دوشنبه ١٩ / ۵ / ١٣٦٦ … دشت داود در نزديکى روستاى بەيرەم

ژانویه 13, 2016

elmabadامشب هم مانند خيلي از شبهاي ديگر شب خوبي براي خوابيدن نبود.رفتن به روستا و برگشتن و بعد نصفه شب رفتن به يکي از بلنديهاي اطراف و بيدار ماندن تا طلوع آفتاب باعث خستگي زيادي شده بود که احتياج به چند ساعت خواب بدون مزاحمت داشت.

صبح زود و بعد از اينکه مطمئن شديم از حزبيها در بلنديهاي اطراف خبري نيست به طرف محل استراحت گردان حرکت کرديم .وقتي به محل رسيديم آتش روشن بود و طبق معمول چاي آماده . کمي هم گرسنه بوديم و قبل از اينکه بگيرم بخوابم صبحانه ام را خوردم و از مسئول تقسيم کار سوال کردم ببينم در طول روز نگهبان ٫ ديده بان و يا چاي پز نباشم . خوشبختانه امروز اسمم در هيچکدام از ليستها وجود نداشت و ميتوانم بدون دردسر استراحت کنم . به احتمال زياد غروب از اينجا خواهيم رفت و  براي اينکه وقت را از دست ندهم گوشه ايي گرفتم خوابيدم تا شب توان راه رفتن داشته باشم . ادامهٔ مطلب »

Advertisements

يکشنبه ١٨ / ۵ / ١٣٦٦ … محلى در نزديکى روستاى بەيرم

ژانویه 5, 2016

beyremامروز نزديکيهاي صبح که به اين محل رسيديم از خستگي و کم خوابي ناي حرکت نداشتم و زود هم خوابم برد . اين خواب که طبق معمول بيهوشي مطلق است تا طرفهاي ساعت ١ بعد اظهر طول کشيد . وقتي از خواب بيدار شدم احساس کردم  که تمام مفاصلم قفل کرده اند . با هر حرکتي از مفصلي صدايي بلند ميشد و اين نشانه اين بود که خوب خوابيده ام . بعد از گوش دادن به صداي داد و بيداد مفصلها پيش بقيه رفقا رفتم و به محفلشان پيوستم .

در اين فاصله که من خوابيده بودم چند نفر از اهالي روستاي قزلجه آمده اند و مهمانمان بودند. گويا مسئول پايگاه قزلجه آنها را فرستاده است . از قرار معلوم ديشب در روشنايي مهتاب عليرغم اينکه از کوه مقابل پايگاه عبور کرده بوديم افراد پايگاه متوجه ما ميشوند و امروز صبح فرمانده پايگاه به داخل روستا رفته و مردم را جمع کرده و برايشان تعريف ميکند که ديشب صف پيشمرگان را در کوه مقابل ديده اند و بعد چند نفر از اهالي روستا را فرستاده بود تا ما را پيدا کرده و پيغام او را به ما برسانند. ادامهٔ مطلب »

شنبه ١٧/۵/١٣٦٦ … نزديک روستاى کونەدى

ژانویه 3, 2016

konedeاز ديروز ظهر بيدار هستيم و مدام در تحرک بوديم .وقتي به مقصد رسيديم نوبت کمين ديده بانيم هم رسيد . بعد از گرفتن کمي نان از تدارکات بسوي بالاي کوه به راه افتاديم . وقتي که رسيديم يک تيم در مکاني مسلط به راه منتهي به شهر مهاباد مستقر شدند و تيم بعدي که ما بوديم کمي پاينتر و در مکاني مسلط بر راه ديگري مستقر شديم .در بين سنگها هر کسي جايي مانند سنگر براي خودش درست کرد و بدين ترتيب منتظر گرمي آفتاب شديم.
تا طلوع آفتاب همه بيدار بوديم و کوهها و دره هاي اطراف را به دقت زير نظر داشتيم . تا نزديکهاي ساعت ٩ همه بيدار بوديم و خبري نبود و دنيا در امن و امان بود. از اين به بعد خستگي و گرماي نور آفتاب اجازه نخوابيدن را نميداد. ادامهٔ مطلب »

حرکت بسوي مناطق عمقي ( قسمت هفتم ) … حضور در شهر مهاباد

اوت 19, 2011

روز جمعه ١٦ / ۵ / ١٣٦٦ در مکاني شيب دار با پوشش نه چندان بد از لحاظ  درخت و نزديک به حەوتەوانان هستيم . با شهر مهاباد فاصله زيادي نداريم . هر چند شب گذشته در طول راه  سه بار استراحت کرده بوديم ولي انگار کمبود خواب داشتم و از زمانيکه اينجا رسيده بوديم تا ساعت ١١ قبل از ظهر يکضرب خوابيدم . بعد از بيداري طبق عادت هر روز قبل از هر چيز اولين سيگار روز را روشن کردم و همزمان کمي محيط دور و بر را نگاه کردم . اکثر بچه ها بيدار بودند و کنار آتش و کتريهاي چاي نشسته بودند . بعد از سيگار و دست و رو شستني به جمع دور آتش پيوستم . بحثهاي متفرقه و از هر دري سخني در جريان بود .
بعد از صرف صبحانه دوباره به جاي خودم برگشتم و از بيکاري با پيام مشغول سيگار کشيدن و خاطره تعريف کردن شديم . وقت نهار که فرا رسيد پيام رفت سهميه هر دويمان را آورد و همينجا در جاي خودمان ميل کرديم و مشغول از هر دري سخني گفتن خودمان شديم . نزديکيهاي ساعت ٢ بود که دکتر خالد پيش ما آمد و گفت که قرار است امشب براي عمليات وارد شهر مهاباد بشويم و نيم ساعت ديگر جلسه داريم و ادامه داد و گفت امشب امکان اين هست که نامه پست کنيم و اگر دوست داريد ميتوانيد در اين فاصله براي خانواده هايتان نامه بنويسيد .

ادامهٔ مطلب »

حرکت بسوي مناطق عمقي ( قسمت ششم )

مارس 23, 2011

روز پنج شنبه ١۵ / ۵ / ١٣٦٦ در مکاني در نزديکي روستاي خاتون باغ هستيم . اين چند روز بچه هايي که منطقه را بلد هستند مرتب مکانهاي نامناسبي را انتخاب ميکنند . امشب هم علي الاجبار اينجا مانديم .. ساعت ٩ صبح نگهبان قبل از من بيدارم کرد . وقت نگهباني من بود . بلند شدم اسلحه ام را برداشتم و سر پست نگهباني رفتم . پست نگهباني پيش چشمه آب بود و فقط چند متر با بچه ها دور بودم .
نگهبان قبل از من گفت که کا عيسي گفته است که نگهبانها به بچه ها تذکر بدهند که شلوغ نکنند و يکنفر يکنفر روي چشم آب بروند و در حد امکان پشت اين رديف درخت دراز بکشند . ادامهٔ مطلب »

حرکت بسوي مناطق عمقي ( قسمت پنجم )

ژوئیه 21, 2010

روز دوشنبه ١٢ / ۵ / ١٣٦٦ در مکاني در نزديکي سنگەسار هستيم . امروز هم مانند ديگر روزها هواي سرد استراحت را بر همه حرام کرده بود و کمتر کسي توانسته بود بدون لرزه شب را به روز برساند . سرماي شبها و گرماي روزها حسابي آزار دهنده و خسته کننده شده است  .شب به خاطر نامناسب بودن محل استراحت و حضور نيروهاي رژيم در روستاهاي منطقه يک تيم براي کمين فرستاده شده بود و قرار بود با روشن شدن هوا ديده بانها آنها را عوض کنند . ادامهٔ مطلب »

حرکت بسوي مناطق عمقي ( قسمت چهارم )

ژوئیه 19, 2010

روز جمعه ٩ / ۵ / ١٣٦٦ در مکانى در پشت روستاي علم آباد هستيم . شب گذشته براي رسيدن به اين محل راهپيمايي زيادي نکرديم و شايد يکي از معدود شبهايي بود که خسته نشديم و شاد و شنگول به محل تعيين شده رسيديم . وضع خواب هم با توجه به اينکه زير علفهاي خشک خوابيدم هم بد نبود . در کل شب خوبي بود . از شب که به اين محل رسيديم تا ساعت ١٠ صبح مانند بچه ايي که در بيشکه ( گهواره ) با طناب بسته باشند از جايم تکان نخوردم و يکضرب خوابيدم .  ادامهٔ مطلب »

حرکت بسوي مناطق عمقي ( قسمت سوم )

ژوئیه 13, 2010

روز چهارشنبه ٧ / ۵ / ١٣٦٦ در دره ايي پشت روستاي اينچکه هستيم . شب وقتيکه به اين محل آمديم از درختان بلند و زياد خبري نبود . کنار يک چشمه آب با کمي درخت جوان بيد ويک حەسيل ( آب بند ) بار و بنديلمان را انداختيم و تصميم بر اين شد فردا را اينجا بگذرانيم .

شب مانند شبهاي قبل خيلي سرد بود و کنار اين حەسيل هم به نسبت سردتر . بچه ها علي الاجبار هر کسي جايي دراز کشيدند و خوابيدند . من و اسماعيل عجم هنوز بيدار بوديم بعد از کمي تصميم گرفتيم که اين اطراف را بگرديم تا که شايد خرمانى و يا علفهاي خشک پيدا کنيم . به طرف بالاي دره رفتيم و نزديک به ١۵٠ متر بالاتر به علفهاي خشکي که روي هم گذاشته شده بودند رسيديم . با ديدن منظره اين هتل چند ستاره خيلي خوشحال شديم و به محل استراحت رفقا برگشتيم و وسايلمان را برداشتيم و من پيام و کمال و ناصر اميدي را هم صدا کردم تا آنها هم بيايند و ميان علفها بخوابند.  هر کداممان از يک طرف يک سوراخ در علفها درست کرديم و درون سوراخها خزيديم و خوابيديم . ادامهٔ مطلب »

حرکت بسوي مناطق عمقي ( قسمت دوم )

ژوئیه 9, 2010

روز يکشنبه ٤ / ۵ / ١٣٦٦ بعد از برگشتن از کوخهاي اطراف روستاي مازواره در محل روز گذشته و در دره ايي نزديک روستاي قەبەغلو هستيم . ساعت ٣ نصفه شب اينجا رسيديم و فقط تا وقتي توانستم بخوابم که بدنم گرم بود و با سرماي دم صبح بيدار شدم .وقتي بيدار شدم هوا کمى روشن بود و با اين بدن سرد نميشد دوباره گرفت خوابيد .

 کمي اطراف را نگاه کردم و ديدم تعدادي از بچه ها بيدارند و آتش روشن کرده اند . جامانه ام را روي پشتم انداختم و رفتم کنار آتش نشستم . بچه ها چاي دم کرده بودند و در اين سرماي دم صبح و کنار اين آتش يک ليوان چاي دنيايي ارزش داشت . ادامهٔ مطلب »

حرکت بسوى مناطق عمقي ( قسمت اول )

سپتامبر 13, 2009

همچنانکه در پستهاي قبلي آمده است روز پنج شنبه ١ / ۵ / ١٣٦٦ مسئولين واحد تصميم گرفتند که رفقاي خسته و زخمي را به منطقه شلير بفرستند . بقيه رفقا هم براي يک دور فعاليت در مناطق عمقي سازمان داده شدند. روز ۵ شنبه هر دو واحد از هم جدا شديم و آنها به طرف شلير و ما هم به طرف روستاهاي نزديک به شهر سقز حرکت کرديم . شب را براي استراحت در روستاي کەرەويان بوديم و براي استراحت روز بعد دره ايي در پشت روستاي تموته در نظر گرفته شد.

طرفهاي صبح روز جمعه ٢ / ۵ / ١٣٦٦ به دره مورد نظر در پشت روستاي تموته رسيديم . با رسيدن به اين محل به خاطر خستگي اکثر بچه ها هر کسي جايي گرفت خوابيد و منهم طبق معمول جايي از هوش رفتم . ساعت ١٠ و ٣٠ دقيقه از خواب بيدار شدم .

 بعضي از بچه ها بيدار بودند و مشغول حرف زدن بودند . در جاي خودم نشستم و همزمان با سيگار کشيدن خلاصه ايي از خاطرات ديروز را در اين دفترچه نوشتم . امروز آرام نبود که کمي با هم حرف بزنيم . کمال و پيام هم کمي آنطرفتر هنوز در خواب بودند . کار نوشتن که تمام شد تصميم گرفتم دوباره بخوابم چون هيچ کار ديگري نداشتم و به همين خاطر پيش کمال رفتم که زير يک پتو خوابيده بود. جاي نرمتر و خوبتر از اينجا گيرم نمي آمد و منهم گوشه ايي از پتو را روي خودم کشيدم و خوابيدم .اينبار وقتي بيدار شدم ساعت ٣ بعداظهر بود.حسابي گرسنه ام بود. رفتم سر و صورتي شستم و پيش بچه ها برگشتم . سهميه نان را از تدارکات گرفتم و يک چاي هم ريختم و يک نان و چاي شيرين درست و حسابي خوردم . ادامهٔ مطلب »