئولين واحد تصميم گرفتند که رفقاي خسته و زخمي را به منطقه شلير بفرستند . بقيه رفقا هم براي يک دور فعاليت در مناطق عمقي سازمان داده شدند. روز ۵ شنبه هر دو واحد از هم جدا شديم و آنها به [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&blog=1482505&post=206&subd=20sal&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;" dir="rtl">همچنانکه در پستهاي قبلي آمده است روز پنج شنبه ١ / ۵ / ١٣٦٦ مسئولين واحد تصميم گرفتند که رفقاي خسته و زخمي را به منطقه شلير بفرستند . بقيه رفقا هم براي يک دور فعاليت در مناطق عمقي سازمان داده شدند. روز ۵ شنبه هر دو واحد از هم جدا شديم و آنها به طرف شلير و ما هم به طرف روستاهاي نزديک به شهر سقز حرکت کرديم . شب را براي استراحت در روستاي کەرەويان بوديم و براي استراحت روز بعد دره ايي در پشت روستاي تموته در نظر گرفته شد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">طرفهاي صبح روز جمعه ٢ / ۵ / ١٣٦٦ به دره مورد نظر در پشت روستاي تموته رسيديم . با رسيدن به اين محل به خاطر خستگي اکثر بچه ها هر کسي جايي گرفت خوابيد و منهم طبق معمول جايي از هوش رفتم . ساعت ١٠ و ٣٠ دقيقه از خواب بيدار شدم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> بعضي از بچه ها بيدار بودند و مشغول حرف زدن بودند . در جاي خودم نشستم و همزمان با سيگار کشيدن خلاصه ايي از خاطرات ديروز را در اين دفترچه نوشتم . امروز آرام نبود که کمي با هم حرف بزنيم . کمال و پيام هم کمي آنطرفتر هنوز در خواب بودند . کار نوشتن که تمام شد تصميم گرفتم دوباره بخوابم چون هيچ کار ديگري نداشتم و به همين خاطر پيش کمال رفتم که زير يک پتو خوابيده بود. جاي نرمتر و خوبتر از اينجا گيرم نمي آمد و منهم گوشه ايي از پتو را روي خودم کشيدم و خوابيدم .اينبار وقتي بيدار شدم ساعت ٣ بعداظهر بود.حسابي گرسنه ام بود. رفتم سر و صورتي شستم و پيش بچه ها برگشتم . سهميه نان را از تدارکات گرفتم و يک چاي هم ريختم و يک نان و چاي شيرين درست و حسابي خوردم .<span id="more-206"></span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در حين خوردن کمال کمي بوله بل کرد و گفت هتيم تو که تمام پتو را رو خودت انداختي و خواب را هم از من حرام کردي . من هم گفتم کم بوله بول کن ميتوانستي دوباره نصف پتو را رو خودت بندازي  . با کمال که داشتم سر اين پتو دزدي حرف ميزدم متوجه شدم پيام کمي پکر است . ازش پرسيدم چيه دوباره  دلت تو روغن سوزي افتاده ؟جواب درست و حسابي نداد و تصميم گرفتم کمي حالش را بگيرم.گفتم ناراحت نباش اگر اعمالت را درست کني و قول بدي پسر خوبي باشي و سياسي رفتار کني  من خودم شخصا ميرم خواستگاري شەپول برات و حتما حرف من را زمين نخواهد انداخت .کمال هم کمي پيام را اذيت کرد و آنقدر ادامه داديم که کمي هم عصباني شد و بلند شد و گفت هيچوقت نتونستيد بفهميد و از پيش ما رفت . ما هم کمي خنديديم وقتي پيام کمي دور شد کمال گفت راست هم ميگويد او که مثل ماي بدبخت نيست دوست داره هم پيشمرگايتى بکنه و هم در کنارش عاشق باشه.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد از اين صحبتهايمان را ادامه داديم و کمي در مورد بچه هايي که به شلير برگشته بودند حرف زديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">نزديکيهاي غروب گفتند جلسه داريم و جلسه کوتاهي بود و گفتند که امشب به روستاي تموته ميرويم و کمي تذکرات امنيتي داده شد و همچنين گفتند که رژيم در اين منطقه مشغول پياده کردن سياست بسيج گيري اجبارى است و وقتي در خانه تقسيم ميشويم تبليغات را روي اين مسئله متمرکز کنيم .  همچنين قرار شد که يک تيم به روستاي ديگري به اسم مازواره بروند . بعد از توضيحات خودمان را آماده حرکت کرديم . ضد کمينها کمي زودتر حرکت کردند و ما هم با فاصله شايد يک ربع به دنبالشان حرکت کرديم . کنار روستا کمي منتظر مانديم تا ضد کمينها روستا را خوب کنترل کنند و بعد ما هم وارد روستا شديم و در خانه هاي مردم تقسيم شديم . مردم اين روستا استقبال بي نهايت خوبي از ما کردند . ساعاتي از وقت را به تبليغ و ترويج حول و حوش مسئله بسيج گيري اجباري اختصاص داديم . بعد از چند ساعت از خانه ها بيرون آمديم و آمده ترک روستا شديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">وقتي همه در محل جمع شدند از روستا بيرون آمديم و به طرف دره ايي در پشت روستاي قەبەغلو حرکت کرديم . نصف راه بوديم که ارتباط با تيمي که به مازواره رفته بودند برقرار شد و مطلع شديم که گروه ضربت در اين روستا بوده است و تيم ما به کمين افتاده است و خوشبختانه بچه ها بدون تلفات برگشته و به طرف ما در حال حرکت بودند .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">دسته ما امشب مسئول بار بوديم و در تموته وقتي بارها را بار زديم خوب بارها را نبسته بوديم به همين علت تا به مکاني که قرار بود برويم چندين بار اين بارها از روي قاطرها پايين افتاده اند و دوباره  بار زده ايم . بارها از اولش هم وزن نبودند و هر چه سنگ و وسايل زيادي به اين ور و آنور آويزان ميکرديم فايده ايي نداشت و در ضمن قيساهه براي بستن بارها هم چندان وضعش خوب نبود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">قبل از اينکه به محل مورد نظر برسيم پيام و کريم ( ه ) دعوايشان شد .صدايشان که بلند شد من پيش پيام رفتم چيه چه خبره؟ گفت اين از کنارم رد شده و يک فش داده است و گفته يه خورده سريع حرکت کن . پيام هم در جواب گفته بود اداي کا عيسي را در نيار . ما کا عيسي را دوست داريم خودمان عمدا عصبانيش ميکنيم که فش بده ولي تو حق نداري فش بدي. خلاصه اينجا کمي ناوجيگري کردم و دست پيام را گرفتم و گفتم بيا فردا با کا عيسي در اين مورد صحبت ميکنيم حالا وقتش نيست.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">خلاصه عاقبت به مخفيگاه مورد نظر رسيديم . هوا تاريک بود و در بين درختها همه براي استراحت مشغول درست کردن جايي براي خوابيدن بودند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ما هم کنار هم جايي را کمي صاف کرديم و وسايلهايمان را گذاشتيم و قبل از خواب با پيام سيگاري روشن کرديم . پيام هنوز عصباني بود کمي صحبت کرديم و بعد همانجا خوابمان برد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">روز شنبه ٣/۵/١٣٦٦ در اين دره پشت قەبەغلو هستيم .اينجا جاي خوبي براي استراحت است و به همين علت امنيت از هر طرف ميباريد . از شب که اينجا رسيده بوديم به غير از چند بار بيداري کوتاه ساعت ١٠ صبح با صداي کمال که ميگفت بلند شيد صبحانه تان را بخوريد بيدار شدم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اکثر بچه ها بيدار بودند و همه در جنب و جوش و ترافيک به طرف چشمه هم سنگين بود. بالاخره وقتي کمي شلوغي دور چشمه کم شد ما هم رفتيم گرد و خاک شب گذشته را از صورتهايمان پاک کرديم و براي صرف نان و چاي شيرين به محل تجمع برگشتيم . من و عمر&#8221;ق&#8221; شب گذشته در تموته در يک خانه تقسيم شده بوديم و کمي نان با خودمان از آنجا آورده بوديم و اين نانها پيش عمر بود . پيش عمر رفتم نصف نان خودم را آوردم و با پيام کمي ماست از تدارکات گرفتيم و صبحانه مان را خورديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد از صبحانه دوباره همه  متفرق شديم و در محافل چند نفره مشغول صحبت کردن شديم . بحث ما ربط داشت به اين برخورد ناشيرين کريم به پيام و در اين مورد خيلي حرف زديم . بالاخره تصميم گرفتيم به کا عيسي بگوييم که ما اگر گاه گداري تو را عصباني ميکنيم که حرفي از دهنت بيرون بياد به اين خاطر است که خودمان دوست داريم اذيت کنيم و بخنديم ولي کسي ديگري و يا فرمانده ديگري حق ندارد بدون هيچ دليلي از شما تقليد کند .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">تا ظهر و وقت راديو کومەله فقط حرف بود و سيگار کشيدن .بعد از گوش دادن به راديو کومەله با بهمن رفتيم سرمان را با شامپو کمي شستيم تا کمي رنگ آدميزاد به خودمان بگيريم . بعد از اين نيمچه حمام پيش کمال برگشتم . پيام هم کمي آنطرفتر با کا عيسي حرف ميزد . معلوم بود در مورد ديشب حرف ميزنند . خلاصه امروز هم تا عصر کار ديگري نداشتيم و زير درختها استراحت توام با حرف زدن بود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">عصر در حين چاي عصرانه يک جلسه کوتاه هم برگزار شد .شب گذشته تيمي که قرار بود به مازواره برود به کمين افتاده بود و مسئولين گردان تصميم گرفته بودند که امشب همه به مازواره برويم و دليليش هم اين بود که گروهاي ضربت رژيم اين مدت در اين منطقه بوده اند و حضور ما در اين روستاها اهميت دارد .امشب بارها را با خودمان نميبريم و بعد از اين سفر به مازواره براي استراحت روز بعد به همين مکان برميگرديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">غروب به طرف مازواره به راه افتاديم . در بين راه در يک کوخ ( خانه باغ ) کمي استراحت کرديم . از طرف صاحب مزرعه به ميوه دعوت شديم و بعد راهمان را به طرف روستا ادامه داديم . کمي مانده به روستا توقف کرديم که ضد کمينها به روستا بروند . بعد از نيم ساعتي بچه هاي ضد کمين برگشتند و گفتند که گروه ضربت همچنان در روستاست .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">براي اينکه بيخودي با اين گروه ضربت درگير نشويم تصميم گرفته شد که در چند کوخي که در اين منطقه هستند پخش شويم و بعد از يک استراحت کوتاه مدت بسوي محل استراحت برگرديم . اين کوخها خيلي زياد نبودند و گنجايش اين همه انسان را هم نداشتند. حدود ١۵ نفري بوديم که به يک کوخ رفتيم . صاحب کوخ انسان خوبي بود و بلافاصله برايمان چاي درست کرد . با بيسيم هم با واحدهاي ديگر در تماس بوديم که دنبال پيدا کردن کوخها بودند. ما شانس آورديم که خيلي نگشتيم . به خاطر اينکه صاحب کوخ متوجه نشود اسم رمز پيدا کردن کوخ شده بود &#8221; اقدام کرديد&#8221;.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">هر وقت يعقوب از بيسيمش از ديگران ميپرسيد: اقدام کرديد ٬  صاحب اين کوخ عجيب به يعقوب نگاه ميکرد و فکر ميکرد شايد منظور از اين اقدام کردن تيراندازي باشد و گاها زير لب دعايي ميخواند. به بهانه ديگر ولي در اصل به دعا خواندن اين مرد که فکر ميکرد حالا جنگ شروع ميشود خيلي خنديديم . نميتوانستيم جلو خودمان را بگيريم و به محض تکرار کلمه اقدام کرديد از بيسيم همه ميزدند زير خنده . خلاصه شب جالبي بود. بعد از استقرار واحد ها و استراحت به اندازه کافي دوباره به طرف محل استراحت حرکت کرديم. ساعت ٣ نصفه شب بود به محل رسيديم . امشب فقط تو راه خنديديم . مرتب تو صف يکي پيام ميداد ميگفت به نفر جلوي بگيد اقدام کرديد و بعد پيام رو به جلو منتقل ميشد و از آنطرف دوباره دعاي آن مرد به عقب صف منتقل ميشد .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">امشب در حاليکه ما بطرف مازواره رفته بوديم يک دسته از بچه هاي بوکان که کريم ايلخاني فرمانده اش بود به روستاي قەرەبغرە رفته بودند و وقتي ما به محل استراحت رسيديم هنوز بازنگشته بودند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">طبق معمول هر شب بعد از آخرين سيگار ما هم مثل سيگارها بدون سر و صدا خاموش شديم.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/20sal.wordpress.com/206/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/20sal.wordpress.com/206/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/20sal.wordpress.com/206/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/20sal.wordpress.com/206/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/20sal.wordpress.com/206/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/20sal.wordpress.com/206/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/20sal.wordpress.com/206/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/20sal.wordpress.com/206/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/20sal.wordpress.com/206/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/20sal.wordpress.com/206/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&blog=1482505&post=206&subd=20sal&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://20sal.wordpress.com/2009/09/13/%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ef987f6ad7e2ec7ca58568e53b613c72?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">soran</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>پنج شنبه ١ / ۵ / ١٣٦٦ &#8230; خاتمه دور اول فعاليت ٬ سازماندهى جديد و شروع يک جوله در مناطق عمقى</title>
		<link>http://20sal.wordpress.com/2009/01/14/%d9%be%d9%86%d8%ac-%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a1-%db%b5-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d8%ae%d8%a7%d8%aa%d9%85%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d9%88%d9%84-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%d9%8a%d8%aa/</link>
		<comments>http://20sal.wordpress.com/2009/01/14/%d9%be%d9%86%d8%ac-%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a1-%db%b5-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d8%ae%d8%a7%d8%aa%d9%85%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d9%88%d9%84-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%d9%8a%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 14 Jan 2009 23:53:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soran</dc:creator>
				<category><![CDATA[خالد ظاهرى]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://20sal.wordpress.com/?p=187</guid>
		<description><![CDATA[امروز هم در دامنه کوه مشرف بر قول قوله هستيم . چون شب گذشته در ماموريت بوديم و طرفهاي صبح اينجا رسيديم ٬ تا ساعت ١٠ صبح خوابيدم . بعد از بيدار شدن و سر و صورت شستني مستقيم به طرف تدارکات رفتم و سهميه سيگار امروزم را گرفتم و به طرف آتشکده رفتم . [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&blog=1482505&post=187&subd=20sal&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">امروز هم در دامنه کوه مشرف بر قول قوله هستيم . چون شب گذشته در ماموريت بوديم و طرفهاي صبح اينجا رسيديم ٬ تا ساعت ١٠ صبح خوابيدم . بعد از بيدار شدن و سر و صورت شستني مستقيم به طرف تدارکات رفتم و سهميه سيگار امروزم را گرفتم و به طرف آتشکده رفتم . بعد از يک ليوان چاي بي نهايت گرم پيش دکتر خالد رفتم . شب گذشته در کەرەويان من و دکتر خالد در يک خانه تقسيم شده بوديم و آنجا چند نان برداشته بوديم که در کوله پشتي دکتر خالد بود و چون گرسنه بودم سهم خودم را از دکتر گرفتم تا صبحانه ايي بخورم .</p>
<p style="text-align:justify;">اکثر جاها که سايه بود تقريبا پر بود و تنها جايي که ميتوانستم در سايه بنشينم و صبحانه ام را بخورم کەپر مصطفى آرپي جي بود . در کمال آرامش و بدون مزاحمت صبحانه ام را در عمارت مصطفي ميل کردم . بعد از صبحانه خواب ولم نميکرد و به همين علت رفتم سراغ سنگي که زيرش يک سوراخ بود و ميشد سينه خيز وارد شد و در سايه سنگ چرتي داد. آنجا گرفتم خوابيدم . <span id="more-187"></span></p>
<p style="text-align:justify;">هنوز حسابي چشمهايم گرم نشده بود که با صداي انفجار چند خمپاره از خواب پريدم . از سوراخ که بيرون آمدم ديدم که خمپاره ها در جهت دەوەسينه و در چند صد متري به زمين خورده اند . همزمان که هر کسي ميدويد که چک و حمايلش را بردارد خمپاره باران شدت بيشتري به خود گرفت و کم کم به محل استقرار نزديک ميشد . معلوم بود که ديده بان ندارند که به آنها گرا بدهد چون خمپاره ها هر بار جايي ميخورد. علت خمپاره باران هم معلوم بود . بعد از زدن پايگاه دەوەسينه نيروهاي رژيم شک کرده بودند که بايد اينجا باشيم .</p>
<p style="text-align:justify;">به همه دسته ها گفتند که با فاصله در بين سنگها متفرق شوند . منم هم خوابم مي آمد و هم هيچ جا بهتر از زير اين سنگ پيدا نميکردم . خمپاره سهل بود با بمب هم اين سنگ تکان نميخورد به همين خاطر دوباره زير سنگ خزيدم و بعد مدتي با کم شدن صداي خمپاره ها خوابم برد . خوشبختانه در اين خمپاره باران به کسي آسيب نرسيد.</p>
<p style="text-align:justify;">طرفهاي ساعت ٢ بود که با صداي پرويز بيدار شدم که ميگفت بلند شو برو پيش واحد خودت . از سوراخ بيرون آمدم و پيش بچه هاي دسته خودمان که در بين سنگها بودند رفتم . سهميه نهارم را گرفتم و نهار ناقابلي را اينجا ميل کردم . ساعت ٣ بعداظهر بود که گفتند جلسه داريم و کم کم بچه هاى خوابيده را بيدار کرديم و از ميان سنگها به طرف محل تجمع رفتيم .</p>
<p style="text-align:justify;">وقتي همه بچه ها جمع شدند جلسه شروع شد . خلاصه جلسه اين بود که اين مدت وظيفه ما اين بوده است که از رفتن واحدهاي حزب دمکرات به جنوب جلوگيري کنيم و هر چند تاکنون آنها را پيدا نکرده ايم ولي موفق شده ايم که برايشان مزاحمت ايجاد کنيم تا در اين منطقه به آساني رفت و آمد نکنند . طبق آخرين خبرها واحد حزبيها از اين منطقه دور شده است و فعلا ديگر ضرورتي ندارد که در اين کوهستانها بمانيم .<br />
به همين علت مسئولين واحد يک جوله سياسي – نظامى در مناطق عمقي تر و تحت نفوذ حزب دمکرات را در دستور کار قرار داده بودند . بر همين مبنا کل نيرو را به دو دسته تقسيم کرده بودند . هر کسي که سالم بود و هنوز انرژي و رمقي در بدن داشت در واحدي که قرار است جوله را انجام دهد سازماندهي شد و بقيه رفقا از زخمي ٬ خسته ٬ مسن و غيره در واحد ديگري سازمان داده شدند که به طرف منطقه شلير بروند که در آنجا يک محل موقت براي استراحت بزنند تا راهي از ميان جبهه براي عبور به طرف اردوگاه پيدا ميشود .</p>
<p style="text-align:justify;">امروز هم يک تيم خوب براى برگشتن به شلير و از آنجا براي شناسايي راه در ميان جبهه هاي جنگ ايران وعراق سازمان داده شد بود. تقريبا واحدي که براي جوله انتخاب شده بود حالت رزميتر و سبکتري دارد و علتش هم اين است که هم در مقابل رژيم و هم در مقابل حزب دمکرات قادر به دفاع از خود باشد . اين خلاصه ايي از جلسه امروز بود و بعد از آن ليستها خوانده شد . از بچه هاي ما آرام و بايزيد ميبايست به شلير برگردند و تقريبا بقيه بچه هاي هم محفلي در واحد جوله سازماندهي شديم .</p>
<p style="text-align:justify;">بعد از جلسه واحدي که قرار بود به شلير برگردد خود را آماده حرکت ميکردند . دور و بر آتشکده شلوغ شلوغ بود و مجلس روبوسي و خداحافظي گرم گرم بود . بعد از روبوسي با بقيه بچه ها با هم محفليها دور آرام جمع شديم و تا وقت حرکت در کنارش بوديم . واحد شلير حرکت کرد و ما هم بعد از آنها خودمان را آماده حرکت کرديم . ( <strong><a href="http://i42.tinypic.com/2regzm9.jpg">براي ديدن مسير روي نقشه اينجا را کليک کنيد</a> </strong>)</p>
<p style="text-align:justify;">قبل از حرکت نفري دو برساق براي شام در بين همه پخش شد و بعد از خوردن شام بارها را بار قاطرها کرديم و از همان مسير شب گذشته به طرف کەرەويان به راه افتاديم . در بين راه در قول قوله کمي سيب خورديم و راه را ادامه داديم . شب به روستاي کەرەويان رسيديم و براي استراحت در خانه هاي مردم تقسيم شديم . اينجا دوباره شام مختصر ديگري خورديم و بعد از استراحت کافي از خانه ها بيرون آمديم و به سوي دره ايي در پشت روستاي تەموته به راه افتاديم . با چند استراحت کوتاه و بلند طرفهاي صبح به دره مورد نظر در پشت روستا رسيديم . به محض رسيدن جايي براي خوابيدن صاف کردم و چون نه نگهبان و نه ديده بان بودم گرفتم خوابيدم .</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/20sal.wordpress.com/187/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/20sal.wordpress.com/187/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/20sal.wordpress.com/187/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/20sal.wordpress.com/187/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/20sal.wordpress.com/187/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/20sal.wordpress.com/187/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/20sal.wordpress.com/187/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/20sal.wordpress.com/187/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/20sal.wordpress.com/187/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/20sal.wordpress.com/187/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&blog=1482505&post=187&subd=20sal&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://20sal.wordpress.com/2009/01/14/%d9%be%d9%86%d8%ac-%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a1-%db%b5-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d8%ae%d8%a7%d8%aa%d9%85%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d9%88%d9%84-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%d9%8a%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ef987f6ad7e2ec7ca58568e53b613c72?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">soran</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>چهارشنبه ٣١ / ٤ / ١٣٦٦ &#8230; رفتن به روستاي کەرەويان</title>
		<link>http://20sal.wordpress.com/2009/01/06/%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a3%d9%a1-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%8a-%da%a9%db%95%d8%b1/</link>
		<comments>http://20sal.wordpress.com/2009/01/06/%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a3%d9%a1-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%8a-%da%a9%db%95%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Jan 2009 15:35:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soran</dc:creator>
				<category><![CDATA[خالد ظاهرى]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://20sal.wordpress.com/?p=178</guid>
		<description><![CDATA[امروز هم در همان اردوگاه موقتي پشت روستاي قول قوله هستيم . هنوز آفتاب بيرون نيامده بود که از خواب پريدم . بدنم سرد سرد شده بود و مثل هر روز لرزه لرز بلند شدم و به طرف آتشکده رفتم . تعدادي از بچه ها کنار آتش نشسته بودند و در حال چاي خوردن و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&blog=1482505&post=178&subd=20sal&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">امروز هم در همان اردوگاه موقتي پشت روستاي قول قوله هستيم . هنوز آفتاب بيرون نيامده بود که از خواب پريدم . بدنم سرد سرد شده بود و مثل هر روز لرزه لرز بلند شدم و به طرف آتشکده رفتم . تعدادي از بچه ها کنار آتش نشسته بودند و در حال چاي خوردن و سيگار کشيدن بودند . منم کنار آنها نشستم و اولين سيگار روز را ساخته و پرداخته کردم .</p>
<p style="text-align:justify;">در کنار آتش در مورد روز گذشته حرف ميزديم و در جريان صحبتها متوجه شدم که شب گذشته يک تيم را به دەوەسينه فرستاده اند تا خبر دقيقتري از رحيم گير بياورند . بچه هاي اين تيم در مسير خود به يک چوپان بر ميخورند و مطلع ميشوند که روستا پر از نيروهاي رژيم است و به همين علت از رفتن به داخل روستا منصرف شده و بر ميگردند . اين چوپان به بچه ها ميگويد که از مردم روستا شنيده است که يک پيشمرگ اسير شده ولي از جزئيات ماجرا خبر ندارد . <span id="more-178"></span></p>
<p style="text-align:justify;">اين دم صبح هر کسي چيزي ميگفت و مطمئن نبوديم که رحيم اسير شده يا خودش بر اثر فشار و خستگي تسليم شده است . در هر حالت خبر خوبي نبود و همه به شکلي ناراحت سرنوشت رحيم بودند .<br />
صحبت ها تا وقت صبحانه ادامه يافت . همه بچه ها يکي پس از ديگري به جمع دور آتش ميپيوستند و در محافل چند نفره مشغول صبحانه خوردن ميشدند .</p>
<p style="text-align:justify;">بعد از صبحانه مسئول سياسي دسته ناصر کشکولي که مدتها بود دلش براي جلسه و گير دادن به اين و آن تنگ شده بود يقه بدبخت ما را گرفت . من و آرام را به کناري کشيد و گفت در مورد جلسه ماهانه کمي حرف بزنيم. از روحيه جمعي و اعلام آمادگي براي ماموريت و مسئله عضويت و اشکالات و مشکلات واحد هر چه در دل داشت را براي مغزها و جسمهاي خسته ما توضيح داد . ما هم کمي اظهار نظر کرديم به اميد اينکه مطمئن شود که تفهيم شده ايم تا بلکم جلسه را زود تمام کند . نزديک به يک ساعت اين جلسه به طول انجاميد و بعد از اتمام با آرام به طرف محل استراحتمان رفتيم به اميد اينکه بتوانيم نيم چرتي بدهيم . قبل از اينکه خوابمان ببرد با آرام کمي پشت سر ناصر حرف زديم و کمي خنديديم . تا ظهر وقت نهار بدون دردسر خوابيديم .</p>
<p style="text-align:justify;">بعد از خوردن نهار وقت آن بود که بعد از مدتها حمام نکردن و لباس نشستن يک نطافت عمومي انجام بدهيم . خيلي از بچه ها زودتر رفته بودند . آرام و پيام گفتند ما حوصله نداريم و به همين خاطر با علي رەش به طرف نظافتگاه رفتيم .<br />
حمام و لباس شستن تا نزديکهاي ساعت ٤ طول کشيد و بعد از آن با سر و وضعي تميز پيش بچه هاي ديگر برگشتيم .</p>
<p style="text-align:justify;">چاي در کتريها هنوز باقي مانده بود و يکي يک ليوان پر کرديم و همانجا پيش بقيه گرفتيم نشستيم .مجلس حرف زدن تا وقت راديو گرم بود . غروب راديو کومەله را گوش داديم چون امروز يادنامه شهيد خالد قارنه را ميخواند . با گوش دادن به اين يادنامه بار ديگر ماجراهاي آن روز برايم زنده شد . به ياد همايون هم افتادم که همان روز شهيد شد . به ياد اوقاتي افتادم که هيچ کس سيگار نداشت و ناگهان همايون با يک سيگار پيداش ميشد و مانند معتادها ما را دايره وار دور خودش جمع ميکرد و خودش سيگار را روشن ميکرد و بعد از اولين پک سيگار را رد ميکرد و با لهجه سنندجي ميگفت &#8221; با بگەريت &#8221; ( بگذار بگردد ). با گوش دادن به اين يادنامه در عالم خودم بودم که يعقوب صدايم زد و گفت بلند شو بايد به ماموريت برويم .</p>
<p style="text-align:justify;"><a href="http://i39.tinypic.com/35jh7c8.jpg"><img title="مسير امروز روى نقشه" src="http://i40.tinypic.com/euedya.jpg" alt="مسير امروز روى نقشه" width="117" height="81" /></a><br />
<strong><span style="color:#ff6600;">مسير امروز روى نقشه</span></strong><br />
از يعقوب پرسيدم کجا ميرويم و در جواب گفت به روستاي کەرەويان ميرويم . از همين حالا معلوم بود که ماموريت خسته کننده ايي خواهد بود و به همين خاطر به يعقوب گفتم حالا تو اين دنيا روستا نبود به غير از دهکده ارواح و در ضمن نوبت دسته ما نيست که به ماموريت برويم . يعقوب گفت ميدانم نوبت دسته ما نيست ولي امشب همه بچه ها را احتياج دارند .</p>
<p style="text-align:justify;">همزمان که ما در حال آماده کردن خودمان بوديم که به طرف روستاي کەرەويان برويم متوجه شدم که پەل شهيد خاني هم همه شان خودشان را آماده حرکت ميکردند . از يعقوب پرسيدم آنها کجا ميروند و او هم گفت که نيروهاي رژيم در پايگاه روستاي دەوەسينه هر شب گويا وارد روستا ميشوند و چون خيلي احساس امنيت ميکنند امشب قرار است که يک عمليات ايزايي رو پايگاه انجام شود . هدف دادن درسي به آنهاست که از اين به بعد جرات نکنند از پايگاهشان خارج شوند .</p>
<p style="text-align:justify;">ما از بچه ها خداحافطي کرديم و از آنها جداشديم و به طرف قول قوله به راه افتاديم . هوا هنوز روشن بود که به روستاي خرابه قول قوله رسيديم . يکسر به سراغ درختهاي سيب اطراف روستا رفتيم و تا معده مان جا داشت سيب توش ريختيم و هر کسي تعدادي با خودش برداشت و بعد به طرف کەرەويان به راه افتاديم . با دو بار استراحت کوتاه مدت براي سيگار کشيدن تقريبا دو ساعتي در راه بوديم تا به روستا برسيم .</p>
<p style="text-align:justify;">هوا تاريک بود و در ورودي روستا به دو تيم تقسيم شديم و روستا را گشتيم تا از خالي بودن روستا از نيروهاي رژيم يا حزب دمکرات مطمئن شويم . بعد از کنترل کردن در مکاني به هم رسيديم و در چند خانه نزديک به هم تقسيم شديم .</p>
<p style="text-align:justify;">من و دکتر خالد با هم به يک خانه رفتيم . با دکتر خالد در خانه ها تقسيم شدن خاصيتهاي خود را دارد چون دکتر وظيفه تبليغ و ترويج را به عهده ميگيرد و ما هم از فرصت استفاده کرده و حسابي استراحت ميکنيم .از صاحبخانه در مورد آمد و رفت نيروهاي رژيم و حزب دمکرات پرسيديم و بعد از آن دکتر خالد رو غلطک افتاد و شروع کرد با صاحبخانه حرف زدن و منم به آنها گوش ميدادم تا سفره را انداختند .<br />
خانواده فقيري بودند و فکر کنم بهترين غذايي را که داشتند رو سفره برايمان گذاشتند . نان و کره و توت . ما هم تشکر کرديم و همزمان با صحبت کردن شاممان را خورديم .</p>
<p style="text-align:justify;">در اين فاصله يعقوب مردم را سازمان داده بود تا تدارکات ما را جمع و جور کنند . ساعت نزديکيهاي ١١ شب زمانيکه همه چيز آماده شده بود از روستا خارج شديم و به طرف قول قوله حرکت کرديم . با چند استراحت دودي ساعت ٤ صبح به محل استقرار گردان رسيديم .</p>
<p style="text-align:justify;">قبل از ما پل شهيد خاني که به دەوەسينه رفته بودند برگشته بودند و هنوز تعدادي از آنها بيدار بودند . از آنها وضع را پرسيديم . در جواب شنيديم که امشب همه بچه ها اول وارد روستا ميشوند تا خبر دقيقي از رحيم پيدا کنند .<br />
به قول مردم رحيم در حاليکه در خانه ايي را زده تا از آنها نان بگيرد سه نفر مسلح که در خانه مخفي بوده اند او را غافلگير کرده و اسير ميکنند و بعد او را به پايگاه روستا ميبرند.<br />
چون خبرها نادقيق بوده است به همين خاطر بچه ها براي اطلاعات دقيقتر صاحب آن خانه که گويا رحيم آنجا اسير شده و دو نفر ديگر را با خود از روستا مي آورند و بعد حسابي با آرپي جي و تيربار پايگاه را کوبيده بودند .</p>
<p style="text-align:justify;">از شنيدن اينکه رحيم اسير شده است خيلي ناراحت شديم چون اگر اين داستان درست باشد و رحيم خودش نرفته باشد او را شايد اعدام کنند .</p>
<p style="text-align:justify;">بعد از شنيدن داستان شب گذشته وقت آن رسيده بود که بگيرم بخوابم . وقتي به محل استراحت هر شب خودم رفتم ديدم که مهمان ناخوانده ايي جايم را گرفته است و ناچارا در بين سنگها جايي را موقتا صاف کردم و در گوني عزيزم  مچاله شدم و خوابيدم .</p>
<p style="text-align:justify;">ادامه دارد &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">_ <strong>براى ديدن نقشه کل منطقه لينک زير را کليک کنيد</strong></p>
<p style="text-align:justify;"><a href="http://i41.tinypic.com/2w40cxt.jpg">http://i41.tinypic.com/2w40cxt.jpg</a></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/20sal.wordpress.com/178/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/20sal.wordpress.com/178/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/20sal.wordpress.com/178/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/20sal.wordpress.com/178/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/20sal.wordpress.com/178/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/20sal.wordpress.com/178/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/20sal.wordpress.com/178/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/20sal.wordpress.com/178/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/20sal.wordpress.com/178/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/20sal.wordpress.com/178/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&blog=1482505&post=178&subd=20sal&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://20sal.wordpress.com/2009/01/06/%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a3%d9%a1-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%8a-%da%a9%db%95%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ef987f6ad7e2ec7ca58568e53b613c72?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">soran</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://i40.tinypic.com/euedya.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">مسير امروز روى نقشه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سه شنبه ٣٠ / ٤ / ١٣٦٦ &#8230; درگيرى يکى از واحدهاى ما در ده وەسينه و جانباختن  رفيق جعفر پيره هەلو</title>
		<link>http://20sal.wordpress.com/2008/12/16/%d8%b3%d9%87-%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a3%d9%a0-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d8%af%d8%b1%da%af%d9%8a%d8%b1%d9%89-%d9%8a%da%a9%d9%89-%d8%a7%d8%b2-%d9%88%d8%a7%d8%ad%d8%af%d9%87%d8%a7/</link>
		<comments>http://20sal.wordpress.com/2008/12/16/%d8%b3%d9%87-%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a3%d9%a0-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d8%af%d8%b1%da%af%d9%8a%d8%b1%d9%89-%d9%8a%da%a9%d9%89-%d8%a7%d8%b2-%d9%88%d8%a7%d8%ad%d8%af%d9%87%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Dec 2008 19:15:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soran</dc:creator>
				<category><![CDATA[خالد ظاهرى]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://20sal.wordpress.com/?p=174</guid>
		<description><![CDATA[هوا روشن بود و هنوز در حال راه رفتن بوديم . به خاطر اينکه تيم ديگر در دەوەسينه به کمين افتاده است ما هم اجازه استراحت در بين راه را نداشتيم . بالاخره بعد از مدتي به محل استقرار گردان رسيديم . بعضي از بچه ها بيدار بودند و بقيه هنوز در خواب بودند .
بعد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&blog=1482505&post=174&subd=20sal&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">هوا روشن بود و هنوز در حال راه رفتن بوديم . به خاطر اينکه تيم ديگر در دەوەسينه به کمين افتاده است ما هم اجازه استراحت در بين راه را نداشتيم . بالاخره بعد از مدتي به محل استقرار گردان رسيديم . بعضي از بچه ها بيدار بودند و بقيه هنوز در خواب بودند .<br />
بعد از انداختن بار و بنديل از بچه هايي که بيدار بودند ماجراي تيم ديگر را پرسيديم . يکي از بچه ها گفت که تيم ديگر ديشب بدون هيچ مزاحمتي وارد روستاي دەوەسينه ميشوند و بعد از تقسيم شدن در دو خانه و بعد از شام از خانه ها بيرون مي آيند و دو نفر دو نفر به جمع آوري نان ميپردازند که ناگهان تيراندازي در روستا شروع ميشود . به علت دور بودن از هم هر کسي به طرف محل از قبل تعيين شده در خارج روستا حرکت ميکند . يکي از بچه هاي واحد به تنهايي به محل تعيين شده ميرود و چون بقيه را آنجا نميبيند بدون اينکه منتظر شود يکراست بطرف محل استقرار گردان در پشت قول قوله بر ميگردد و ماجرا را براي بقيه تعريف ميکند . چون از بقيه بچه هاي ديگر خبري نيست مسئولين گردان تصميم ميگيرند که واحد ديگري را با مسئوليت اسماعيل به طرف دوسينه بفرستند که سراغ بچه ها را بگيرند .<span id="more-174"></span></p>
<p style="text-align:justify;">بعد از شنيدن اين خبر چون از ديروز در راه بوديم و خسته خسته بودم به طرف محل استراحت خودم رفتم که کمي بخوابم .وقتي به محل رسيدم ديدم صالح آخکند محل خوابمان را گرفته و زير يک پتو خوابيده است . خوابم مي آمد و بدون اينکه صالح را بيدار کنم من هم گوشه ايي از پتو را روي خودم کشيدم و خوابيدم .</p>
<p style="text-align:justify;">به خاطر گرم شدن هوا نتوانستم زياد بخوابم و اجبارا بلند شدم و با چشم خواب آلود به طرف محل تجمع رفتم که سهميه نانم را بگيرم .هنوز به اصطلاح صبحانه خوردنم تمام نشده بود که از بيسيم خبردار شديم که بچه ها درگير شده اند .خبرها لحظه به لحظه از طرف ديده باني مخابره ميشد و ما هم نزديک کا عيسي نشسته و گوش ميداديم . اولين خبرها حاکي از آن بود که بقيه بچه هاي تيم ديگر که ديشب به ده وسينه رفته بودند در چشمه ايي که در بلنديهاي پشت دەوەسينه قرار دارد محاصره شده اند و در اولين تيراندازيها رفيقمان جعفر پيره هەلو جانباخته است و بقيه فعلا در همان مکان در محاصره هستند و واحد اسماعيل هم درگير شده است.<br />
هر لحظه انتظار ميکشيديم که واحد اسماعيل محاصره را بشکند و بقيه بچه ها را نجات دهند . اکثر بچه ها بيدار بودند و به دستور کا عيسي در حالت آماده باش بوديم که اگر ضروري بود به طرف دەوەسينه برويم . هنوز از طرف اسماعيل هم درخواست کمک نشده بود . در حالت انتظار بوديم و به بيسيمها گوش ميداديم که از طرف ديده باني خبر رسيد که نيروهاي رژيم در بلنديهاي پشت بنەخوين ديده ميشوند .<br />
نيروهاي رژيم از محلي که ديشب ما به روستا رفته بوديم به طرف بلنديهاي مشرف بر قول قوله آمده بودند و اندکي نپاييد که صداي زوزه اولين خمپاره ها و انفجار در چند صد متري محل استقرارمان همه را به جنب و جوش وا داشت .<br />
با شدت پيدا کردن و نزديک شدن خمپاره باران براي اينکه تلفات زيادي ندهيم از محل استراحت دور و متفرق شديم و در بين سنگها پراکنده شديم .<br />
نيروهاي رژيم که در ارتفاعات پشت بنەخوين بودند به خمپاره اندازها گرا ميدادند و معلوم بود که محل ما را حسابي ميبينند . خمپاره باران و تيراندازي و درگيري تا ظهر ادامه داشت و با شکسته شدن محاصره و نجات بقيه بچه هاي محاصره شده کم کم وضعيت عادي شد ولي همچنان و تا نزديکيهاي عصر اجازه برگشت به محل استقرار را نداشتيم . در اين فاصله وقت را غنيمت شمردم و کمي خوابيدم .<br />
ساعت نزديکيهاي ٤ بعداظهر از خواب بيدارم کردند و گفتند بلند شو نگهبان اسير هستي. بعد از کمي نگهباني همه به طرف محل تجمع رفتيم و تا غروب نگهبان بودم .هنوز بچه ها بر نگشته بودند و اکثرا به خاطر از دست دادن جعفر در غم و اندوه بوديم و هنوز هم باورم نميشد که او را از دست داده ايم . يکي ديگر از ناراحتيهايمان هم رحيم بود که از او هيچ خبري نداريم و معلوم نيست که چه بر سرش آمده است .<br />
غروب بچه ها خسته و با قيافه هاي ناراحت برگشتند و هر کس از راه ميرسيد در کنار آتش ميگرفت مينشست تا با نوشيدن يک چاي نفسي تازه کند . هنوز هوا تاريک نشده بود که مسئولين واحد تصميم گرفتند که گردان ٣١ را به روستاي بنه خوين همان روستايي که ما ديشب رفته بوديم بفرستند . بچه هاي ٣١ خودشان را که حاضر کردند در يک صف طولاني محل استقرار را ترک و به طرف بنه خوين رفتند.<br />
وقت نگهبانيم تمام شده بود و به همين خاطر نگهبانى اسير را تحويل ناصر اميدي دادم و خودم هم براي شنيدن ماجراي درگيري امروز پيش بچه ها رفتم . هر کسي براي چند کسي ماجراهاي امروز را تعريف ميکرد .<br />
کمال هم امروز از جمله رفقايي بود که با اسماعيل رفته بود و داستان جنگ و گريز امروز را او براي ما تعريف کرد .</p>
<p style="text-align:justify;">محل تقريبى درگيرى خلاصه درگيرى امروز از زبان کمال اين بود که : ديشب يکي از بچه ها که با تيم ديگر به دەوەسينه رفته بودند نصفه هاى شب بر ميگردد و به مسئولين واحد خبر ميدهد که درگير شده اند و او بچه ها را گم کرده است . مسئولين واحد هم سريعا يک پل را با مسئوليت اسماعيل براى پيدا کردن بقيه واحد به طرف دەوەسينه ميفرستند .( خط زرد در نقشه مسير حرکت اين واحد را نشان ميدهد ) .</p>
<p style="text-align:justify;">از طرف ديگر بقيه بچه هاى تيم ديگر که به دەوەسينه رفته بودند بعد از تيراندازي و گم شدن رحيم و بي خبري از نفر ديگر که پيش واحد برگشته است ٬ تصميم ميگيرند که به طرف چشمه ايي در بلنديهاي پشت روستاي دەوەسينه بروند . ( خط قرمز در نقشه مسير اين تيم را نشان ميدهد ) . بعد از رسيدن به چشمه آب تصميم ميگيرند که تا صبح اينجا بمانند تا که شايد دو نفر ديگر هم بدان محل برگردند . بعد از کمي استراحت  با خيال راحت همانجا ميخوابند .<br />
در طول اين مدت نيروهاي رژيم از تاريکي هوا استفاده ميکنند و با هدف محاصره کامل منطقه کوهستانهاى اطراف را ميگيرند . ( خط آبى مسير نيروهاي رژيم را نشان ميدهد ) .<br />
با روشن شدن هوا نيروهاي رژيم که بلنديهاي اين منطقه را در دست داشته اند متوجه بچه هاي ما ميشوند که کنار چشمه آب خوابيده اند . نيروهاي رژيم به جاي تيراندازي تصميم ميگيرند که به طور کامل محل استراحت تيم ما را محاصره کنند . به همين منظور به طرف کوههاى پشت چشمه حرکت ميکنند تا حلقه محاصره را تکميل کنند . در اين حين نيز واحد اسماعيل هم بدون هيچ آمادگى براي جنگ به کوههاى پشت چشمه نزديک ميشود .<br />
به قول کمال بچه ها که فکر ميکردند منطقه امن است حمايلهايشان را روي قاطر بار زده بودند و فقط يکي يک اسلحه خالي همراه داشتند که ناگهان گلوله باران ميشوند و درگيري شروع ميشود . چند دقيقه ايي طول ميکشد تا واحد ما خودش را سازمان بدهد . با شروع تيراندازي  بچه هاي تيم ديگر که کنار چشمه آب در حال استراحت بوده اند نيز زير آتش قرار ميگيرند و در اولين تيراندازيها رفيق جعفر پيره هەلو جان خود را از دست ميدهد و بقيه در محاصره کامل بدون هيچ راه فراري در دور و بر چشمه سنگر ميگيرند .<br />
بچه هاي واحد اسماعيل بعد از سازماندهى مجدد خود به فکر نجات واحد محاصره شده  مي افتند و به دو دسته تقسيم ميشوند ( دوفلش سفيد در ادامه خط زرد در نقشه ) گروهى براي درهم شکستن حلقه محاصره و گروه ديگر حرکت به سوي چشمه براى کمک به تيم محاصره شده .<br />
خلاصه با زحمات و جنگ و گريز تيم محاصره شده را نجات ميدهند و به بلنديهاي پشت چشمه ميرسند و از اين به بعد تيراندازيهاي دورادور  بين آنها و نيروهاي رژيم رد و بدل ميشود تا اينکه کم کم دستور عقب نشيني به آنها داده ميشود و به طرف قول قوله بر ميگردند . اين خلاصه داستان امروز بود و در درگيري امروز جمال سقز هم زخمي شده است و خوشبختانه جاي نگراني نيست .<br />
بعد از شام و کمي صحبت هر کسي به طرف محل استراحت خود رفت . من و آرام هم به طرف محل استراحت خودمان رفتيم و بعد از کمي صحبت در مورد حوادث امروز و مسائل پراکنده ديگر در گونيهايمان به خواب رفتيم .<br />
ادامه دارد &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;"><img class="alignnone" title="جعفر پيره هه لو" src="http://i44.tinypic.com/11w59o9.jpg" alt="" width="345" height="395" /></p>
<p style="text-align:justify;">براى ديدن نقشه لينک زير را کليک کنيد<br />
<a href="http://i33.tinypic.com/anla88.jpg">http://i33.tinypic.com/anla88.jpg</a></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/20sal.wordpress.com/174/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/20sal.wordpress.com/174/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/20sal.wordpress.com/174/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/20sal.wordpress.com/174/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/20sal.wordpress.com/174/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/20sal.wordpress.com/174/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/20sal.wordpress.com/174/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/20sal.wordpress.com/174/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/20sal.wordpress.com/174/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/20sal.wordpress.com/174/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&blog=1482505&post=174&subd=20sal&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://20sal.wordpress.com/2008/12/16/%d8%b3%d9%87-%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a3%d9%a0-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d8%af%d8%b1%da%af%d9%8a%d8%b1%d9%89-%d9%8a%da%a9%d9%89-%d8%a7%d8%b2-%d9%88%d8%a7%d8%ad%d8%af%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ef987f6ad7e2ec7ca58568e53b613c72?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">soran</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://i44.tinypic.com/11w59o9.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">جعفر پيره هه لو</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دوشنبه ٢٩ / ٤ / ١٣٦٦ &#8230; رفتن به يکي از روستاهاي بانه</title>
		<link>http://20sal.wordpress.com/2008/11/10/%d8%af%d9%88%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a2%d9%a9-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d9%8a%da%a9%d9%8a-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%87/</link>
		<comments>http://20sal.wordpress.com/2008/11/10/%d8%af%d9%88%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a2%d9%a9-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d9%8a%da%a9%d9%8a-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 10 Nov 2008 00:23:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soran</dc:creator>
				<category><![CDATA[خالد ظاهرى]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://20sal.wordpress.com/?p=137</guid>
		<description><![CDATA[امروز هم در اردوگاه موقتي پشت قول قوله هستيم . سرماي خشک دم صبح ديگر اجازه خوابيدن را به کسي نميداد و اکثر بچه ها بيدار بودند و در محافل کوچک و بزرگ دور آتش خودشان را گرم ميکردند . من هم خودم را به نزديکترين محفل رساندم و با گفتن کلمه صبح بخير خودم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&blog=1482505&post=137&subd=20sal&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><div class="wp-caption alignleft" style="width: 109px"><a href="http://i33.tinypic.com/2vnnas7.jpg"><img title="harkat_emrooz" src="http://i37.tinypic.com/huhhy9.jpg" alt="مسير تقريبى امروز" width="99" height="69" /></a><p class="wp-caption-text">مسير تقريبى امروز</p></div>
<p style="text-align:justify;">امروز هم در اردوگاه موقتي پشت قول قوله هستيم . سرماي خشک دم صبح ديگر اجازه خوابيدن را به کسي نميداد و اکثر بچه ها بيدار بودند و در محافل کوچک و بزرگ دور آتش خودشان را گرم ميکردند . من هم خودم را به نزديکترين محفل رساندم و با گفتن کلمه صبح بخير خودم را در دايره دور آتش چپاندم و کمي خودم را گرم کردم . در اين سرما و در اين وضعيت جاي رفيق گرامي و هميشگي يار اوقات بيخوابي و خستگي  ٬ سيگار عزيز خالي بود و به همين خاطر وقت را تلف نکردم و کيسه توتونم را بيرون کشيدم و يک پيچستون درست و حسابي درست کردم و اولين دودهاي امروز را تقديم محيط زيست کردم .</p>
<p style="text-align:justify;">دم صبح بود و هنوز تا خوردن صبحانه وقت زيادي داشتيم . بحث امروز بچه ها بازگو کردن خاطرات از رفقاي شهيدمان رحمان و احمد بود . انگار همين ديروز بود که در همين منطقه از يک رودخانه عبور ميکرديم و رحمان جلو من حرکت ميکرد و آنقدر بد راه ميرفت که به جاي او من پام ليز خورد و در آب رودخانه افتادم و تمام لباسهايم خيس شد و بعد وقتي از رحمان عصباني شدم که چرا بد راه ميروي با خنده هاي او و دوستان روبرو شدم . پسر خوب و خوش قلبي بود و در مدتي که مسئول نظامي دسته ما بود خيلي زود با همه دوست شده بود و خيلي زود اعتماد همه را به خود جلب کرده بود . امروز هم اين دم صبح به اندازه کافي غصه خورديم ولي تازه غصه دردي را دوا نميکرد و اين بچه ها را براي هميشه از دست داده بوديم .<span id="more-137"></span></p>
<p style="text-align:justify;">کم کم آفتاب محل استراحت ما را فرا گرفته بود و وقت خوردن صبحانه فرا رسيده بود . براي خوردن صبحانه به طرف محل تجمع هر روزه رفتيم و منتظر شديم تا گونيهاي نان تدارکات به رويمان لبخند ناچيزي بزنند . امروز هم طبق معمول صبحانه شاهانه داشتيم ٬ نان و چاي شيرين .</p>
<p style="text-align:justify;">بعد از صبحانه با آرام به طرف محل استراحت خودمان رفتيم و سايه امروزمان را کمي پينه کاري کرديم و بعد خودمان را براي بحث و خاطرات و شوخي قبل از نهار آماده کرديم .هنوز شروع نکرده بوديم که دکتر خالد فرا رسيد و گفت اجازه هست اينجا پيش شما بنشينم و ما هم گفتيم اختيار داريد خانه خودتان است بفرما . سه نفري شروع کرديم به بحثهاي جدي در مورد &#8230; کم کم پيام ٬ کمال و ناصر اميدي هم به محفل ما اضافه شدند . تا ظهر و وقت نهار بعد از بعضي بحثهاي جدي و سياسي بقيه وقت را به شوخي اختصاص داديم .</p>
<p style="text-align:justify;">وقت نهار که فرا رسيد همه به طرف محل تجمع رفتيم تا در حين گوش دادن به راديو کومەله نهارمان را بخوريم . حدود ٤٠ دقيقه ايي طول کشيد تا نهار و چاي و راديو تمام شد و دوباره به طرف محل سکونت خودمان بازگشتيم تا اگر امکان داشته باشد چرتي بدهيم . زير سايه که رسيديم خوابيدم .</p>
<p style="text-align:justify;">هنوز حسابي چشمم گرم نشده بود که با صداي يعقوب بيدار شدم که ميگفت بلند شو جلسه داريم . دوست داشتم بخوابم ولي يعقوب سمجتر از آن بود که فکرش را ميکردم و بالاخره مجبورم کرد که بلند شوم . بعد به طرف محلي رفتيم که تعداد ديگري از بچه ها با کا عيسي نشسته بودند . چون همه بچه ها نيامده بودند شک کردم که چه خبره و با کنجکاوي من هم پيش آنها نشستم . وقتي که تعدادي که ميبايست به جلسه بيايند حاضر شدند جلسه با سخنان کا عيسي شروع شد .</p>
<p style="text-align:justify;">کا عيسي گفت که : همچنانکه خبر داريد ما به دنبال واحد حزبيها که در روستاهاي بانه ديده شده اند به اينجا آمده ايم و حدس ميزنيم که دير يا زود اين واحد حزبيها براي استراحت وارد اين کوهستانها بشوند . در ادامه سخنانش گفت که بعد از جلسه به دو تيم تقسيم ميشويد و در دو جهت مختلف حرکت ميکنيد . تيم اول به طرف روستاي &#8220;دەوەسينه&#8221; و تيم دوم به طرف روستاى &#8221; بنه خوين &#8221; ( توضيح : اسم اين روستا در دفترچه خوب خوانده نميشود ولي به کلمه بنه خوين يا تپه خوين خيلي شبيه است و چون خودم هم حضور ذهن ندارم بنه خوين را انتخاب کردم ) . کا عيسي گفت در مسير حرکت به طرف اين دونقظه دو هدف را داريم که اولي کنترل چند مکاني است که براي استراحت واحد حزبيها مناسب است و هدف دوم جمع آوري اطلاعات دقيقتر در آن روستاها و تهيه تدارکات براي واحد است . در ادامه صحبتهايش کمي توصيه هاي نظامي کرد و بعد گفت حالا خودتان را حاضر کنيد و حرکت کنيد .</p>
<p style="text-align:justify;">ما هم به طرف محلهاي خودمان رفتيم و چک و حمايلمان را بستيم و آماده حرکت شديم . تيم ما من ٬ پيام ٬ دکتر خالد ٬ يعقوب ٬ سيد حسين و چون ما کسي را در اين روستا که ميخواهيم برويم نميشناختيم رحمان سدبارى از بچه هاي بانه همراهمان آمد . قبل از حرکت کمال آمد پرسيد کجا ميرويد و من هم گفتم چند دره در ارتفاعات مقابل را کنترل ميکنيم و بعد به يک روستا منطقه بانه ميرويم و او هم مثل هميشه گفت هتيم مواظب خودت باش و ما را با يک لبخند بدرقه کرد .</p>
<p style="text-align:justify;">از بچه ها جدا شديم و در اين هواي گرم به سمت مکانهايي که قرار بود کنترل کنيم حرکت کرديم . در بين راه و در دره ايي که خودمان به اسم دره نوشته ها نامگذاري کرده ايم  به يک چوپان رسيديم . اينجا کمي پيش اين چوپان نشستيم و در حين استراحت کمي در مورد اينکه اين روزها نيروي مسلح اين دور و ورها ديده است يا نه از او سوال کرديم . او هم در جواب گفت کسي را نديده است . بعد از او خداحافظي کرديم و راهمان را ادامه داديم .راه سربالايي و خسته کننده بود . به بلندترين نقطه که رسيديم با دوربين مکانهايي که قرار بود کنترل کنيم را با دقت نگاه کرديم و هر کسي يکدور با دوربين براي خودش چرخي در اين منطقه را زد . بعد از اطمينان از منطقه دور و بر مان راه را به طرف روستا ادامه داديم . در بين راه که به طرف دره پشت روستا پايين ميرفتيم به يک چوپان رسيديم که آتشش روشن بود و چايش آماده . ما را به چاي دعوت کرد و ما هم بدون نه گفتن دعوتش را پذيرفتيم و بعد از چاي و کمي سوال و جواب در مورد نيروهاي رژيم و حزب دمکرات به طرف روستا رفتيم .</p>
<p style="text-align:justify;">هوا تاريک بود که به روستا رسيديم . در تپه مقابل روستا يک پايگاه نيروهاي رژيم وجود داشت و به همين خاطر روستا را اول کنترل کرديم وسپس به طرف بالاي روستا رفته و در دو خانه تقسيم شديم که هم استراحتي بکنيم و هم شامي بخوريم .</p>
<p style="text-align:justify;">ما به خانه ايي رفتيم که از آوارگان شهر بانه بودند و چون روستا برق داشت در خانه تلويزيون داشتند و ما هم بعد از مدتها فرصتي دست داد که کمي تلويزيون نگاه کنيم . در حين صحبت کردن با صاحبخانه تلويزيون هم نگاه ميکرديم . برنامه مسابقات موتورسواري داشت و برنامه بعدي سريال سلطان و شبان بود که نگاه کرديم .</p>
<p style="text-align:justify;">صاحبخانه انسانهاي خوب و مهرباني بودند و ما را به يک شام درست و حسابي دعوت کردند . شام خوردن که تمام شد از آنها تشکر کرديم و بيرون آمديم تا هم در دکانهاي روستا وسايل مورد نياز را بخريم و هم پرس و جويي در مورد واحد حزبيها بکنيم . در يکي از دکانها که نان تر داشت حسابي و تا معده مان جا داشت نوشابه و نان تر بار زديم و بهتر از همه سيگارهاي معطر و خوشبو روش کشيديم . حسابي تلافي چند روز گذشته در قول قوله را در آورديم .</p>
<p style="text-align:justify;">وسايلها که آماده شد از يکي از خانه هاي روستا يک قاطر قرض گرفتيم . پسر صاحبخانه قرار شد که همراهمان بيايد و قاطر را از قول قوله با خودش برگرداند . بار را بار کرده بوديم و آماده رفتن بوديم که يک جوان اهل روستا پيش ما آمد وگفت يک کار فوري با شما دارم .</p>
<p style="text-align:justify;">پسره گفت در اين روستا يک جاسوس وجود دارد و اسم فرد جاسوس را داد . پسره گفت اين جاسوس خانمي است که براي نيروهاي رژيم در پايگاه روستا نان درست ميکند و در عوض پول اگر پيشمرگ وارد روستا شود به آنها خبر ميدهد .</p>
<p style="text-align:justify;">تصميم گرفته شد که به خانه اين خانم برويم و با تعريف ماجرا به او يک تذکر بدهيم که از کار جاسوسي دست بکشد . به پسره گفتيم بيا خانه اش را نشانمان بده . راه به طرف خانه  فرد جاسوس يک کمي سربالايي بود و من و پيام و رحمان سدباري داشتيم به طرف خانه ميرفتيم که متوجه شديم که لامپهاي اين خانه بطور غير عادي چند بار روشن و خاموش شد .</p>
<p style="text-align:justify;">اين روشن و خاموش کردن چراغها رمز بين اين خانم و پايگاه بود . همزمان با روشن و خاموش شدن لامپها پايگاه نيروهاي رژيم  روستا را زير گلوله گرفت . با تيربار راه خروجي بالاي روستا گلوله باران ميشد . مردمي که در درون روستا در آمد و رفت بودند همه در رفتند و ما هم سريع پيش بقيه بچه ها رفتيم و در کنار ديوار آخرين خانه روستا منتظر شديم تا شدت گلوله باران کم شود تا از روستا خارج شويم .</p>
<p style="text-align:justify;">با کم شدن صداي تيراندازي با فاصله از روستا خارج شديم و از همان مسير که آمده بوديم به طرف قول قوله رفتيم . در بين راه دوباره پيش همان چوپان رفتيم که ما را به چاي دعوت کرده بود . چوپانه با خودش لحاف اضافي داشت و اين باعث شد که به طمع بيفتيم که تا نزديکهاي صبح اينجا بخوابيم . دوباره آتش را روشن کرديم و يک چاي درست کرديم . جاي اين چوپان خيلي با صفا بود و چاي هم خيلي چسپيد .</p>
<p style="text-align:justify;">تا طرفهاي نصفه شب پيش اين چوپان نشستيم و نخوابيديم .بعد يعقوب گفت بهتره برويم و در يکي از دره هاي نزديک به قول قوله استراحت کنيم و اينجا به لحاظ امنيتي خوب نيست و هرچه گفتيم اين چوپان لحاف دارد و اينجوري و آنجوريه به کفشش نرفت و علي الاجبار به طرف قول قوله حرکت کرديم .</p>
<p style="text-align:justify;">تا هوا روشن شد ما در راه بوديم و به غير از چند استراحت فرصت لنگر انداختن دراز مدت برايمان پيش نيامد . هوا روشن بود و هنوز تا پيش بچه ها مسافت زيادي مانده بود . در مکاني نزديک به بچه ها تصميم گرفتيم کمي بخوابيم و بعد حرکت کنيم . تازه داشتيم بعد از کمي نشستن راه خوابيدن را طي ميکرديم که يعقوب بيسيمش را باز کرد که با نگهبان گردان تماس بگيرد و بگويد که با کمي تاخير بر ميگرديم . وقتي تماس برقرار شد متوجه شديم تيم ديگر هم در دەوسينه به کمين افتاده است و يکي از بچه ها گم شده است و به دستور کا عيسي  و به خاطر معلوم نبودن وضعيت منطقه ما هم اجازه خوابيدن پيدا نکرديم و هر چه زودتر بايد به گردان ملحق شويم . با تمام شدن تماس بيسيمي و  فرستادن چند لعنت و حواله کردن چند کلمه آبدار براي کا عيسي از خوابيدن صرف نظر کرديم و به طرف محل استقرار گردان حرکت کرديم .</p>
<p style="text-align:justify;">ادامه دارد &#8230;</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/20sal.wordpress.com/137/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/20sal.wordpress.com/137/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/20sal.wordpress.com/137/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/20sal.wordpress.com/137/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/20sal.wordpress.com/137/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/20sal.wordpress.com/137/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/20sal.wordpress.com/137/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/20sal.wordpress.com/137/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/20sal.wordpress.com/137/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/20sal.wordpress.com/137/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&blog=1482505&post=137&subd=20sal&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://20sal.wordpress.com/2008/11/10/%d8%af%d9%88%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a2%d9%a9-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d9%8a%da%a9%d9%8a-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ef987f6ad7e2ec7ca58568e53b613c72?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">soran</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://i37.tinypic.com/huhhy9.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">harkat_emrooz</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>يکشنبه ٢٨ / ٤ / ١٣٦٦ &#8230; قول قوله</title>
		<link>http://20sal.wordpress.com/2008/10/24/%d9%8a%da%a9%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a2%d9%a8-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d9%82%d9%88%d9%84-%d9%82%d9%88%d9%84%d9%87/</link>
		<comments>http://20sal.wordpress.com/2008/10/24/%d9%8a%da%a9%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a2%d9%a8-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d9%82%d9%88%d9%84-%d9%82%d9%88%d9%84%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 24 Oct 2008 22:56:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soran</dc:creator>
				<category><![CDATA[خالد ظاهرى]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://20sal.wordpress.com/?p=131</guid>
		<description><![CDATA[          
مکان روى نقشه
امشب زود گرفتم خوابيدم و تا نصفه هاي شب بدون مشکل خوابيدم ولي از نصفه شب به بعد سرماي شديد اين منطقه ادامه اين خواب شيرين را بر ما حرام کرد و تا صبح فقط  شغل ما چرت و نيم چرت شد. قبلا در همينجا که ميمانديم خودمان را در سوراخ خرسي [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&blog=1482505&post=131&subd=20sal&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:center;"><a href="http://i37.tinypic.com/4hpkoz.jpg"><img class="alignnone" title="qolqola" src="http://i36.tinypic.com/16rwv8.jpg" alt="" width="117" height="81" /></a>          <a href="http://i38.tinypic.com/2ylae1i.jpg"><img class="alignnone" title="manteqa" src="http://i37.tinypic.com/2vi5kas.jpg" alt="" width="117" height="81" /></a><br />
مکان روى نقشه</p>
<p style="text-align:justify;">امشب زود گرفتم خوابيدم و تا نصفه هاي شب بدون مشکل خوابيدم ولي از نصفه شب به بعد سرماي شديد اين منطقه ادامه اين خواب شيرين را بر ما حرام کرد و تا صبح فقط  شغل ما چرت و نيم چرت شد. قبلا در همينجا که ميمانديم خودمان را در سوراخ خرسي که در اين نزديکي بود پناه ميداديم ولي بچه هاي بوکان که زودتر از ما به اينجا رسيده بودند هتل گرم و نرم ما را گرفته بودند و امشب هر بار سرما استخوانهاي بدنم را ميتزاند يک حرف آبدار حواله اين بچه هاي بوکان ميکردم .</p>
<p style="text-align:justify;">بالاخره امروز هم مثل بقيه روزهاي گذشته با سر و صورتي خاکي بيدار شديم . قبل از صبحانه با آرام تصميم گرفتيم که تا هوا گرم نشده است سايه ايي درست کنيم . در بين سنگها و با گەون و گياه هاي خشک و جامانه هايمان  يک سايه براي محل استراحت امروزمان درست کرديم .</p>
<p style="text-align:justify;">بعد از اينکه کارمان تمام شد به طرف آتشکده رفتيم تا با بقيه بچه ها صبحانه مان را ميل کنيم . صبحانه مثل هميشه نان و ماست و چاي شيرين بود . در محل صبحانه خيلي معطل نکرديم و بعد از خوردن صبحانه به طرف محل استراحتي که درست کرده بوديم رفتيم تا بقيه روز را با حرف زدن بگذرانيم .<span id="more-131"></span></p>
<p style="text-align:justify;">هنوز يک دقيقه با خيال راحت زير اين سايه لم نداده بوديم که مهمانهاي ناخوانده يکي پس از ديگري و بدون اجازه جا را بر خودمان تنگ کردند . پيام ٬ ناصر اميدي ٬ کمال ٬ جمال هم به ما پيوستند و اولين جرقه حرف زدنهاي امروز را زديم . بحثها از سياست و حرکت واحد شروع شد و ناگهان به مقر يکي از شاخه هاي سازمان چريکها در چوخماخ در کردستان عراق رسيديم . باز هم بهمن سالاري و شاهکارهايش موضوع روز شد .</p>
<div class="wp-caption alignleft" style="width: 127px"><a href="http://i33.tinypic.com/2s8n32g.jpg"><img title="چوخماخ" src="http://i37.tinypic.com/jt87dh.jpg" alt="چوخماخ روى نقشه" width="117" height="81" /></a><p class="wp-caption-text">چوخماخ روى نقشه</p></div>
<p style="text-align:justify;">بد نبود کمي به اين شاهکارهاي بهمن بخنديم بخصوص که کمال و جمال و ناصر اميدي اين داستان را نشنيده بودند . پارسال واحد حفاظت از ناوەندي ( مرکزيت کومەله ) بوديم که يک روز گفتند که خودتان را حاضر کنيد که با کا فاروق باباميري به چوخماخ و مقر يکي از اين سازمان چريکها برويد . يک دسته همراه کا فاروق رفتيم . بهمن هم با ما بود . خلاصه به مقر سازمان چريکها رسيديم و طبق معمول ما به چادر اعضايشان رفتيم و کا فاروق پيش مرکزيت آنها رفت . هنوز چند دقيقه ايي ننشسته بوديم که چند عضو اين سازمان که سرشان براي بحث ميخواريد شروع کردند به بحث کردن در مورد خود مختاري و مبارزه مسلحانه و جنگ حزب و کومەله و غيره . از بخت بد ما همه مقالات لنين و مارکس و انگلس را حفظ بودند . ما هم واقعا نسبت به آنها از نظر مطالعات خيلي بيسواد بوديم . جواب هر توضيح و دفاع ما از سياستهاي  کومەله را آنها با گفتن اينکه مارکس يا لنين در کتاب فلان پاراگراف شماره فلان و خط شماره فلان ميدادند . پارگراف باران و خط باران شده بوديم و ما را کاملا آچمز کرده بودند . بهمن که خودش قديم چريک بود از اول ساکت شد تا آنها حسابي ما را گاراژ زدند . از اين به بعد بهمن وارد معرکه شد و او هم شروع کرد به دفاع کردن بوسيله پاراگراف و خط . ما هم کمي مات و مبحوت شده بوديم که اين بهمن چطور اين همه کتاب را حفظ کرده است .<br />
اينبار بهمن بود که زور آورده و آنها را گوشه نشين کرده بود . مسابقه پارگرافها و خطها به حالت تساوي که رسيد اين بچه هاي چريک گفتند حالا يک چاي بياريم و از چادر رفتند بيرون و براي چند لحظه ما را تنها گذاشتند .</p>
<p style="text-align:justify;">در اين چند لحظه فرصتي دست داد که آفريني به بهمن بگوييم و بعد سوال کرديم چطور يادت آمد اين پاراگراف در فلان صفحه مجموعه آثار لنين است ؟ بهمن گفت هەتيوانه بي صدا باشيد در مجموعه آثار لنين آن صفحه که من ازش فاکت آوردم سفيد است . ما هم همه زديم زير خنده و بعد گفتيم يعني اين همه فاکت از لنين آوردي دروغ بود؟ او هم گفت آره<br />
بعد گفت تا آنها بروند تحقيق کنند که آيا لنين همچين چيزي گفته يا نه ما از اينجا دور شديم . حالا خنده ما از اين بود که بچه هاي چريک به درک ما خودمان خيلي به جدي به بهمن گوش ميداديم و فکر ميکرديم واقعا لنين بدبخت اين حرفها را زده است . امروز هم يکبار ديگر به سادگي خودمان و بچه هاي چريک  و کلاهبرداري بهمن کمي خنديديم .</p>
<p style="text-align:justify;">خاطره ديگري از همان سال و مربوط به سازمان چريکها هم تعريف شد . چندين سازمان چريک در اين دره چوخماخ بودند که از نظر اسم و تعداد و تقريبا همه چيز خيلي شبيه بودند و تفکيک کردنشان سخت بود .روزي يک پسر کامياراني که کومەله براي پيشمرگايتي قبول نکرده بود رفته بود پيشمرگ اين چريکها بشود . چادر اين سازمانها نزديک هم بود و اين پسر هم پيش همه رفته بود و بالاخره پيش يکي از شاخه هاي چريک مانده بود و بعد از يک هفته از دستشان خسته شده بود و دوباره پيش کومەله آمده بود پيشمرگ شود . اين پسر بيسواد بود ولي خيلي خوين شيرين بود . دکتر مصطفي اولين کسي بود که پرسيد فلاني پيش کدام از اين سازمانها بودي . پسره هم بيسواد بود و نميتوانست نه از نظر اسم و نه از نظر سياست آنها را از هم جدا کند جواب داد : لاى ئەوانه وا شەش نەفر و کەريکن ( پيش آنها که شش نفر و يک خر هستند ) . با اين جواب کي مانده بود خودش را بگيرد و نخندد . اين پسره خيلي دقت کرده بود که بداند فرق اين سازمانها چيست و تنها تفاوتي که احساس کرده بود اين بود که اين شاخه يک خر بيشتر از آنهاي ديگر داشت . با تمام شدن اين خاطره و چنده خاطره ديگر  امروز را به نهار رسانديم .</p>
<p style="text-align:justify;">براي نهار از زير سايه زديم بيرون و به طرف تجمع رفتيم . هوا آنقدر گرم بود که تصميم گرفتيم سهميه نهارمان را بگيريم و دوباره زير سايه خودمان برويم . همين کار را هم کرديم و راديوي دسته خودمان را هم برديم که راديو کومەله را در جاي خودمان گوش دهيم . در حين نهار به خبر عمليات گردان آريز در روستاي تەوريور در جنوب کردستان گوش داديم . عمليات خوب و موفقي بود و با شنيدن خبر کلي خوشحال شديم . بعد از راديو هم يک ساعتي را به حرف زدن اختصاص داديم و بعد از آن تصميم گرفتم بخوابم چون امکان داشت شب نوبت کمين ما بشود.<br />
 هنوز دو ساعت نخوابيده بودم که با صداي آرام که ميگفت بلند شو نەکبت چاي عصرانه حاضر شده است از خواب پريدم . روي سرم مانند نگهبان ايستاد تا بيدار شدم .</p>
<p style="text-align:justify;">قيافه اش را که نگاه کردم ماتم زده و ناراحت به نظر ميرسيد . بهش گفتم چيه چه خبره و او هم در جواب گفت خبر بسيار بدي برات دارم . ادامه داد و گفت که خبر رسيده است که رفقا رحمان داشخانه و احمد خاکي شهيد شده اند . با شنيدن اين خبر بينهايت ناراحت شدم . ازش پرسيدم چه جوري ؟ کجا؟ بعد گفت همين حالا خبر رسيده است و گويا در خانه ايي محاصره شده اند و تا فشنگ آخر مقاومت کردند و بعد شهيد شده اند و گفت بلند شو برويم همه بچه ها کنار آتش جمع شده اند .</p>
<p style="text-align:justify;">بلند شدم و همراه آرام به طرف تجمع رفتيم . از دور ميشد جو را تشخيص داد . همه ناراحت و ماتم زده و اکثر سيگاريها در حال سيگار کشيدن بودند . ما هم به جمع پيوستيم . از شدت ناراحتي سيگاري روشن کردم و من هم ساکت مانند بقيه در افکار خودم خاطرات تلخ و شيرين با اين رفقا را ورق ميزدم . مدتي طول کشيد تا سکوت شکسته شود و بچه ها در محافل کوچک و بزرگ با تعريف خبر و خاطرات اين رفقا يادشان را گرامي ميداشتند . خبر هم همان بود که آرام تعريف کرد گويا در يک خانه که مخفي شده بودند محاصره ميشوند و در يک جنگ نابرابر با نيروهاي رژيم جانشان را از دست ميدهند .</p>
<p style="text-align:justify;">در حين حرف زدن بوديم که کمال گفت خالد بلند شو بريم يک قدي بزنيم . دو نفري کمي دورتر از جمع و در محوطه اين اردوگاه موقتي شروع کرديم به صحبت کردن و همزمان قدم زدن . در رابطه با از دست دادن اين رفقا کمي من را دلداري داد و مثل هميشه وظيفه بزرگي خودش را به جا آورد . کمال امروز مسئله جالب ديگري برايم تعريف کرد که خيلي شنيدني بود .</p>
<p style="text-align:justify;">با صحبت کردن و ناراحتي از دست دادن دو رفيق امروز را هم به غروب رسانديم . بعد از خوردن شام حوصله نشستن نداشتم و رفتم ليست نگهبانها و کمينها را نگاه کردم و با آرام راهى منزلگاه خودمان شديم . خوشبختانه نه کمين هستم و نه نگهبان و اگر سرما اجازه بدهد امشب کمي خواهم خوابيد . بعد از کمي حرف زدن و دود آخر داخل گونيم رفتم و با نگاه کردن به آسمان پر ستاره راهي خواب شدم .</p>
<p style="text-align:justify;">ادامه دارد &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;"> </p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/20sal.wordpress.com/131/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/20sal.wordpress.com/131/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/20sal.wordpress.com/131/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/20sal.wordpress.com/131/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/20sal.wordpress.com/131/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/20sal.wordpress.com/131/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/20sal.wordpress.com/131/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/20sal.wordpress.com/131/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/20sal.wordpress.com/131/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/20sal.wordpress.com/131/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&blog=1482505&post=131&subd=20sal&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://20sal.wordpress.com/2008/10/24/%d9%8a%da%a9%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a2%d9%a8-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d9%82%d9%88%d9%84-%d9%82%d9%88%d9%84%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ef987f6ad7e2ec7ca58568e53b613c72?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">soran</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://i36.tinypic.com/16rwv8.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">qolqola</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://i37.tinypic.com/2vi5kas.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">manteqa</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://i37.tinypic.com/jt87dh.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">چوخماخ</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>شنبه ٢٧ / ٤ / ١٣٦٦ &#8230; ملحق شدن به گردان ٣١ بوکان در قول قوله</title>
		<link>http://20sal.wordpress.com/2008/10/02/%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a2%d9%a7-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d9%85%d9%84%d8%ad%d9%82-%d8%b4%d8%af%d9%86-%d8%a8%d9%87-%da%af%d8%b1%d8%af%d8%a7%d9%86-%d9%a3%d9%a1-%d8%a8%d9%88%da%a9/</link>
		<comments>http://20sal.wordpress.com/2008/10/02/%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a2%d9%a7-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d9%85%d9%84%d8%ad%d9%82-%d8%b4%d8%af%d9%86-%d8%a8%d9%87-%da%af%d8%b1%d8%af%d8%a7%d9%86-%d9%a3%d9%a1-%d8%a8%d9%88%da%a9/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 02 Oct 2008 22:32:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soran</dc:creator>
				<category><![CDATA[خالد ظاهرى]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://20sal.wordpress.com/?p=120</guid>
		<description><![CDATA[     
عکس منطقه                        مسير حرکت روز شنبه
 امروز صبح در محل کمين ( مکان شماره ٢ در نقشه )  وقتي بيدار شدم هوا روشن شده بود . بچه هاي ديگر آتش کوچکي روشن کرده بودند و دايره وار دور آتش نشسته و خودشان را گرم ميکردند . هر چند هوا سرد بود ولي کمي خوابيدم . [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&blog=1482505&post=120&subd=20sal&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:center;"> <a href="http://i37.tinypic.com/iwkis4.jpg"><img style="width:144px;height:81px;" src="http://i35.tinypic.com/ay7i47.jpg" alt="" width="144" height="81" /></a>    <a href="http://i37.tinypic.com/2hwl00o.jpg"><img src="http://i38.tinypic.com/2sb73gi.jpg" alt="" /></a><br />
عکس منطقه                        مسير حرکت روز شنبه</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> امروز صبح در محل کمين ( <a href="http://i37.tinypic.com/2hwl00o.jpg">مکان شماره ٢ در نقشه</a> )  وقتي بيدار شدم هوا روشن شده بود . بچه هاي ديگر آتش کوچکي روشن کرده بودند و دايره وار دور آتش نشسته و خودشان را گرم ميکردند . هر چند هوا سرد بود ولي کمي خوابيدم . در جاي خودم چند دقيقه ايي نشستم تا خوب بيدار شوم و بعد پيش بقيه رفتم و به زور خودم را در حلقه دور آتش جاي دادم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اولين کار بيرون کشيدن يک چوب از آتش بود و اولين سيگار روز را چاخ کردم . بحث اين دم صبح خوراک نامه بود . بچه ها داشتند با تعريف از غذاهاي مختلف شکمهاي گرسنه شان را سير ميکردند .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در حين حرف زدن هم گاه گداري با دوربين کوهستانهاي اطراف را نگاه ميکرديم .  امروز ديده بانها سر وقت ما را عوض نکردند و مجبور شديم کمي بيش از وقت مقرر اين بالا بمانيم . <span id="more-120"></span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">وقتي ديده بانها رسيدند کمي هم با آنها نشستيم و بعد از کوه به طرف محل استقرار واحد حرکت کرديم . در بين راه تصميم گرفتيم که هر کسي يک گوني گەون جمع کنيم و با خودمان ببريم . به همين خاطر پراکنده شديم و مانند کەتيره کن ها مشغول جمع کردن هر چيزي که به درد آتش زدن ميخورد شديم . بعد مانند اين قاچاقچي هاي سر مرز با يکي يک گوني روي کولمان راهي محل استراحت شديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">وقتي پيش بقيه رسيديم  ( <a href="http://i37.tinypic.com/2hwl00o.jpg">مکان شماره ١ در نقشه</a> ) هنوز همه بيدار نشده بودند و طبق معمول هواداران چايهاي لبريز و لبسوز دور آتشکده تجمع کرده بودند . ما هم بعد از انداختن بار و بنديلمان به رفقاي دور آتشکده پيوستيم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">تا طرفهاي ساعت ٩ صبح اکثر بچه ها بيدار شده و براي صبحانه خوردن در اطراف آتشکده تجمع کرده بودند . محافل کوچک و بزرگ دور آتش درست شده بود و هر محفلي در مورد چيزي صحبت ميکردند .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اکثر بچه هاي دسته ما هم کنار هم نشسته و يک محفل خودماني تشکيل داده بوديم و طبق معمول شانسي به اسم لزگين در آمده بود که کمي حالش را بگيريم . البته خارج از بد جنسي ما لزگين هم خودش خيلي بدش نمي آمد که به اين شکل هم که شده توجه دخترهاي واحد  را به خودش جلب کند . تا ظهر وقت نهار و وقت راديو کومەله فقط گفتيم و خنديديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> بعد از کمي گوش دادن به راديو کومەله و  لحظاتي قبل از خوردن نهار جمال سقز به من و آرام گفت اگر وقت داريد سه نفري کمي حرف بزنيم و ما هم که از بيکاري سرمان براي بحث جدي ميخواريد قبول کرديم . رفتيم سهميه سه نفر نان و ماست گرفتيم و بعد با کمي فاصله از جمع نشستيم که هم نهار بخوريم و هم به جمال گوش بدهيم که بدانيم چه در دل دارد .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">صحبتهايش را با کمي توضيحات شروع کرد و کم کم معلوم شد که با  &#8230; بر سر بعضي مسائل درون واحد جر و بحث داشته اند و اکنون جمال داشت براي ما هم جزئيات را توضيح ميداد و هم درد دل ميکرد . چون جمال از ما به لحاظ عمر کوچکتر بود ما هم مانند ريش سفيد محل براي آب ريختن بر اين آتش کوچک کمي نصايح رديف کرديم و سعي کرديم که جمال را متقاعد کنيم که پيش آمدن اينجور مسائل در اين بيابان برحوت طبيعي است و راه حل اين است که از کش دادن موضوع صرف نظر کرد . سه نفري حدود يک ساعت صحبت کرديم و بعد تصميم گرفتيم تا دير نشده است کمي استراحت کنيم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">آرام و جمال در نزديکي آتشکده و پهلوي اسلحه و وسايلهايشان دراز کشيدند و خوابيدند . من هم کمي اينور و آنور را نگاه کردم و ديدم که کمال و پيام در جاي قباد که سايه است نشسته اند  و مشغول حرف زدن هستند . قباد خودش ديده بان است و فرصت خوبي بود که زير اين سايه که درست کرده است چرت کوتاهي بدهم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">پيش کمال و پيام رفتم و گفتم ميخواهم اينجا بخوابم و اگر امکان دارد کمي ساکت باشيد . کمال گفت هتيم آمدي اينجا بهت جا داديم حالا هم طلبکاري ؟ بعد از کمي بگو مگو و شوخي گفتند باشه بخواب  و من هم زير جامانه ام رفتم و خوابيدم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">هنوز دو ساعت نخوابيده بودم که با صداي کمال که ميگفت بلند شو جلسه داريم بيدار شدم .هنوز در خواب و بيداري بودم که ازش پرسيدم جلسه چي داريم و او هم در جواب گفت که جلسه در مورد حرکت امشب ميباشد .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بلند شدم و با کمال و پيام عازم آتشکده شديم . کم کم از گوشه و کنار همه بچه ها در حال آمدن بودند . قبل از جلسه چاي حاضر بود و يکي يک چاي ريختيم و منتظر شديم که ببينيم چه خبره .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">رئيس جلسه کا عيسي بود که سخنانش را با اين شروع کرد که بنا به اطلاعاتي که کسب شده است واحد حزبيها در روستاهاي منطقه بانه و نزديک به کوهستانهاي قول قوله ديده شده اند و احتمال اين ميرود که براي استراحت به طرف قول قوله بيايند و به همين جهت ما هم بايد هر چه زودتر و قبل از آنها منقطه را بگيريم . براي همين هم گردان ٣١ بوکان به قول قوله رفته اند و امشب به آنها محلق ميشويم . در ادامه جلسه از وضع واحد حزب دمکرات کمي گفته شد . کا عيسى  گفت که آمدن حزبيها به قول قوله قطعي نيست و فقط يک احتمال است ولي اگر شانس بياوريم آنها را در قول قوله گير بياوريم با توجه به برتريهايي که ما داريم از سال گذشته ضربه سختتري به آنها خواهيم زد .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">از ماندن به خاطر اين واحد حزبيها در اين کوهستانها همه بچه ها خسته هستند و همه اميدوارند که اينبار گيرشان بياوريم تا قال قضيه کنده بشود و ما هم به فعاليت در مناطق ديگر ادامه بدهيم  .جلسه با کمي صحبتهاي ديگر ادامه يافت که نوشتنش در اين دفتر جايز نيست .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد از جلسه جنب و جوش در اين دره شروع شد و همه در حال آمده شدن براي حرکت به سوي قول قوله شدند . هوا روشني حرکت کرديم . دسته ما مسئول بار است و طبق معمول در آخر صف حرکت ميکنيم . من و ناصر اميدى دو نفر آخر صف بوديم و در طول مسير کمي در مورد &#8230; حرف زديم و بعد بقيه مسير را به بگو و بخند اختصاص داديم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">با چند استراحت کوتاه و بلند بالاخره شب به دره پشت روستاي قول قوله رسيديم . ( <a href="http://i37.tinypic.com/2hwl00o.jpg">مکان شماره ٣ در نقشه</a> ) چون ما مسئول بار بوديم کمي ديرتر از بقيه رسيديم . وقتي به محل رسيديم بازار سلام و احوالپرسي با بچه هاي گردان ٣١ برقرار بود. بارها را اول انداختيم و بعد براي ديدن بچه هاي گردان ٣١ به محل تجمع رفتيم و ما هم تا توان در بدن داشتيم همه را بوسيديم ( چه شلپه شلپي ) .هر کسي در گردان ٣١ رفقاي صميمي و نزديکتري داشت که به سراغش ميرفت .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">با همه سلام و عليک کرديم ولي رحيم را نديديم . رحيم اهل بوکان بود و در آموزشگاه کومەله با هم بوديم و يکي از رفقاي نزديکمان در گردان ٣١ بود . کمي در ميان جمعيت دنبال رحيم گشتم ولي اثري از او نديدم . از يکي از بچه هاي بوکان پرسيدم رحيم کجاست و در جواب شنيدم که رحيم رفته و خودش را تسليم کرده است . خيلي از اين خبر ناراحت شدم چون پسر بسيار خوبي بود و باور کردني نبود که به همين آساني اسلحه اش را بگذارد و برود .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">کم کم سلام و احوالپرسي تمام شد و هر چند نفر در جايي و در محافلي دور هم جمع شده بودند و مشغول حرف زدن بودند . در طول اينمدت ليست نگهباني نوشته شده بود و اولين نگهبان بودم و به همين علت چک و حمايلم را برداشتم و به محل نگهباني رفتم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">هوا تاريک تاريک بود و چند متر بيشتر را نميديدم  و به همين خاطر بيشتر روي حس شنوايي حساب ميکردم تا بينايي که آنهم چندان تعريفى نداشت . بعد از يکساعت نگهباني بالاخره نفر بعدي رسيد و من هم به محل استراحت برگشتم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">امشب به خاطر اينکه بچه هاي بوکان زود اينجا رسيده اند وظيفه فرستادن کمين ( <a href="http://i37.tinypic.com/2hwl00o.jpg">محل شماره ٤ در نقشه</a> ) شب به آنها سپرده شد و قرار شد فردا گردان ما ديده بان بفرستد .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد از نگهبانيم ديگر حوصله نشستن و حرف زدن را نداشتم و به همين خاطر داخل گوني چپيدم و جامانه ام را روي خودم کشيدم و خوابيدم .</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> </p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ادامه دارد &#8230;</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/20sal.wordpress.com/120/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/20sal.wordpress.com/120/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/20sal.wordpress.com/120/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/20sal.wordpress.com/120/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/20sal.wordpress.com/120/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/20sal.wordpress.com/120/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/20sal.wordpress.com/120/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/20sal.wordpress.com/120/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/20sal.wordpress.com/120/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/20sal.wordpress.com/120/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&blog=1482505&post=120&subd=20sal&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://20sal.wordpress.com/2008/10/02/%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a2%d9%a7-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d9%85%d9%84%d8%ad%d9%82-%d8%b4%d8%af%d9%86-%d8%a8%d9%87-%da%af%d8%b1%d8%af%d8%a7%d9%86-%d9%a3%d9%a1-%d8%a8%d9%88%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ef987f6ad7e2ec7ca58568e53b613c72?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">soran</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://i35.tinypic.com/ay7i47.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://i38.tinypic.com/2sb73gi.jpg" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>جمعه ٢٦ / ٤ / ١٣٦٦ &#8230; کوهستانهاى وزمەله</title>
		<link>http://20sal.wordpress.com/2008/08/27/%d8%ac%d9%85%d8%b9%d9%87-%d9%a2%d9%a6-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%da%a9%d9%88%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%89-%d9%88%d8%b2%d9%85%db%95%d9%84%d9%87/</link>
		<comments>http://20sal.wordpress.com/2008/08/27/%d8%ac%d9%85%d8%b9%d9%87-%d9%a2%d9%a6-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%da%a9%d9%88%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%89-%d9%88%d8%b2%d9%85%db%95%d9%84%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 27 Aug 2008 20:50:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soran</dc:creator>
				<category><![CDATA[خالد ظاهرى]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://20sal.wordpress.com/?p=109</guid>
		<description><![CDATA[ديروز که اينجا رسيديم فکر ميکردم که تمام شب را خواهم خوابيد ولي اينطور نشد . به جاى يک خواب درست و حسابي يا به خاطر سرما و يا به خاطر گرمي آتش مرتب کار ما دور شدن و نزديک شدن به آتش شد . امشب لباسهايم به خاطر نزديکي به آتش از چند جا [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&blog=1482505&post=109&subd=20sal&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">ديروز که اينجا رسيديم فکر ميکردم که تمام شب را خواهم خوابيد ولي اينطور نشد . به جاى يک خواب درست و حسابي يا به خاطر سرما و يا به خاطر گرمي آتش مرتب کار ما دور شدن و نزديک شدن به آتش شد . امشب لباسهايم به خاطر نزديکي به آتش از چند جا سوخته بود .<br />
صبح زود تقريبا همه بيدار بودند و هر کسي در جاي خودش نشسته يا در حالت دنده يک کنار آتش خودش را مچاله کرده بود . به خاطر خوابيدن روي زمين قيافه بچه ها وحشتناک بود و سر و صورت خاکي حکايت از تعقيب و گريز با آتش را بيان ميکرد .<br />
بعد از سيگار دم صبح با پيام رفتيم که سر و صورتي بشوريم و همچنين کتريها را پر آب کنيم . هنوز زود بود و ترافيک به طرف چشمه به اوج خود نرسيده بود . بعد از خانه تکاني درست و حسابي کتريها را پر آب کرديم و به طرف آتشکده برگشتيم . در اين سرماي دم صبح يک چاي گرم ميچسپيد . کتريها را روي آتش گذاشتيم و منتظر چاي شديم .<span id="more-109"></span></p>
<p style="text-align:justify;">در اين فاصله راديو را هم روشن کرديم و به ترانه هاي عربي گوش ميداديم . صداي خواننده زن شباهت زيادي به همان خواننده دستمال پاره کن ام کلسوم داشت . ام کلسوم شانس آورد و اولين موضوع بحث امروز شد . قبلا چند بار فيلم کنسرتهاي اين خانم را ديده بوديم و به طرز عجيبي در حين خواندن دستمالي را که در دست داشت پاره ميکرد . کمي حول اين دستمال پاره کردن خنديديم و چون اين ترانه دم صبح بيشتر به قران خواندن شبيه بود تا ترانه يک خاطره از کلاس قران سال سوم دبيرستان براي بچه ها تعريف کردم .</p>
<p style="text-align:justify;">سال سوم  در دبيرستان شاپور سال پر از خاطره ايي بود . در اين سال کسي نبود که حوصله داشته باشد کلاسهاي خسته کننده قران برود و هر بار کسي پيدا ميشد که اين ساعات خسته کننده را تبديل به خنده ميکرد . يک همکلاسي داشتيم که اسمش ي&#8230; بود و عادت داشت وقتي در صبحگاه ميگفتند صلوات او هم به سبک مشتيها ميگفت : الهم صلي علا ريقنەي قالاو و جوچکەي مشک . روزي تصميم گرفتيم که کاري کنيم ي&#8230; با صداي بلند و تنها در کلاس قران اين صلوات را بخواند . براي اينکار هم ميبايست سر ي&#8230; کلاه بگذاريم و هم سر معلم .</p>
<p style="text-align:justify;">به همين خاطر به ي&#8230; گفتيم که سر کلاس قران همه اين صلوات تو را با هم بخوانيم . چون ماجرا جالب به نظر ميرسيد ي&#8230; قبول کرد و حالا مانده بوديم که چه طوري معلم را قانع کنيم . روز موعود که رسيد به همه بچه هاي کلاس به جز ي&#8230; گفته شد اگر سر کلاس قران گفتند صلوات جواب ندهيد و ساکت بمانيد . درس قران که شروع شد يکي از بچه ها به معلم گفت آقا اينجوري قران خواندن خيلي خسته کننده است و پيشنهاد داد که امروز آقاي معلم قران را به سبک عبدالباصد بخواند و شاگردان کلاس در بين هر آيه مانند اين نوارهاي قران الله الله بگويند .</p>
<p style="text-align:justify;">معلم با اين پيشنهاد ذوق زده شده بود و فکر ميکرد علاقه به کلاس قران زياد شده و به همين خاطر قبول کرد . خلاصه معلم مانند عبدالباصد و با حنجه و منجه شروع کرد به خواندن و بين هر آيه به جاي الله الله هر کسي چيزي ميگفت و بعد با خنده هاي کنترل نشدني ادامه ميافت . معلم چند بار تذکر دار ولي فايده نداشت . بعد از ده دقيقه ايي وقتي معلم قران خواندن را تمام کرد يکي از بچه ها گفت صلوات . ناگهان کلاس ساکت شد و ي&#8230; هم که از برنامه خبر نداشت  تا زور داشت فرياد زد . الهم صلي علا ريقنەي قالاو  و جوچکەي مشک . قيافه سرخ شده ي&#8230; و عصبانيت معلم باعث شد که آنروز کلاس قران تبديل به خنده شود . بعد از اين خاطره با همديگر کمي خنديديم و بحثها حول ترانه هاي عربي ادامه يافت .</p>
<p style="text-align:justify;">تا طرفهاي ساعت ٩ اکثر بچه ها بيدار شده بودند و در محافل چند نفره دور آتشکده مشغول صبحانه خوردن بودند . من چند ساعتي بود که بيدار بودم و شب هم خوب نخوابيده بودم و تصميم گرفتم تا آفتاب سوزان ما را محاصره نکرده است کمي بخوابم . جايي دور از جمع را انتخاب کردم و زير جامانه ام خوابيدم .</p>
<p style="text-align:justify;"><img class="alignleft" src="http://i36.tinypic.com/5vswmb.jpg" alt="" width="162" height="118" />ساعت ٢ بعداظهر از شدت گرما در حاليکه تمام بدنم خيس عرق بود از خواب بيدار شدم . بعد از اينکه حسابي بيدار شدم سرو صورتي شستم و به محفل خودمان پيوستم . کمال ٬ پيام ٬ آرام ٬ ناصر اميدى در حال غيبت کردن بودند و مانند پياز داخ داخل آش فقط من را کم داشتند . غيبت زيادي در مورد &#8230; شد . هنوز مجلس گرم بود که دکتر خالد سر رسيد و پرسيد چه خبره؟ اجازه هست منم بشينم ؟ ما هم گفتيم بفرما بحث خاصي نيست . وقتي نشست کمي سکوت حاکم شد و بعد او سکوت را با سوالي شکست و گفت اين ماموريت چند روزه چطور بود؟</p>
<p style="text-align:justify;">ما هم هر کسي کمي در اين مورد براش تعريف کرديم . وقتش رسيده بود کمي کمال را اذيت کنيم . به کمال گفتيم براي دکتر خالد تعريف کن در بياندره چطوري تبليغ سوسياليست ميکردي . کمال هم با خنده گفت باوه &#8230;گل منو دستگاه ميگيريد ؟  دکتر خالد گفت تعريف کنيد ببينم چي شده و حالا نوبت ما رسيده بود که يک ريپ حسابي به کمال بدهيم .<br />
من شروع کردم و گفتم در بياندره خانه ايي رفتيم که دختر بسيار زيبايي داشتند و کمال وظيفه تبليغ را به عهده  داشت و به دختره ميگفت ميداني سوسياليسم يعني چه ؟ و بعد به جاي جواب سوالش براي دختره ميگفت : ميگم اسمت چيه؟ و باشنيدن اسم دختره ميگفت چرا اسمت ماه نيست ؟ ما هم به کمال اشاره ميکرديم تبليغ و کمال ادامه ميداد که براي اين ميگم چرا اسمت ماه نيست به اين خاطر است که ما در سوسياليسم در کره ماه اردوگاه خواهيم زد . در حاليکه مرتب کمال ميگفت خوا روت  رەش کا من هم بيشتر تو ماجرا آب ميريختم و بقيه ميخنديدند .</p>
<p style="text-align:justify;">پيام ادامه داد و گفت اين هيچي نيست در ميان تبليغش به دختره چشمک ميزد و ميگفت نميخواهي يک شوهر سوسياليست داشته باشي؟  خيلي داستانهاي ديگري براش ساز کرديم که اينجا نميشود نوشت و در کل حسابي اذيتش کرديم و خنديديم و دست آخر به دکتر خالد گفتيم مسئول سياسي خوبي هستي که شاگردانت را اينجور دل تر تربيت ميکني و خواستيم موج را عوض کنيم و کمي دکتر را اذيت کنيم ولي دکتر پيچتر از آن بود که دم به تله بدهد و با منحرف کردن بحث خودش را نجات داد .</p>
<p style="text-align:justify;">بعد از کمي شوخي از دکتر خالد پرسيديم در اين چند روز که ما نبوديم از حزبيها چه خبر؟ او هم گفت در اين چند روز طبق خبرهايي که به ما رسيده است واحد حزبيها در همين منطقه است و به همين خاطر هر شب تيم هاي شناسايي به محلهاي مختلف رفته اند که سرنخي از اين واحد پيدا کنند . تيم هاي شناسايي در اين چند روز موفق نشده اند که محل دقيق اين واحد حزبيها را شناسايي کنند و فعلا جستجو بدون نتيجه بوده است و همچنين ادامه داد که گردان ٣١ بوکان نيز در حال برگشت به اين منطقه است و احتمالا فردا پس فردا به ما ملحق خواهند شد .</p>
<p style="text-align:justify;">با اين صحبتهاي دکتر خالد معلوم شد که به دنبال اين واحد حزبيها بايد تا مدتي ديگر در اين کوهستانها ويلان باشيم تا پيداشان کنيم . خلاصه صحبتها با شوخي و جدي تا غروب ادامه داشت . غروب براي شام جمع شديم و نان و ماست درست و حسابي ميل کرديم . در حين شام ليست نگهباني و کمين و ديده بانها خوانده شد و ما که دلمان را خوش کرده بوديم که امشب هم بگيريم بخوابيم اسممان در ليست کمينها بود .</p>
<p style="text-align:justify;">حالا که کمين هستم بايد زود بخوابم چون نصفه شب بيدارم ميکنند و به همين خاطر طرفهاي ساعت ٨ با شب بخير گفتن به بقيه رفتم توي يک گوني چپيدم و خوابيدم .<br />
ساعت ٢:٣٠ دقيقه نصفه شب نگهبان بيدارم کرد و بعد از اينکه همه آماده شدند به طرف نوک کوه به راه افتاديم . به محل کمين که رسيديم در بين سنگها پخش شديم . باد سردي ميوزيد و راه فراري نبود و بايد تا صبح تحمل کنيم . ساعت ٤:٣٠ دقيقه بود که به بچه ها گفتم من ميخوابم و در جاي خودم جامانه ام را رويم کشيدم و خوابيدم .</p>
<p style="text-align:justify;">ادامه دارد &#8230;</p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/20sal.wordpress.com/109/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/20sal.wordpress.com/109/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/20sal.wordpress.com/109/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/20sal.wordpress.com/109/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/20sal.wordpress.com/109/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/20sal.wordpress.com/109/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/20sal.wordpress.com/109/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/20sal.wordpress.com/109/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/20sal.wordpress.com/109/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/20sal.wordpress.com/109/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/20sal.wordpress.com/109/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/20sal.wordpress.com/109/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&blog=1482505&post=109&subd=20sal&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://20sal.wordpress.com/2008/08/27/%d8%ac%d9%85%d8%b9%d9%87-%d9%a2%d9%a6-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%da%a9%d9%88%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%89-%d9%88%d8%b2%d9%85%db%95%d9%84%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ef987f6ad7e2ec7ca58568e53b613c72?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">soran</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://i36.tinypic.com/5vswmb.jpg" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>پنج شنبه ٢۵ / ٤ / ١٣٦٦ &#8230; ملحق شدن به گردان در کوه هاى پشت وزمەله</title>
		<link>http://20sal.wordpress.com/2008/07/21/%d9%be%d9%86%d8%ac-%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a2%db%b5-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d9%85%d9%84%d8%ad%d9%82-%d8%b4%d8%af%d9%86-%d8%a8%d9%87-%da%af%d8%b1%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%b1/</link>
		<comments>http://20sal.wordpress.com/2008/07/21/%d9%be%d9%86%d8%ac-%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a2%db%b5-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d9%85%d9%84%d8%ad%d9%82-%d8%b4%d8%af%d9%86-%d8%a8%d9%87-%da%af%d8%b1%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 21 Jul 2008 15:33:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soran</dc:creator>
				<category><![CDATA[خالد ظاهرى]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://20sal.wordpress.com/?p=88</guid>
		<description><![CDATA[هوا روشن است و با عجله خودمان را به دره پشت آبادى وزمەله رسانديم . خيلى خسته بوديم و توان بيش از چند صد متر دور شدن از روستاى وزمەله را نداشتيم .  خيالمان راحت بود که بچه هاي گردان در کوههاي بالاتر مستقر هستند و به همين علت در کمال آرامش خودمان را براي [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&blog=1482505&post=88&subd=20sal&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">هوا روشن است و با عجله خودمان را به دره پشت آبادى وزمەله رسانديم . خيلى خسته بوديم و توان بيش از چند صد متر دور شدن از روستاى وزمەله را نداشتيم .  خيالمان راحت بود که بچه هاي گردان در کوههاي بالاتر مستقر هستند و به همين علت در کمال آرامش خودمان را براي خوردن صبحانه آماده کرديم .<br />
خيلي خسته بوديم و اولين کاري که کرديم اينبود که براي رفع خستگي سر وصورت و پاهايمان را با آب سرد بشوريم . همزمان با شستن جورابها ما سيگاريها در کنار اين آب سرد و زلال  اولين سيگار روز را روشن کرديم .<br />
پيام اولين نفري بود که سکوت را شکست و لعنت بدي براي مرد روستايي که سرمان را کلاه گذاشته بود فرستاد و بقيه هم با خنده لعنتش را همراهي کرديم . هر کسي اين کلمه &#8220;بنگا ناو بنگن &#8221; را به شکل خاصي تکرار ميکرد و بقيه هم ميخنديدند  . سخن روز را اينجوري شروع کرديم . <span id="more-88"></span></p>
<p style="text-align:justify;">بعد از کمي شوخي و خستگي در کردن براي جمع آوري چوب و گەون پراکنده شديم . چند دقيقه بعد هر کسي با چيزي برگشته بود و آتش را روشن کرديم . کتريها را کنار آتش گذاشتيم و آماده خوردن صبحانه شديم . تمام بچه ها دور آتش حلقه زده بوديم و از سفر جالب امشبمان صحبت ميکرديم و ميخنديديم .<br />
در حال شوخي و صحبت بوديم که سه نفر از اهالي وزمەله را ديديم که به طرف ما مي آمدند . وقتي به ما رسيدند همه بلند شديم و بعد از سلام و عليکي آنها هم به جمع ما پيوستند و دور آتش نشستند .</p>
<p style="text-align:justify;">بچه ها کمي از آنها سوال کردند و آنها هم گفتند که مردم اين خانه هاي آخر روستا امروز صبح شما را ديده اند و برايشان تعريف کرده اند که حتي يکي از پيشمرگان داخل باغچه شان رفته و کمي سبزي برداشته است .<br />
وقتي اين را تعريف ميکردند رحيم را به اين سه مرد نشان داديم و گفتيم : دزد اينه و بعد هم ما و هم آنها با خنده مجلس را گرم کرديم .</p>
<p style="text-align:justify;">رحيم کمي سرخ شده بود که همه بهش ميخنديدند و بعد رو به ما کرد و گفت بيا و خوبي کن در حق نامرد و به سه مرد اهل وزمەله گفت اين يعقوب مسئول ماست و اون به من دستور داده است و من هم اطاعت کرده ام . يعقوب هم گفت روت سياه من مگر نگفتم زود باش درنگه بايد بريم و تو گفتي تا از اين پيازها نخورم نميام .  خلاصه تا چاي حاضر شد فقط شوخي و صحبت بود .</p>
<p style="text-align:justify;">چاي که آماده شد هر کسي هرچي داشت آورد و ريخت رو گوني تدارکات . اولين باري بود که سفره صبحانه اينقدر مواد غذايي جورواجور به خود ديده بود . بد نيست که بنويسم براي اين صبحانه چه موادي وارد اين معده بدبخت ما ميشود .چاي شيرين ٬ ماست ٬ پياز تر ٬ سبزي خوردن ٬ پنير ٬ کره ٬ کنسرو لوبيا ٬ مقداري کيک با نان .<br />
سه مرد روستايي نيز با ما همسفره شدند و با همديگر صبحانه خورديم . بعد از صبحانه سه مرد روستايي خداحافظي کردند و رفتند و ما هم وقتش رسيده بود که کمي استراحت کنيم و بعد حرکت کنيم .<br />
يعقوب گفت بهتره تا هوا گرم نشده است اين سربالايي را طي کنيم و پيش بچه هاي گردان برويم ولي کسي با اين پيشنهاد موافق نبود و همه گفتند يک ساعتي استراحت کنيم بعد راه بيفتيم و بالاخره موافقت شد که يک ساعت ديگر اينجا بمانيم .</p>
<p style="text-align:justify;">من و کمال چند متر دورتر از جمع نشسته بوديم و در مورد ديشب صحبت ميکرديم که پيام با چهره ايي عصباني پيش ما آمد و گرفت نشست . ما هم پرسيديم چيه چه خبره ؟ با پچه پچ گفت داده &#8230; که ديشب يک جفت کفش خريد و نگذاشت که ما با پولها سيگار بخريم کفشهاي خودش تازه تازه است . با شنيدن اين حرف پيام منم عصباني شدم و گفتم ما چقدر ساده بوديم که ديشب قبول کرديم بدون اينکه اول نگاه کنيم . هر چي کمال خواست از عصبانيت من و پيام کم کند فايده ايي نداشت .<br />
رحيم که مسئول تدارکات دسته است را صدا زديم و ماجرا را برايش تعريف کرديم . کم کم بايزيد و يعقوب هم آمدند و همه از موضوع مطلع شدند . به رحيم گفتيم برو بهش بگو کفشها را بايد تحويل تدارکات بدهي . حالا که نگذاشت ما سيگار بخريم بايد کفشها را پس دهد .<br />
رحيم پيش داده &#8230; رفت و ازش پرسيد چرا تو ديشب نگذاشتي اين بچه ها با اون پول سيگار بخرند . تو که ميدانستي فقط به خاطر سيگار آن مسير طولاني را رفتيم . حالا هم کفشهايت تازه تازه است و اين کفشهاي اضافي را براي چي ميخواهي ؟ او هم در جواب گفت کفش با شماره پاي من کم يافت ميشود و من اين کفشها را نگه ميدارم تا اينها پاره بشود .<br />
رحيم مانند مامور پيش ما برگشت و جواب را تعريف کرد و ما هم گفتيم روحيه جمعي کجا رفته است ؟ چرا بايد بعضيها فقط به خودشان فکر کنند؟ اگر کفشهايش پاره ميبود کسي چيزي نميگفت ولي ما چند روزه به جاي سيگار گياه ميکشيم و ميبايست ما را هم درک ميکرد . به رحيم گفتيم حالا که ما به سيگارهايمان نرسيديم کفشها را ازش بگير و تحويل تدارکات بده شايد يکي ديگر از دخترها احتياج داشته باشد .</p>
<p style="text-align:justify;">ميبايست اينکار ميشد تا درسي بشود که او بداند  نيازهاي جمع از نيازهاي فردي اولويت بيشتري دارد . خلاصه کفشها را رحيم مانند تدارکات گرفت و ما هم از ناراحتي سيگارهاي از دست رفته براي خودمان پکر افتاديم .</p>
<p style="text-align:justify;">بعد از اين ماجرا يعقوب گفت زود باشيد خودتان را حاضر کنيد بايد براي نهار پيش گردان برسيم . همه بلند شديم و چک و حمايلمان را برداشتيم و آماده حرکت شديم .</p>
<p style="text-align:justify;">راه از اين به بعد سربالايي بود و هوا هم به شدت گرم نشده بود . يواش يواش و با صحبت کردن به راه افتاديم . هنوز کمي دور نشده بوديم که ماجراي داده فلاني و کفشها را فراموش کرديم .<br />
در صف که حرکت ميکرديم من و کمال و پيام از شب گذشته حرف ميزديم . پيام گفت  راستي کمال ديشب خوب تبليغ سوسياليستي ميکردي براي دختره و بعد دو نفري شروع کرديم به خنده و اذيت کردن کمال . تا بالاي کوه را با اذيت کردن کمال گذرانديم.<br />
بالاي کوه که رسيديم فرمان يک استراحت کوتاه مدت داده شد و هر کسي که ميرسيد زمينگير ميشد و از چهره ها  ميشد فهميد که همه خسته و تشنه خوابند .</p>
<p style="text-align:justify;">بعد از استراحت به طرف محل استقرار گردان که حدود يک ساعت ديگر از اين محل دور بود حرکت کرديم و براي نهار پيش بقيه رسيديم . سلام و عليک که تمام شد همه دورمان جمع شده بودند تا سفرنامه اين چند روز را برايشان تعريف کنيم . سيگاريها هم طبق معمول اميدوار بودند که ما سيگاري همراه داشته باشيم و بدبختانه چندي طول نکشيد که چند پاکت سيگارى که ديشب خريده بوديم را خالي کردند . بعد از خوردن نهار وقت خواب رسيده بود و ميبايست کمي بخوابم .<br />
در اين دره درختي وجود ندارد و بايد جلو اين آفتاب سوزان خوابيد . جاي خلوت تري پيدا کردم و گرفتم خوابيدم و چون خسته بودم تا ساعت پنج و نيم يکضرب خوابيدم .<br />
شام را همينجا خورديم و به دستور فرماندهي همينجا خواهيم ماند و بايد دسته ها با فاصله از همديگر بخواند و تجمع در يک مکان مجاز نبود ولي اجازه داشتيم آتش روشن کنيم .</p>
<p style="text-align:justify;">شب در اين کوهستانها بسيار سرد است و با يک گوني و يک جامانه  نميشود جلو سرما را گرفت . بعد از شام  براي هر دسته ايي جايي تعيين شد . ما وقتي به محل تعيين شده رفتيم بعد از دقايقي براي جمع آوري گەون براي آتش آواره اين بيابان شديم . هر کسي با کوله ايي گەون برگشت و آتش روشن کرديم . دور آتش تا پاسي از شب نشستيم و مجلس از هر دري سخني داشتيم بعد  دور آتش دايره وار هر کسي داخل گوني خود چپيد و آماده خواب شديم .<br />
 <br />
به نگهبانها گفته شد که هر از چند گاهي کمي گەون رو آتش بيندازند که ما بتوانيم کمي بخوابيم . تا صبح ده ها بار جايمان را تغيير داديم . بعضي نگهبانها زياده از حد آتش را گرم ميکرد و همه از شدت گرما مجبور بودند که جايشان را تغيير دهند و بعضيها يا يادشان ميرفت يا کم گەون ميريختند و باعث ميشد از شدت سرما دوباره به آتش نزديک شويم .<br />
خلاصه امشب هم اينجوري و بدون يک خواب درست و حسابي به پايان رسيد .</p>
<p style="text-align:justify;">ادامه دارد &#8230;</p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/20sal.wordpress.com/88/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/20sal.wordpress.com/88/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/20sal.wordpress.com/88/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/20sal.wordpress.com/88/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/20sal.wordpress.com/88/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/20sal.wordpress.com/88/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/20sal.wordpress.com/88/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/20sal.wordpress.com/88/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/20sal.wordpress.com/88/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/20sal.wordpress.com/88/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/20sal.wordpress.com/88/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/20sal.wordpress.com/88/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&blog=1482505&post=88&subd=20sal&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://20sal.wordpress.com/2008/07/21/%d9%be%d9%86%d8%ac-%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a2%db%b5-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d9%85%d9%84%d8%ad%d9%82-%d8%b4%d8%af%d9%86-%d8%a8%d9%87-%da%af%d8%b1%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ef987f6ad7e2ec7ca58568e53b613c72?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">soran</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>چهارشنبه ٢٤ / ٤ / ١٣٦٦ &#8230; حرکت به سوى وزمەله</title>
		<link>http://20sal.wordpress.com/2008/05/31/%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a2%d9%a4-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d8%ad%d8%b1%da%a9%d8%aa-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d9%88%d9%89-%d9%88%d8%b2%d9%85%db%95%d9%84%d9%87/</link>
		<comments>http://20sal.wordpress.com/2008/05/31/%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a2%d9%a4-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d8%ad%d8%b1%da%a9%d8%aa-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d9%88%d9%89-%d9%88%d8%b2%d9%85%db%95%d9%84%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 31 May 2008 13:56:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soran</dc:creator>
				<category><![CDATA[خالد ظاهرى]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://20sal.wordpress.com/?p=85</guid>
		<description><![CDATA[در کاني برخ شلير هستيم و طبق معمول سرماي دم صبح اجازه حتي چرتهاي نيم بند را نميداد و علي الاجبار بلند شدم و جامنه ام را مانند کت رو شانه هايم انداختم و به طرف آتشکده رفتم . از من سرمازده تر خالد لگزي بود که کنار آتش نشسته بود و کتريها را رو [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&blog=1482505&post=85&subd=20sal&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><div class="wp-caption alignleft" style="width: 154px"><a href="http://i33.tinypic.com/2rpybk5.jpg"><img title="مسير رکت" src="http://i38.tinypic.com/21b3q8n.jpg" alt="مسير رکت روى نقشه" width="144" height="81" /></a><p class="wp-caption-text">مسير حرکت روى نقشه</p></div>
<p style="text-align:justify;">در کاني برخ شلير هستيم و طبق معمول سرماي دم صبح اجازه حتي چرتهاي نيم بند را نميداد و علي الاجبار بلند شدم و جامنه ام را مانند کت رو شانه هايم انداختم و به طرف آتشکده رفتم . از من سرمازده تر خالد لگزي بود که کنار آتش نشسته بود و کتريها را رو آتش گذاشته بود . صبح بخيري گفتم و کنار آتش نشستم و خودم را کمي گرم کردم .<br />
خيلي دلم ميخواست سيگار بکشم ولي سيگارهايم دوباره تمام شده بود . نگهبان دم صبح ناصر کشکولي بود که براي خودش اينور و آنور ميچرخيد . با خالد لگزي صحبت ميکرديم که ناصر کشکولي يک سيگار کهنه پيدا کرده بود و برايم آورد . <span id="more-85"></span><br />
سيگار از کهنگي رنگ سفيد کاغذش کاملا زرد شده بود ولي در اين بي سيگاري نعمت بود که سر ما ريخته بود . يک چوب از آتش بيرون کشيدم و سيگار را روشن کردم . سيگار جالبي بود که علاوه بر نيکوتين نصفي از مواد ١٠٤ گانه طبيعت را همراه خود داشت . سيگار که تمام شد صد رحمت آبدر حواله پدر ناصر کردم .<br />
ناصر نگهبانيش که تمام شد رفت گرفت خوابيد ولي من و خالد لگزي همچنان پيش آتش نشستيم و چاي خورديم و بعد کمي برنج شب گذشته که مانده بود را روش ريختيم . در حين خوردن حسين نيز بيدار شد و پيش ما آمد و تا زمانيکه بقيه رفقا بيدار شدند سه نفري براي خودمان صحبت کرديم .</p>
<p style="text-align:justify;">اکثر رفقا که بيدار شدند صبحانه ديگري با آنها خورديم  و بعد از صبحانه هر چند نفر دوباره در محلهاي استراحتشان جمع شده و مشغول صحبت بودند . من و کمال و پيام هم در محل استراحتمان نشسته و داشتيم براي خودمان خاطره تعريف ميکرديم . يکي از خاطرات مربوط به سال گذشته در همين کاني برخ بود .</p>
<p style="text-align:justify;">سال گذشته يک روز از منطقه سيد آباد شلير به طرف اين کاني برخ مي آمديم . در انتهاي دره سيد آباد راه به يک سربالايي به طرف کاني برخ ميرسيد . دقيقا وقتيکه اولين نفرات به سربالايي رسيدند يک مار سياه با سرعت داشت از راه پايين مي آمد . مار وقتي به اولين نفرات رسيد سريع در جاي خود خشک شد و مانند مارهاي کبري نصف بدنش در حالت ايستاده روبروي اولين نفر ايستاد . حسام و يکي ديگر از بچه ها از فاصله چند متري به طرف مار تيراندازي کردند . از تمام آن گلوله ها يکى به مار اصابت نکرد . ماره فقط ترسيد و خواست که از محل بگريزد که پيام  يک سنگ برداشت و گفت کا حسام برو کنار اين همه گلوله را خسار کردى . سنگ را که پرتاب کرد انسان فکر ميکرد که با خط کش و نقاله و گونيا فاصله را اندازه گرفته است . سنگ دقيقا خورد رو کله مار و همانجا جانش را فداي شما کرد.</p>
<p style="text-align:justify;">حسام از خجالت سفيد شده بود و اذيت کردن بچه ها شروع شد . همان شب در تاريکي کاني برخ يکي از مسئولين گردان آمد و به من و بهمن سالاري گفت يک گالته و گپ براي واحد ساز کنيد . ما هم قبول کرديم . معمولا گالت و گپهاي ما به غير از ترانه و جک يکسري برنامه هاي ديگر هم داشت از جمله خواندن جالبترين لحظات پيش آمده در واحد به صورت اخبار کمدى. بهمن مامور اجراي خواندن اخبار روز ميشد و مهمترين اخبار را ميخواند و من هم اخبار اقتصادي را ميخواندم .</p>
<p style="text-align:justify;">برنامه گالته و گپ شروع شد و بعد از چند ترانه بهمن خلاصه اخبار را خواند و خبر کشتن مار را خواند و توضيح داد که يکي از کسانيکه تيراندازي کرده است مسئول سياسي گردان بوده است و در يک جنگ تن به تن با يک مار کبري صفت زخمي شده است و دکترهاي واحد براي اولين بار در محل زخم وارده  خون زرد رنگ مشاهده کرده اند و از کسانيکه داراي گروه خوني آي بيکلاه هستند درخواست ميشود براي اهداي خون به کاني برخ مراجعه کنند. با تمام شدن اين جمله کسي نمانده بود از خنده خودش را بگيرد . قرار شد بعد از اخبار اقتصادي بهمن مشروح خبر را بخواند . قيافه حسام با هر دقيقه گالته و گپ از عصبانيت سرخ و سرختر ميشد .</p>
<p style="text-align:justify;">نوبت من رسيد که اخبار اقتصادي را بخوانم در ميان جمعيت نگاه عصباني حسام را که ديدم تو دل خودم گفتم تازه بدبخت شديم فردا يک جلسه برامون ميگيره . با ترس و لرز و دو دلي شروع کردم . معمولا اخبار اقتصادي براي خنده بود  و هنوز جمله قيمت امروز يک عدد تپاله ديواندره در بازار بورس را تمام نکرده بودم که حسام مجلس را بر هم زد و بهانه خودش را گير آورد و گفت کافيه اين نوع حرفها تحقير زحمتکشان و زندگي آنهاست و غيره . اکثرا از عکس العمل حسام به خنده افتادند ولي در کل موفق شد برنامه را به هم بزند و ديگر نشد که مشروح خبر با آب و تاپ اجرا بشود.</p>
<p style="text-align:justify;">امروز به خون زرد حسام سه نفري کمي ديگر خنديديم و بقيه روز را تا ظهر و وقت راديو کومەله به از هر دري سخني اختصاص داديم . بعد از نهار و راديو تصميم گرفتم کمي بخوابم . عصر با زور بيدارم کردند و گفتند بلند شو تصميم گرفتيم برويم . بعد از چاي عصرانه آماده حرکت  به طرف محل استقرار گردان در پشت وزمەله  شديم .</p>
<p style="text-align:justify;">از بچه هاي کاني برخ خداحافظي کرديم و به طرف ميله مرزي به راه افتاديم . اينبار به جاي همان مسير که آمده بوديم تصميم گرفته شد از مسير سه کوچکه &#8211; ميشياو- بەياندره به وزمەله برگرديم . مسير کمي طولانيتري است ولي درعوض به دو روستا ميرويم . قبل از حرکت از کاني برخ از طرف مسئولين گردان ٢٦ چند هزار تومان پول به ما داده شد که در روستاهاي سر راه خرج کنيم . اکثرا سيگاري بوديم و تنها چيزيکه اين مسير طولاني را کوتاه تر ميکرد خريد سيگار در ميشياو يا بەياندره بود .</p>
<p style="text-align:justify;">در سه کوچکه که يک روستاي مخروبه است اولين استراحت را کرديم و بعد به طرف ميشياو رفتيم . در طول راه فقط مشغول شوخي بوديم . تا به ميشياو رسيديم  . غروب بود و مردم هنوز شام نخورده بودند . قبل از تقسيم در خانه هاي مردم قرار شد تا ساعت ١٢ شب اينجا بمانيم و همچنين از مردم روستا در مورد حضور نيروهاي حزب دمکرات کمي پرس و جو کنيم .</p>
<p style="text-align:justify;">براي شام خانه کسي بوديم که سال گذشته هم چند روزي خانه شان مانده بوديم و ما را ميشناخت . از حضور واحدهاي حزب دمکرات پرسيديم و در جواب گفت که امسال اينجا نيامده اند . اينجا کمي توتون پيدا کرديم و شروع کرديم به پيچيدن سيگار پشت سيگار و حسابي نيکوتين بار زديم .</p>
<p style="text-align:justify;">ساعت ١٢ شب از ميشياو به طرف بەياندره حرکت کرديم . در طول راه به خاطر امن بودن منطقه و تا رسيدن به بەياندره نوبتي پانتوميم اجرا ميکرديم و از اذيت کردن همديگر لذت ميبرديم .</p>
<p style="text-align:justify;">به بەياندره که رسيديم طبق معمول تنها صداى غير طبيعي صداى نگهبان پاسگاه قديمي بود که از ترس هر ربع ساعت سکوت را ميشکست و داد ميزد ايست. اينقدر ايست را کش ميداد که ترس از وجودش بپره.</p>
<p style="text-align:justify;">به داخل روستا که رفتيم دو دسته شديم و گشت سريعي در روستا زديم و وقتي مطمئن شديم گروه ضربت در روستا نيست در مکاني جمع شديم .در پاسگاه آبادي همه سربازهاي اجباري و بدبخت ژاندارمري هستند و بي ضررند و معمولا يک آتش بس بدون امضا بين ما وجود دارد. نه آنها تيراندازي ميکنند و نه ما بدجنسي به خرج ميدهيم .</p>
<p style="text-align:justify;">يکي از بچه ها در يکي از خانه هاي اطراف را زد و صاحبخانه را بيدار کرد . از اول به ما اطمينان نداشت تا يکي از دخترها گفت خودمانيم کومەله هستيم و طرف با شنيدن صداي دختر فورا پايين آمد و در را باز کرد.<br />
دکان آبادي را ميخواستيم و همراهمان آمد و نشان داد . صاحب دکان را بيدار کرديم و آمد دکان را باز کرد . همه دلمان را خوش کرده بوديم که چند پاکت سيگار گيرمان بياد که يکي از دخترها گفت کفشهاي من پاره شده است اگر امکان دارد با آن پول يک جفت کفش براي من بخريد . خوب همه به نشانه رضايت سري تکان داديم و هنوز اميد اينکه پولي براي سيگار بماند وجود داشت تا اينکه يکي ديگر از دخترها هم گفت منم يک جفت کفش ميخواهم و اين حرف مانند گرز رستم بر سر ما سيگاريها پايين آمد ٬ چه بدشانسيم . قبل از اينکه به اين يکي رضايت بدهيم از رفيق دخترمان پرسيديم مگه کفشهاي تو هم پاره شده و در جواب گفت احتياج دارم .<br />
اينبار را علي الاجبار گفتيم باشه . از پولي که داشتيم چند پاکت سيگار خريديم به اضافه يک سانديس و کيک براي هر يک نفر و دو جفت کفش و از دکان بيرون آمديم .</p>
<p style="text-align:justify;">اول ميخواستيم حرکت کنيم ولي بعد تصميم گرفتيم يک ساعتي استراحت کنيم . در خانه هاي اطراف دکان پخش شديم و مردم را بيدار کرديم . علي رغم اينکه خيلي دير وقت بود ولي چون مدتها بود کومەله اينجا نيامده بود مردم اين خانه ها استقبال خوبي از ما کردند .</p>
<p style="text-align:justify;">ما سنندجيها کمال و من و پيام با همديگر به يک خانه رفتيم . اتاق نشيمن در طبقه دوم بود و تا وارد شديم فورا چراغ روشن کردند و نشستيم . اول يک مرد تقريبا ٤۵ ساله ما را راهنمايي کرد و بعد زنش هم آمد خوش آمد گويي کرد و سماور را که در گوشه اتاق بود روشن کرد .</p>
<p style="text-align:justify;">با مرد صاحب خانه داشتيم صحبت ميکرديم که ناگهان در اتاق باز شد . هر سه نفرمان با ديدن نفري که از در وارد شد آچمز شديم . دختري هم سن سال خودمان وارد اتاق شد که به حدي زيبا و خوشگل بود که تاکنون من يکي همتايش را نديده بودم . سلامي کرد و سريع هر سه ما را يک نگاهي انداخت و يکراست رفت در نزديکي کمال نشست . معلوم بود که خارج از خوشگلي زبر و زرنگ هم هستش چون فورا خوشتيپترين و جوان خاصترين از ميان ما سه نفر که کمال بود را انتخاب کرد .<br />
خوب اينم از بدشانسي ما و خوش شانسي کمال است نه در سياست رقيبيش ميشويم و نه در ظرافت و خوش تيپي. من با پيچيدن يک پيچستون که از ميشياو با خودم آورده بودم مانند بازنده شماره يک صحنه را داوطلبانه براي کمال به جا گذاشتم . پيام هم طبق معمول با چند شوخي و سوال ميخواست توجه اين دختر را جلب کند ولي دختره معلوم بود در اولين نگاه مخاطب خودش را انتخاب کرده بود و با جوابهاي کوتاه پيام را مانند بازنده شماره ٢ از ميدان به در کرد.</p>
<p style="text-align:justify;">کمال و دختره با هم بحث ميکردند و براي اولين بار در يک روستاي دور افتاده و مرزي شاهد اين بودم که پدري از زبر و زرنگي دخترش در جر و بحث کردن با مردهاي بيگانه لذت ببرد .دختره با سوالهاي پيا پي کمال را به دنياي ديگري برده بود. از نگاههاي کمال ٬از لبخندهايش معلوم بود که دختره دلش را بد جوري به سرقت برده است.</p>
<p style="text-align:justify;">کمال چهره سياسي اين محفل ما داشت کم کم آتويي دستمان ميداد که بعدا اذيتش کنيم . البته کمال حق داشت به اين سريعى تسليم شود چون اين دختر آنقدر زيبا بود که کمال سهله اگر خود مارکس هم امشب اينجا ميبود شيفته زيبايي اين دختر ميشد و حتما کاپيتالش را به دختره ميداد و ميگفت بخش ارزش اضافه اش را تو بنويس .</p>
<p style="text-align:justify;">وقت اينجا زود رفت و با صداي يعقوب که دنبالمان آمده بود از جايمان برخواستيم و از صاحبخانه تشکر کرديم و از خانه خارج شديم . مرد خانه با ما به کوچه آمد . وقتي همه جمع شدند از مرد پرسيديم راه نزديکي به طرف وزمەله بلدي نشانمان بدي يا نه ؟<br />
گفت دنبالم بياييد و از پشت آبادي يک راه سربالايي را به ما نشان داد و گفت :&#8221;بنگاناو بنگن &#8221; دو ساعت به وزمەله ميرسيد . ما هم تشکر کرديم و به راه افتاديم . هنوز نيم ساعتي نرفته بوديم که راه را گم کرديم . حرکت را ادامه داديم ولي راه را پيدا نکرديم و واقعا خسته شديم . دو ساعت گذشت و نرسيديم و تازه فهميديم که دوباره سرمان کلاه رفته است چون هر ساعت مردم روستاهاي اين منطقه برابر چند ساعت عادي است . يعني اگر گفتند دو ساعت بايد خودت را براي ٦ ساعت آماده کني .</p>
<p style="text-align:justify;">همه خسته بودند و تصميم گرفتيم از کوه پايين برويم و از روي جاده ماشين بانه- مريوان حرکت کنيم . بايزيد به من و پيام گفت بياين باهم ضد کمين برويم . نزديک صد متري ما جلوتر ميرفتيم و بقيه هم دنبالمان بودند . خسته خسته بوديم و هوا روشن شده بود و ما هنوز روي جاده مريوان &#8211; بانه بوديم .</p>
<p style="text-align:justify;">ديگر ميبايست با دويدن بقيه مسير را رفت وقتي درون روستاي وزمەله رسيديم مردم بيدار بودند و بعضي خانه ها حيوانهايشان را بيرون کرده بودند . از آخرين خانه روستا که گذشتيم جلو خانه شان سبزيجات کاشته بودند و پيازهاي سبز توجه همه مان را جلب کرد . رحيم گفت من اگر از اين پيازها نخورم از اينجا تکان نميخورم و رفت کمي پياز و ديگر سبزيجات آورد و بعد به دره پشت آبادى رفتيم و براي يک استراحت طولاني بار و بنديلمان را انداختيم .</p>
<p style="text-align:justify;">ادامه دارد &#8230;</p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/20sal.wordpress.com/85/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/20sal.wordpress.com/85/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/20sal.wordpress.com/85/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/20sal.wordpress.com/85/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/20sal.wordpress.com/85/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/20sal.wordpress.com/85/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/20sal.wordpress.com/85/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/20sal.wordpress.com/85/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/20sal.wordpress.com/85/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/20sal.wordpress.com/85/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/20sal.wordpress.com/85/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/20sal.wordpress.com/85/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=20sal.wordpress.com&blog=1482505&post=85&subd=20sal&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://20sal.wordpress.com/2008/05/31/%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%a2%d9%a4-%d9%a4-%d9%a1%d9%a3%d9%a6%d9%a6-%d8%ad%d8%b1%da%a9%d8%aa-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d9%88%d9%89-%d9%88%d8%b2%d9%85%db%95%d9%84%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/ef987f6ad7e2ec7ca58568e53b613c72?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">soran</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://i38.tinypic.com/21b3q8n.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">مسير رکت</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>